1-       پسورد این وبلاگ ترکیب جالبی دارد – یک چیزی هست که من یادم نرفته و نخواهد رفت – بر خلاف تمام پسوردهای دیگر مثل کارت‌های بانکی یا ایمیل‌ها و ...

2-       گاه و بی‌گاه می‌رسم به چیزهایی که مردم نوشته‌اند در مورد جام جهانی فوتبال یا والیبال، می‌خوانم- هیچ نمی فهمم مگر من توی کدام سیاره زندگی می‌کنم که هیچ کدام این‌ها را نمی‌بینم و نمی‌دانم؟

3-       رفته بودم خرید، یک قفسه‌یی بود پر از انواع چای، از هر کدام یک بسته برداشتم – فکر می‌کنم 17 بسته شد – 17 بسته چای با طعم‌ها و عطرهای مختلف.

این لیوان چای کنار دستم هی پر می‌شود از عطرهای خوب – چای می‌خورم و هربار پرت می‌شوم به گوشه‌یی از دنیا – کنار آب‌نماها، کنار اسکله‌ها، بارها، باراندازها، کافه‌های تاریک توی کوچه‌های تنگ. اما فقط دلم تنگ آشپزخانه خانه‌مان در تبریز می‌شود. دل‌تنگ، خیلی دل‌تنگ – همین خانه‌ی آخر – که از طبقه پنجم، آشپزخانه یک گوشه‌ی خانه بود و فقط یک در و پنجره بزرگ داشت به منظره پارک روبه‌روی خانه – پرده نزدیم – و صبح و ظهر و شب می‌نشستم توی آش‌پزخانه و پارک را تماشا می‌کردم و چای می‌‌خوردم – روزهای آخر از کنار مامان تکان نمی‌‌خوردم... هنوز دل‌تنگ‌م.

4-       هنوز نمی‌دانم چطور روزهام می‌گذرند – مثلا الان 3 ساعت است آمده‌ام به آزمایشگاه و نشسته‌ام پای لپ‌تاپ و هیچ کاری نمی‌کنم. دقیقا هیچ‌کاری نمی‌کردم تا این‌که دل‌م خواست از این‌ "هیچ‌کار نکردن" یک داستان بنویسم.

5-       شکلات می‌خورم و هربار شکلات می‌خورم دل‌ تنگ مجتبا می‌‌شوم و یک چیزی توی دل‌م له می‌شود – و من فکر می‌کنم میم آدم عجیبی‌ست که می‌تواند بفهمد که چه‌قدر دل من برای آدم‌های دیگر می‌تپد – من که شخصا چنین شعوری ندارم.

6-       خواهرم
 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:۱٠ ‎ق.ظ روز ٦ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها :