شهرهایی هم هستند در نزدیکی قطب؛ جنوب ِ شرقی. شبیه‌ترین شهر به زامبی-خانه-یی که می‌شود توش زنده ماند – با تاول‌های درشت و کبودی‌های ممتد از نیش پشه‌های جور وا جور. دیروز در یک لحظه روی کتف‌م را که نگاه کردم 17 پشه را در حال خون-خواری روی خودم شمردم – از پشت کتف راست تا زیر بازوی راست.

صبح به صبح پرنده‌هایی که شاعران پارسی-گوی در وصف‌شان داستان‌ها سراییده‌اند آواز می‌خوانند تا بیدار شوی – گمان می‌کنم شاعران پارسی-گو هیچ‌کدام هرگز در چنین فاصله‌ی کمی از این بلبل‌ها و طوطی‌ها و مرغ عشق‌ها و مینا‌ها زندگی نکرده بودند، والا می‌فهمیدند که چهچه‌ی این پرندگان رنگ-وا-رنگ آن قدر‌ها هم گوش-نواز نیست اگر که صدایی جز صدای آن ها را نشنوی – بله – من در جنگل زندگی می‌کنم – این طور نیست که این حیوان‌های غیر اهلی گاه‌گداری راه‌شان بیفتد به سمت خانه ِ من؛ نه – من‌م که بین لانه‌های آن‌ها برای خودم لانه ساخته‌ام و باید بایستم که ایگواناهای خاکستری از جلو در خانه‌ام عبور کنند و بعد من در را باز کنم – یا همین دیروز، در تمام مسیر خانه تا باشگاه یک خرگوش گوش دراز ِ قهوه‌یی با من راه می‌آمد و عصرها همیشه یکی از آن موجودات نیمه راکون-نیمه موش ِ غول پیکر (Possum؟) توی زباله‌دان کنار ورودی استخر سرک می‌کشد.

و شب‌ها توری جلو پنجره پر می‌شود از حشره‌هایی که راه‌شان را به سمت خورشید گم کرده‌اند – سوسک‌ها نور را دوست ندارند؟ بی‌شک نظریه‌های کلاسیک سوسک‌شناسی در این گوشه‌ی زمین منسوخ هستند و سوسک‌های این سرزمین با نور میرقصند – تا به امروز 25 گونه‌ی مختلف سوسک را شناسایی کرده‌ام – در همین باغچه‌ی زیر پنجره.

من؟ ماهیِ سرگردانی که تمام زندگی‌ش دنبال آب گشته، بالاخره در حوالی یک دریای خالی اتراق کرده‌ام – اما هنوز به آب نرسیده‌ام.

این‌جا هم شهری ست از شهرهای من.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٦:٢٤ ‎ق.ظ روز ٢ دی ۱۳٩۳
تگ ها :