لای لای دئدیم یاتاسان
قیزیل گوله باتاسان 
قیزیل گوللر ایچینده 
شیرین یوخو تاپاسان

دلتنگی همین است که عکس‌هات را باز کنم روی بزرگ‌ترین مونیتور این حوالی،‌ تماشات کنم، دست بکشم روی تن‌ت و هزار بار فکر کنم چرا در این عکس در آغوش من نیستی.
دلتنگی همین است که حتا وقتی می‌پرسم که کی میایی، جوابی نداشته باشی.
دلتنگی همین است که به بزرگ‌ترین اشتباه زندگی‌ت فکر کنم – که من بود – که من می‌ماند...
 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز ٢٢ خرداد ۱۳٩٢
تگ ها :


 

شهرهایی هم هستند متصل به دریا؛ یا حتا توی خود دریا – قدم سوم را که برمی‌داری، آب می‌رسد به انگشت‌هات. قدم چهارم، دامن‌ت را بالا می‌گیری و خیس می‌شوی. شهرهایی که پنجره‌هاش  کلیشه‌‌وارترین منظره‌ی تاریخ را می‌سازند: قایقی در دوردست و رنگ نارنجی غروب -

می‌دانی، من هیچ‌وقت آدم غروب نبوده‌ام – توی هیچ شهری آدم غروب نبوده‌ام... آدم طلوع؟ خوب کلن من آدم ایستادن و شمردن سرعت چرخش زمین نبوده‌ام – هیچ‌وقت – حتا وقتی که تو توی قایقِ توی قاب پنجره باشی. من هیچ‌وقت آدم ایستادن و تماشا کردن نبوده‌ام – آدم رفتن؟ نشستن؟ ماندن؟ خوابیدن؟ آدم همه‌شان بوده‌ام اما آدم ایستادن؟ نه!

من هیچ‌وقت به طعم دریا هم عادت نکرده‌ام. هربار به دریا می‌رسم – انگار کن که اول بار – آب که می‌رسد روی زانوهام، مزه‌ش می‌کنم – و هر بار بهت می‌کنم از آن شور خالص ِ تند... مگر نه این که آب همه‌ی رودخانه‌ها شیرین است؟ مگر نه این‌که همه‌ی رودخانه‌ها به دریا می‌رسند – از کجا به بعد ماهی‌های آب شیرین شور می‌شوند؟ آخ ماهی‌ها... ماهی‌های کوچک ناز.

شهرهایی هم هستند متصل به دریا، از شمال به شهر تو می‌رسند و از جنوب به شهر من – شهرهایی که در مرز دریایی‌ش می‌فهمی چه‌قدر فاصله هست بین چمدانی که توی قایق تو بود و چمدانی که توی دست من است...

مرده‌ام؟ به‌گمان‌م مرده‌ام و این شهر توی این دریا...

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱٦ خرداد ۱۳٩٢
تگ ها :


 

عمری اگر باشد، برمی‌گردم و از این روزها می‌نویسم، ‌روزهای نمور و تاریک و تلخ. من از آن آدم‌های تصادفی هستم که کل زندگی‌م ناجور بوده است. نه نه... شاید هم من برای این زندگی ناجور بوده‌ام – یک جور وصله‌ی ناهماهنگ برای  کل ساختار زندگی خانوادگی، طبقه اجتماعی، آداب و عرفی که توش ایجاد شده‌ام و بزرگ شده‌ام و تا جایی که حافظه یاری‌م می‌کند هیچ‌گاه سنخیتی با این ساختار نداشته‌ام...  چیزی مثل یک ژن بدبخت جهش یافته توی یک جامعه‌ی غلط از الگوریتم ژنتیک.

روح‌م دارد منفجر می‌شود از چگالی حوادث... سی و یک ساله شده‌ام و درست توی لحظه‌یی که سی و یک ساله شدم...

این دو ماه آخر نفس نفس زده ام – چند بار تا پای مرگ رفته‌ام – و خسته و جنون‌زده نشسته‌ام به تماشای تکه تکه های جسم و جان و روح‌ شکسته‌ام.

هنوز نمای بیرونی زندگی‌م پر است از موفقیت‌ها و کامیابی‌هایی که می تواند آرزوی هر آدمی باشد؛ کامیابی‌هایی که برای من خیلی عادی و پیش پا افتاده هستند. و اما از من چیزی باقی نمانده و به زودی همان چیز باقی مانده هم...

بماند که در زندگی زخم‌هایی هست که از دردش می‌خواهی دست بکنی تو سینه‌ ت و دل‌ت را پاره کنی...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز ٧ خرداد ۱۳٩٢
تگ ها :