پدرم می گوید از سولماز بگذر 
که رنج می آورد 
مادرم گریه می کند از سولماز بگذر
که مرگ می آورد 
خواهرهایم به من نگاه می کنند . . . باخشم
که ذلیل دختری شده ام 
آه سولماز . . .
اینها چه می دانند که عاشق سولماز بودن چه درد شیرینی است... 
به کوه می گویم سولماز را می خواهم
جواب می دهد من هم... 
به دریا می گویم سولماز را می خواهم
جواب می دهد من هم... 
در خواب می گویم سولماز را می خواهم
جواب می شنوم من هم... 
اگر یک روز به خدا بگویم سولماز را می خواهم . . .
زبانم لال . . . چه جواب خواهد داد؟


/
آتش بدون دود- نادر ابراهیمی 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢
تگ ها :


 

(...)

خوب می‌دانست بهترین تهدید برای ما این است که چادر مشکی‌ ِعزیز را از توی کمد بردارد، بازش کند، بیا‌ندازد سرش و بگوید من رفتم. همین کافی بود که ما به گریه بیافتیم، گوشه‌ی چادرش را بگیریم که تورو خدا نرو. بعد فرق نمی‌کرد کدام یکی‌مان چادرش را گرفته بود، آن یکی می‌دوید می‌رفت سراغ کفش‌هاش. کفش‌های مامان  گاهی روزی چند بار قایم می‌شد. زیر مبل، توی ظرف نان، پشت یخچال یا توی کیف سامسونت بابا که قفل‌ش خراب بود. حالا محال بود ما را بگذارد برود. ولی همین که برای چند لحظه باورمان می‌شد رفتنی‌ست و همین که نمی‌رفت و کفش‌ها را از زیر بالشت می‌کشید بیرون و قربان صدقه‌مان می‌رفت، داستان گریه‌دارِ خوش‌پایان ما بود. فکر می‌کردیم ما نگه‌ش داشتیم. فکر می‌کردیم کفش‌ها ما را نجات داده.
بعدها خیلی پیش آمد که کفش‌های آدم های محبوب‌مان را قایم کردیم. کفش آدم‌هایی که دوست داشتیم بمانند. آدم‌هایی که یک بار و دو بار مهربان می‌پرسیدند کفش‌ها کجاست، آدم‌هایی که قول می‌دادند زود برگردند، آدم‌هایی که به مامان اصرار می‌کردند که نه، نه، خودش می‌دهد، بچه خوبی ست.، خودش الان می‌رود کفش‌ها را می‌آورد. بعد وقتی کفش‌ها را آرام از پشت در می‌کشیدیم بیرون کسی مهربان نبود. کسی از رفتن پشیمان نمی‌شد. یک جایی ما این واقعیت را فهمیدیم که مامان رفتنی‌ نیست. خودش رفتنی نیست. کفش‌ها هیچ‌کاره‌اند. از یک روزی به بعد که تاریخ‌ش جایی ثبت نشده و من هم یادم نیست ما دست به کفش هیچ کس نزدیم. هر کس رفت خداحافظی کردیم. از یک جایی به بعد پیش‌دستی کردیم. وسط جمله‌اش گفتیم خداحافظ و کفش‌ها را جلوی پای‌‌اش جفت کردیم. یاد گرفتیم برای چند دقیقه یا چند روز بیشتر خودمان را خراب نکنیم. خودمان را کبود کنیم از گریه بعد رفتن‌ ش، اما دست به کفش‌ها نزنیم. از یک جایی به بعد کبود هم نشدیم،گوشه ای ایستادیم و تنها رفتن اش را نگاه کردیم بی خداحافظی حتی!

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٢
تگ ها :