صبح به صبح با لیوان چای در دست می‌روی می‌نشینی رو به روش و حرف می زنید – ساعت‌ها و ساعت‌ها. با این حال یک آدم‌هایی هم هستند که هیچ‌وقت حلال نمی شوند – هر قدر نزدیک‌شان می‌شوی – هر قدر نزدیک‌ت می‌شوند – هر قدر هم بدانی که می‌خواهد و می‌خواهی، نمی‌توانی قدم پیش بگذاری –

بعد همین امروز صبح که با لیوان چای همیشگی‌ت از پله‌ها پایین می‌روی که بنشینی رو‌به رو‌ش، ناگهان یادت می‌افتد که شاید از همین فردا نبینی‌ش دیگر – و چقدر دل‌ت می‌خواهد بروی بغل‌ش کنی – جای تمام پدرهایی که نداشته‌ای... با این ‌حال به اتاق‌ش که می‌رسی، هیچ‌کاری نمی‌کنی – حرف می‌کشد به سیاست – به صنعت – به اقتصاد – به فیلم‌های اسکار- به تصادفات جاده‌ها – به پمپ هیدرولیکی فلان دستگاه که خراب است – به شاسی ایسوزوی هشت تن – به آجرهایی که دانه به دانه روی هم می‌نشینند –

حرف را قطع می‌کند – چای می‌خورد – که چای را با هیچ چیز نباید درگیر کرد که طعم چای...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۸ اسفند ۱۳٩٢
تگ ها :