دارم از این‌جا هم می‌روم – از پنجره اتاق که نگاه می‌کنم خودم را می‌بینم که دارم از این‌جا هم می ‌روم.

مرد می‌نشیند رو‌به‌روم.

مرد فرق دارد – اول‌ش فرق داشت – محجوب بود و آرام – سر به زیر. حالا اما، پسربچه‌یی ست که از دیوار اتاق من بالا می‌رود – وقت و بی‌وقت پله‌ها را یکی به دو می‌کند و می‌دود تا اتاق من توی این گوشه‌ی ساختمان – توی گوشه‌یی که جز من کسی نیست.

همیشه یک بهانه‌یی هست؛ فیلم،‌موسیقی،‌ کتاب... همه چیزهایی که می‌شود من را به حرف بکشد. و از پسرش می‌گوید و از دخترش – فکر می‌کنم او هم پدر است.

دارم از این‌جا هم می‌روم –

مرد که می‌آید قلب‌م تند می‌زند – توی دل‌م رخت می‌شویند - حتا کمی خوشحال‌ می‌شوم – می‌نشیند و از کارخانه‌ی جدیدش می‌گوید، از اختراع‌ش، از کلاس یوگای همسرش.

دارم از این‌جا هم می‌روم –

جمعه تولدش بود و من نمی‌دانستم – دیروز هم نیامده بودم که 1000 بار تلفن کرد – وقت و بی وقت – حتا اس ام اس ولنتاین هم فرستاد –

دارم از این‌جا هم می‌روم – فکر می‌کنم باید برای‌ش هدیه‌یی بخرم – یک کتاب – موسیقی – شعر – شاید هم قصه –

در می‌زند باز – می‌گوید نرو – بمان – دستگاه را درست کن – می‌خندم که آن دستگاه اتوماتیک نمی‌شود –

می‌گوید نرو...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ٢٧ بهمن ۱۳٩٢
تگ ها :


 

دست می‌کند توی موهام – می‌گوید موی کوتاه وحشی‌ترت می‌کند.
فکر می‌کنم اصلا مگر من وحشی ام؟
مثل همه‌ی این سال‌ها فکرم را می‌خواند – موها را به هم می‌ریزد:‌حتا رام ِ‌من هم نشدی ...
پاهام را جمع می‌کنم؛ رام
می‌گوید خب یک چیزی بگو ...
قلب‌م از سینه‌م بیرون می‌زند – چرا صبح نمی‌شود؟


  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ٢٧ بهمن ۱۳٩٢
تگ ها :


 

من که نمی‌دانم این‌جا از که می‌نویسم یا برای که می‌نویسم. شاید هم می‌خوانی و من نمی‌دانم. زندگی‌م را قشنگ کرده‌ام – یک روزهایی می‌روم خرید – بیشتر سبزیجات  – این هم از تنبلی‌ست یا شاید از این که روغن دوست ندارم – بوی هر جور روغنی عذاب‌م می‌دهد – روغن تخم آفتابگردان – تخم انگور – حتا زیتون – زیتون را خام خام می‌خورم با پنیر.

آهان – خرید می‌کنم – می‌آورم می‌چینم کنار سینک – تماشای شان می‌کنم – من رنگ‌ها را دوست دارم – می‌دانستی؟

پوست می‌گیرم – قاچ می‌کنم – خرد می‌کنم – روی‌شان هزار و یک جور ادویه و معطرانه می‌پاشم – جمع‌شان می‌کنم تو کاسه‌های سفالی رنگی و می‌آورم کنار دست‌م – روی میز آشپزخانه – روی میز اتاق کارم – روی میز ارایش‌م ... همه جا را پر می کنم از رنگ‌ها و عطر‌ها ...

کار می‌کنم – فیلم می‌بینم – کتاب می‌خوانم – و لا به لای همه‌ی این‌ها سبزیجات خوب و مهربان‌م را می‌خورم – بدون روغن ...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز ٢٥ بهمن ۱۳٩٢
تگ ها :


 

من؟ آدم سفر کردنم – آدم زیاد سفر کردنم – اولش از آنجا شروع شد که پدرم توی جنگ بود – مثل بیشتر مردهای آن روزها - و مادرم، دختری از شهری دور توی شهری دورتر با یک، دو و بعدها سه بچه (آخری بعد از جنگ بود – اما جنگ فقط برای آدم های معمولی تمام شده بود – و برای پدر من فقط آتش بس بود و هنوز توی جایی شبیه جبهه بود). داشتم می گفتم، سفری بودن من از همان جا شروع شد که وسط تیر و ترکش و پروازهای هفته یی یک روز و اتوبوس های 5 عصر ، مادر من زنی بود که بچه هاش را به نیش می کشید و سفر می کرد.

بعدها خسته شد و توی یکی از سفرها ماند – سال ها – تا همین امروز.

من اما گره خوردم به سفر. سرم را که بلند کردم از این شهر به آن شهر و ازاین کشور به آن کشور می رفتم و خسته ؟ نمی شدم – هیچ.

این ها را گفتم که بگویم آدم است دیگر توی بعضی سفرها دلش می پیچد به مرد قایقران سیاه چرده یی که سکان قایقش را می دهد دستت می نشیند گوشه ی دیگر قایق، رو به روی سکان و تو را تماشا می کند که با چه ذوقی سکان و پدال گاز را دور سرت می چرخانی...

شهرهایی هم هستند که مرد قایقرانش به زبانی که نمی دانی سکان قایقش را می دهد دستت و تو می رانی تا دل دریایی که آن قدر آبی است که بی هیچ ترسی شیرچه می زنی توی آب و در دورترین فاصله ی عمرت از ساحل شنا می کنی...

شهرهایی هم هستند که مرد قایقرانش دوربین به دست عکس می گیرد از دریا-ندیدگی ت و برات آوازهای غمگین می خواند از دریایی که ماهیگیران را از زنانشان دزدیده.

می گویم بیا با هم عکس بگیریم – می گوید من و این آفتاب که تکراری هستیم، تو بمان.

همه این ها را گفتم که بگویم که برگشتم به شهر سرد و برفی خودم و دلم تنگ شده برای شهری که مرد قایقران را توش جا گذاشتم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز ٤ بهمن ۱۳٩٢
تگ ها :