از شهرهای من....

شهرهایی هم هست به مرکزیت جهان، جایی که سه اقیانوس به هم می‌رسند – و از کنار هم می‌گذرند.

شهرهایی که رنگ آبی ِ کدری خیابان‌هاش را پوشانده و جا به جا لاله‌های رنگی قشنگ‌ش کرده.

8 شب که می‌شد، فیل‌ش یاد ولایت می‌کرد، غر زدن‌هاش شروع می‌شد؛ به دستپخت خ، به آهنگی که من گوش می‌کردم، به آرایش گوینده‌ی اخبار، به رنگ کوسن‌ها، به هیکل ع ... ما؟! عادت کرده بودیم، نگاه‌ش هم نمی‌کردیم – ولی کارش را خوب بلد بود – غر می‌زد، غر می‌زد... تا بگویی: چی کار کنیم؟ گل از گل‌ش می‌شکفت – شال و کلاه می‌کرد (هنوز پاییز بود – و همه می‌دانند چه پاییز خوبی دارد این شهر) دست من و خ و ع را می‌گرفت، می‌رفتیم به اولین کافه‌ی سر راه... باز غر می‌زد، می‌بردمان به یک باری، یک گوشه‌یی از شهر که هیچ‌وقت توی روشنی روز آن طرف‌ها نمی‌فتیم... چند پیک که می‌زد، مهربان می‌شد، غر نمی‌زد دیگر... خ مسلمان بود، همان اول کار برمی‌گشت خانه، ما 3 تا می‌ماندیم... ع را بلند می‌کرد می‌رفتند آن وسط می‌رقصیدند، اولین دختر بلوندی که خوش‌ش می‌آمد, ع را هل می‌داد طرف‌ش. خودش می‌آمد می‌نشست کنار من: رقص که بلد نیستی، لااقل مست شو... هر شب تکرار می‌کرد، هر شب این جمله را تکرار می‌کرد و من هر شب می‌خندیدم و می‌گفتم از این مست‌تر؟

می‌گفت از این مست‌تر و برام یک شات دیگر سفارش می‌داد... من ؟! مست می‌شدم و می‌خندیدم و براش از شعرهای خودم می‌خواندم و هر شب مست‌تر از شب پیش او و ع را به زور می‌کشاندم خانه... ولو می‌شدند روی تخت من و من قهوه می‌خوردم تا خود صبح... صبح می‌رفتند دنبال درس و کار و زندگی. من ملافه‌ها را عوض می‌کردم و می‌خوابیدم...

8 شب که می‌شد...

شهرهایی هم هست که تمام زندگی از 8 شب است تا 3 صبح... شهرهایی که حالا هر سال یک مرتبه راه‌ت را کج می‌کنی که از آسمان‌ش بگذری، که یادش بیفتی که بار اول چطور از همین آسمان خیابان‌های شهر را برات وصف کرده بود، که تو را دریا صدا کرده بود... که توی همان دریا مانده بود...

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۳٠ فروردین ۱۳٩٢
تگ ها :


 

می‌رسم خانه – این‌جا خانه‌ی من هست و خانه‌ی من نیست؛ مادر، مثل تمام هشت سال گذشته روی پله‌ها می‌ایستد، چمدان‌م را می‌گیرد و ذوق می‌کند از برگشتن‌م. من... ذوق می‌کنم و نمی‌کنم. هنوز ته مانده‌ی مستی شب مانده توی رگ‌هام و هی سعی می‌کنم یادم بیاورم که چه چیزها گفتم اما فقط خنده‌هاش یادم مانده  و جدول ضرب... که یکی از جواب‌ها غلط بود، بین آن همه عدد فقط همان یکی را غلط می‌گفتم؛ همانی که توی هوشیاری هم درست‌ش را نمی‌دانم. بعد چرا قهوه را نداده بود دست‌م؟ چرا گفته بود که خودم پا شوم و تا میز بروم و قهوه را بردارم؟ فکر کرده بودم چند لحظه چشم‌هام را ببندم و نیرو جمع کنم برای بلند شدن و چند قدم راه رفتن تا قهوه... چشم‌هام را که باز کردم، کنارم خوابیده بود با چمدان‌ش که آماده جلو در بود... چرا قهوه را نداده بود دست‌م؟

دل‌م تنگ می‌شود... توی گلوم می‌سوزد توی چشم‌م می‌سوزد... توی دل‌م می‌سوزد.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱٥ فروردین ۱۳٩٢
تگ ها :


 

من درد تو را ز دست آسان ندهم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز ٢ فروردین ۱۳٩٢
تگ ها :