مرگ چیز خوبی‌ست اگر بدون درد باشد.

...


  
نویسنده : الهام ; ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز ٢٦ آذر ۱۳٩۱
تگ ها :


 

دو روز بعد می‌شود سه سال – سه سال و همان یک شب می‌تواند تنهاترین شب زندگی باشد که تا ابد تکرار شود.

دل‌م پر می‌زند برات جانِ جانِ جانِ دل‌م.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱٢ آذر ۱۳٩۱
تگ ها :


 

 

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا
زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم
گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای
رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفت که سرمست نه‌ای رو که از این دست نه‌ای
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
گفت که تو کشته نه‌ای در طرب آغشته نه‌ای
پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم
گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی
گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم
گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی
جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم
گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری
شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم
گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم
در هوس بال و پرش بی‌پر و پرکنده شدم
گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو
زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم
گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن
گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم
چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم
چونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم
تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم
اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم
صورت جان وقت سحر لاف همی‌زد ز بطر
بنده و خربنده بدم شاه و خداونده شدم
شکر کند کاغذ تو از شکر بی‌حد تو
کامد او در بر من با وی ماننده شدم
شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خم
کز نظر وگردش او نورپذیرنده شدم
شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک
کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم
شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق
بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم
زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم
یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم
از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگر
کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم
باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان
کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم
 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۱ آذر ۱۳٩۱
تگ ها :


 

...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز ٧ آذر ۱۳٩۱
تگ ها :


 

سی‌دقیقه پیش فهمیدم که برگشته‌ام به زندگی – چطور شد که این‌طور شد؟ یا نه! سوال این باید باشد که چطور شد که آن‌طور شده بود اصلن؟ چرای‌ش را یادم نیست – همین‌قدر می دانم که سال‌ها بود من توی هیچ خیابانی راه نرفته بودم و این را خیلی جدی می‌گویم و می‌دانم هیچ‌کس باور نمی‌‌کند: سال‌های سال کل زندگی من شده بود کار – وقتی می‌گویم کار یعنی از 6-7 صبح می‌زدم توی سر و کله‌ی یک مشت ایرانی و خارجی و خریدار و فروشنده و رئیس و مرئوس و فیلان تا 9-10 شب. هفت سال کم نیست برای این که وقت آدم پول باشد، در نتیجه نتواند قلاده‌ی وقت‌ش را ول کند که برود راحت برای خودش بین آدم‌ها توی کوچه و خیابان وول بخورد –  یعنی هفت سال از در خانه سوار آژانس بشوی تا محل کار و از آن‌جا برگردی خانه فقط – آن‌وسط هم اگر احیانن خریدی باشد یا رستورانی یا تفریحی، با همان آزانس رفته باشی و برگشته باشی؛ راه نرفته‌ باشی توی هیچ خیابانی هفت سال – حتا وقتی رفته‌یی مسافرت – ماموریت یک شهر تازه – یک کشور تازه ... همه‌ش یک جور... حالا – امروز عصر – داشتم برمی‌گشتم خانه – گوشی دستم بود و تلفنی با دوستی حرف می‌زدم – یک آقای نازنینی با ماشین چسبیده بود به من که من بمیرم بیا سوار شو! برای این‌که دست به سرش کنم، سوار یک اتوبوسی شدم که نگه داشت – اتوبوس رفت یک جای دیگر شهر – پیاده شدم و خواستم ماشین بگیرم تا خانه – بعد دنبال ایستگاه تاکسی یا همچین چیزی می‌گشتم – بعد دیدم 10 دقیقه‌است دارم توی خیابان راه می‌روم – ادامه دادم – 1 ساعت پیاده رفتم تا رسیدم به خانه – باران می‌آمد.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز ٦ آذر ۱۳٩۱
تگ ها :


 

دوست دارم برگردم به زندگی – به زندگی خودم – به آن‌جایی که می‌شد ساعت‌ها بنویسم و خوانده و نخوانده‌شدنش مهم نباشد. دور است این تصویر – جایی مثل یک یک‌شنبه‌ی عاشورا؛ می‌شود حتا داستان‌های عاشورا را شعر کرد و به سبک دردهای امروز تعزیه ساخت.

دل‌م؟

کانسپتی هست تو ذهن‌م – آن‌جا که توی لاست – پسرک خواننده – چارلی-  رفته بود توی دریا – توی زیردریایی یا کشتی – داشت غرق می‌شد – کف دست‌ش نوشته بود: not penny’s boat.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز ٥ آذر ۱۳٩۱
تگ ها :


 

شغل جدیدم را دوست دارم... این‌که ساعت‌ها بنشینم توی یکی از معدود کتاب‌فروشی‌های شهر و هر موقع که کسی نمی‌داند چه کتابی برای هدیه دادن بهتر است، بروم سراغ‌ش و آن‌قدر سوال-جواب کنم که بشود فهمید کدام کتاب را بخرد بهتر است.
 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز ۳ آذر ۱۳٩۱
تگ ها :