ای جانِ جانِ جانِ من...
 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز ٢٩ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها :


 

می‌دانستید من نخزیده بودم؟ منظورم  آن‌جوری‌ست که بچه‌های 6-7 ماهه شروع می‌کنند به چهار دست و پا (کرولینگ؟!) این‌ور و آن‌ور رفتن – من نخزیده‌ام. عوض‌ش یک بار که روی زمین که گذاشته بوده‌اند‌ ام، عقب عقب خودم را کشیده‌ام بعد بلند شده‌ام، ایستاده‌ام  (یک خرسی (تدی) که قرمز بود و 2-3 متری با من فاصله داشته) دویده‌ام طرف‌ش – دقت کنید: تاتی تاتی نرفته‌ام: دویده‌ام طرف‌ش و در چند سانتی‌ش با مخ خودم را انداخته‌م روی‌ش، احتمالا در آن فرایند سریع و پر ماجرا به خاصیت ایستادن و نشستن نرسیده بوده‌ام هنوز.

روایت همین است – راست و دروغ‌ش پای مادر و پدر و مادربزرگ‌م که همه در آن لحظه‌ی فرخنده شاهد داستان بوده‌اند – همه‌شان هم همین یک روایت را بلد اند – یا این داستان واقعن به این شکل روی داده، یا این‌که یکی‌شان این‌طور دیده و بعد چنان با آب و تاب تعریف کرده برای الباقی خاندان (که هیچ هم عجیب نیست – خب انتظار ندارید که مادر و پدر و مادربزرگ من دل‌شان غنج نرود برای اولین حرکت‌های بچه‌شان و داستان نسازند برای‌ش)، یا این که این اتفاق که من اصلن نخزیده‌ام اتفاق نادری نیست و همه همین‌طورند: نمی‌خزند – یک راست یک گوشه‌ی اتاق را انتخاب می‌کنند، دنده عقب می‌گیرند، بعد حمله می‌کنند به آن خرسی ِ قرمز ِ نازنین... آه خرسی خرسی.

بماند – آمدم بگویم من نخزیده بودم – دقت اگر کنید به فعلی که استفاده کردم (نخزیده بودم) یک جور ماضی استمراری بعید ِ متصل به حال است (دبیرستان دستور زبان فارسی چند می‌شدم؟ 20 کمتر می‌شود مگر اصلن؟!).

برگردیم – نخزیده بودم – تا کِی؟ تا مثلن همین 3 هفته پیش – اصلش (دست و پا زدن و غیژ غیژ صدا دادن روی زمین) از خیلی خیلی خیلی وقت پیش شروع شد – فرض کنیم 3 سال پیش. من بچه‌ی بی‌استعدادی نبودم – نیستم اما خب کمی طول کشیده که از غیژ غیژ برسم به خزش – آن وسط‌ها چه اتفاق‌هایی افتاده و نیفتاده – بماند – مهم این است که 3 هفته پیش خزیدم – خیلی نرم، خیلی آهسته. خیلی یواش-طور-واری خزیدم.

خزش‌م هم هیچ جهتی نداشت – نه خرسیِ قرمزی – نه شکلات تلخی – نه پَری، نه دُمی – هیچ – اما من از سمت ِ معلومی خزیدم به سمت نامعلومی و البته همه‌ش هم خزش نبوده – یک جاهایی هم قل خورده‌ام.

به هر حال خواستم از این فرصت استفاده کنم و اعلام کنم که من بالاخره خزیدم – نمی‌دانم آیا معنی‌ش این است که خزیدن را یاد گرفته یا نه – اما می‌دانم که در نهایت حتا توی پاراالمپیک هم مسابقه‌ی دو دارند – حتا مسابقه‌ی آرام راه رفتن هم دارند – اما مسابقه‌ی خزش ندارند – در نتیجه توفیری هم نمی‌کند که در این برهه‌ی تاریخی من واقعن خزش را یاد گرفته باشم یا فقط خزیده باشم.

مهم این است که خیلی با خودم حال می‌کنم و در حین این خزش (که از همان 3-4 هفته پیش شروع شده و هنوز ادامه دارد) هی دور و بر خودم را نگاه می‌کنم و هر چند وقت یک‌بار جهت و مسیر جدیدی به خزش خودم می‌دهم – آب هم که از سر گذشت، چه یک وجب – چه صد وجب.

 گفتم که حواس‌تان باشد!

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز ٢٥ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها :


 

اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم
قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانم

چنانت دوست می‌دارم که گر روزی فراق افتد
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم


دلم صد بار می‌گوید که چشم از فتنه بر هم نه
دگر ره دیده می‌افتد بر آن بالای فتانم

تو را در بوستان باید که پیش سرو بنشینی
و گر نه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانم

رفیقانم سفر کردند هر یاری به اقصایی
خلاف من که بگرفته است دامن در مغیلانم

به دریایی درافتادم که پایانش نمی‌بینم
کسی را پنجه افکندم که درمانش نمی‌دانم

فراقم سخت می‌آید ولیکن صبر می‌باید
که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم

مپرسم دوش چون بودی به تاریکی و تنهایی
شب هجرم چه می‌پرسی که روز وصل حیرانم

شبان آهسته می‌نالم مگر دردم نهان ماند
به گوش هر که در عالم رسید آواز پنهانم

دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت
من آزادی نمی‌خواهم که با یوسف به زندانم

من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت
هنوز آواز می‌آید به معنی از گلستانم
/سعدی

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز ٢۱ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها :


 

امشب
ساعت نمی‌دانم چند است
اما کسی دست برده است توی سینه‌ام
تا چیزی را
تا چیزی را از تپیدن باز بدارد.

آه ،
برای زنی ایستاده بر لبه‌ی اندوهی ژرف دعا کنید.
/رسول یونان

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۸ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها :


 

من آنقدر با تو بوده ام
که از بودن کنار دیگران سردم میشود...

/ پل الوار

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز ٧ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها :


 

زیاد یافت میشود. بسیار!
زن در این دنیا بسیار یافت می شود اما ... عشق ...
عشق کم یافت می شود. اصلا یافت نمی شود،
عشق خیلی خنده دار است، خیلی هم گریه دارد!
عشق، یا هست یا نیست؛ قدیر.

اگر نیست که نیست. اما اگر هست، اگر باشد، اگر یافت شود در تو، آن وقت دیگر تو نیستی!
این هم گریه دارد و هم خنده!
تو نیستی وقتی که عشق نیست. تو نیستی وقتی که عشق هست! ...
عشق! عشق ... آمد و برد! می آید و می برد.
هی ... هی ...
هستی و نیستی! نیستی و هستی ...

/ محمود دولت آبادی - کلیدر

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز ۳ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها :