در زندگی زخم‌هایی هست که در انزوای یک روز گرم و روشن توسط یک حشره روی دست‌ آدم ایجاد می‌شود.

اول‌ش باد می‌کند – به قرار یک گوجه‌سبز سردرود – و بعد درد می‌کند، صورتی می‌شود و سرش یک فرورفتگی درست می‌شود – تمثال آتش‌فشان خاموشی که قل قل می‌جوشد و می‌خارد و امان از آدم می‌گیرد.

2 هفته بعد؛ ساعد آدم که حالا دیگر اندازه‌ی توپ بسکتبال شده، پنچر می‌شود (بچه که بودم و توی کوچه دوچرخه‌سواری می‌کردم – هی دوچرخه‌ام پنچر می‌شد – بابام وسایل پنچرگیری خریده بود برام و من شده‌بودم که پنچرگیر حرفه‌یی – کار کل محل را راه می‌انداختم – مفت) و بعد. از آن آتش‌فشان یک سوراخ می‌ماند روی دست. سوراخی که با چشم غیر مسلح هم می‌شود دید.

سوراخی که آدم آرزو می‌کند بمیرد و این پدیده‌ی طبیعی را نبیند... 


  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز ٢٩ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها :


 

مکان: کارخانه – آلاچیق

زمان: ظهر گرم و ملس امروز – ساعت 1:33

نهار خورده‌ام؛ نه خیلی زیاد، نه خیلی کم! یک ماگ بزرگ قهوه – دقیق‌تر بگویم: ماگ نیم‌لیتری قهوه – را می گذارم جلوم – هورت اول نصف‌ش را می‌خورم (می‌نوشم؟ یا چی؟). بعد جزوه‌ام را می‌گذارم جلوم. خط سوم یک رابطه هست در مایه‌های جواب یک معادله‌ی دیفرانسیلی درجه اول (منظور این‌که خیلی خیلی خیلی ساده). نگاه‌ش می‌کنم. تصویر بعدی... من، صدای فواره‌ی باغچه، سرم روی جزوه است، چشم‌هام را به زور باز می‌کنم، یادم نمی‌آید کجا هستم و چه کار می‌کنم و چه کار می کردم...

ساعت 3:15

همچین آدمی هستم من در آستانه‌ی امتحان
 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز ٢۳ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها :


 

ما ترک‌ها ضرب‌المثلی داریم که ترجمه‌ی همین‌جوری‌ش می‌شود: ظاهرم دیگران را می‌سوزاند و باطن‌‌م خودم را.

حکایت من است. آن‌ها که می‌شناسندم – ظاهرا – آی که حسرت یک لحظه جای من بودن می‌کشدشان – حق می‌دهم به‌شان خدا وکیلی.

آن‌ها که نمی‌شناسندم، بیش‌تر.

خودم؟! گاهی که خودم را نگاه می‌کنم، کیف می‌کنم – معیارهای کور و کچل زندگی را می‌چینم جلوم و هی ذوق می‌کنم که عجب آدم خوب و باحالی هستم  و چقدر موفق‌م و چقدر فیلان‌...

بعد؟! هیچ – کمی بعد یک‌هو یادم می‌آید که یک رگ خیلی مازوخیستی هم دارم که قویا پاش را می‌گذارد روی گلوم و فشار می‌دهد – من عاشق این معلم آلمانی هستم که گاهی که مجبور می‌شود فارسی بلغور کند می‌گوید: این‌ها که به ما فشار می‌دهند – مردها هم بلند بپوشند آستین.

من عاشق شدم. خیلی وقت پیش چهار سال – یا پنج سال قبل – اول‌ش هی نشستم و فکر کردم این هم یکی از همان عاشقی‌های یک بام و دو هواست (به جان ِ بچه‌م آن‌قدر کم‌سواد شده‌ام که ندانم این اصطلاح الان اصلن به من و شما ربط دارد یا نه - اما حس‌م می‌گوید خیلی بامسما است)، از آن عاشقی‌ها که پیش‌تر یک‌هو تصمیم می‌گرفتم که... وات اور ... لتر دو ایت ... و بعد از یک مدتی عینهو چی می‌پیچیدیم به پر و پای هم – من و عشق‌م.

اما نبود. این‌بار آن‌طور نبود (شاید هم هنوز آن‌طور نشده . :دی)

عاشق شدم. خیلی نرم – خیلی ملایم – خیلی ملوس – خیلی با نمک – دوست‌ش داشتم؟ خیلی.

شب‌ها و روزهای زیادی کنار هم بودیم – دارد می‌شود 12 سال و چند روز بعد می‌شود 2 سال‌ که با هم زندگی کرده‌ایم و آی چسبیده، آی...

با این‌حال – خدا شاهد است اگر یک ثانیه گذاشته باشم آب خوش از گلوی خودم و خودش پایین برود.

و چقدر نجیب است  این شاهزاده‌ی کوچولوی من که همین‌طور مهربان مانده‌است و کور شوم اگر دروغ بگویم – یک لگد هم حتا نزده تا حالا. (یادم باشد اسفند دود کنم براش)

2 سال گذشته از آن روزی که مثل همیشه دیر رسید سر قرار – با کوله‌باری از کتاب‌هایی که بهانه کرده بودم که برام بیاورد – البته قرار نبود بهانه باشد ها –

2 سال گذشت از روزی که نشستیم و چقدر حرف زدیم و چقدر دل‌م خواسته بود هیچ‌وقت جدا نشوم ازش، که بنشینیم همان‌جا و حرف بزند برام.

2 سال گذشت از روزی که ... آمد و ماند و نرفت و دنیا را عوض کرد.

ما ترک‌ها مثل‌های زیادی داریم اما هیچ‌کدام شبیه تو نیستند – شبیه تو و دل ِ بزرگ و سفیدت.  من می‌مانم و زبان قاصری که هیچ‌جور تو را توصیف نمی‌کند.

می‌خواهم چینی یاد بگیرم.

 

پ.ن. هر که به این عدد‌ها گیر بدهد – مشکل از خودش است!!

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱٥ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها :


 

همسرم تا"بیرست" با من آمد
آن‌جا از ترن پیاده شد
روی سکو ایستاد
و کوچک و کوچک و کوچک شد
شد دانه‌ای گندم
در یک آبی بیکران
بعد جز رویاها چیزی ندیدم
ترن می‌رفت
آن‌چنان که انگار هرگز نمی‌ایستد...

 

/ ناظم حکمت

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱٢ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها :


 

الهام چی می‌گی؟

چی می‌خوای؟


  
نویسنده : الهام ; ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ٧ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها :