زیر دوش هستم. (واضح است که در حمام دیگر!)

خواهر عزیز در حمام را چهار-تاق باز می‌کند: چی‌کار می‌کنی؟ دوش می‌گیری؟

 

خواستم بدانید همچین خواهری دارم من.
 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :


 

وقتی سفر می‌رویم، وقت‌هایی که روزهای متمادی با هم می‌گذرانیم، وقتی مسواک‌نزده بوس می‌کنیم، وقتی می‌نشینیم با هم حرف می‌زنیم که چقدر پول داریم، چقدر پول نداریم، کجا برویم؟ چی بخوریم؟ کی را ببینیم؟ وقتی خوابالو برای هم تعریف می‌کنیم چه خوابی دیدیم، وقتی من حالت هورمونی‌ام دلم تنگ خانه می‌شود با یک پخی زار زار می‌زنم زیر گریه و می‌آید پیش‌پیشم می‌کند تا گریه را بس کنم و می‌خنداندم و آرام می‌شوم، وقتی با هم می‌خوابیم با هم بیدار می‌شویم، خرید می‌کنیم، پیاده‌روی می‌کنیم، اوقات تلخی می‌کنیم، استخر می‌رویم، پارتی می‌کنیم، مست می‌کنیم و لایعقل دست می‌اندازیم کمر هم نصف شهر را پیاده می‌رویم و هتلمان را پیدا نمی‌کنیم بس که مستیم، وقتی روز مادر را با مادرش می‌گذرانیم، وقتی من دارم مسواک می‌زنم، می‌نشیند جیش می‌کند، وقتی توی تخت کتاب می‌خوانیم، وقتی خیلی راحتیم، وقتی ساعت‌های کنار هم بودنمان خیلی خودم هستم، وقتی بیشتر از همیشه احساس می‌کنم یک آدمی شده که یک بخشی از زندگی‌م شده، فکر می‌کنم چه احساس غریبی‌ست.
فکر می‌کنم خیلی غریب است که به من این همه نزدیک است و به نزدیک‌ترین‌های من انقدر دور.
این‌که مادرم تابه‌حال نبوسیده‌اش، برایم عادی نیست. این‌که توی اسکایپ به هم سلام کردند فقط، برایم کم است.
خیلی روزها احساس غریبی دارم وقتی بیدار می‌شوم و کنارم خوابیده. تماشاش می‌کنم و بیدار می‌شود و همیشه برایش عجیب است که من انقدر دوست دارم با حیرت تماشاش کنم. حیرتم از او نیست. یعنی هست. به نظرم خیلی مرد زیبایی‌ست و زیبایی همیشه حیرت‌انگیز است اما وقتی با حیرت تماشاش می‌کنم بیشتر به این فکر می‌کنم که چه راه دوری آمدم. چه‌قدر همه‌چیز عوض شده. چقدر برایم هنوز عجیب است که هم را خوب می‌فهمیم. چقدر نمی‌توانستم امروز را پیش‌بینی کنم.
حال کمیابی‌ست. نه کمیاب لزومن همیشه خوب. کمیابی که گاهی هم ضمن خوبی آدم درمی‌ماند که حالا بعدش چه بکند یا چه می‌شود بس که موقعیت تازه‌ای‌ست.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :


 

زمانی برای مستی اسب ها.

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :


 

به مخاطب خاص – مخاطبی‌ که نبود.

 

امسال بهار 
فهمیدم با تقدیر نمی شود درافتاد
و با نگاه تو نمی شود درافتاد
و با آمدنت نمی شود درافتاد
این که در آغوش تو
خوابت را می بینم
یعنی مدام در سرنوشتم راه می روی؟
امسال بهار
فهمیدم وقتی کنار هم راه می رویم
بارانی از
شکوفه های شکوه
بر سرمان می بارد.
امسال بهار
برگ معجزه را 
از این عشق تغزلی
نشانت می دهم
گل من!
و برگ برنده را 
از نگاهت می دزدم.
امسال بهار
هزاره ی عشقم را با تو
جشن می گیرم
و برای بودنت
می میرم.

 / عباس معروفی

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :


 

چه‌قدر باید بگذرد تا آدمی بوی تن کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟ و چه قدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟

«حق ِ اشتباه» ترکیب بسیار کوچکی از واژه‌ها، بخش کوچکی از یک جمله، اما چه کسی این حق را به تو خواهد داد؟ چه کسی جز خودت؟

/ آنا گاوالدا - من او را دوست داشتم
 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :


 

آن مرد با اسب آمد.

آن مرد در باران آمد.

آن مرد

آمد.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :


 

اندر احوالات روزهای تعطیل، خانه‌ی پدری، مادری که تنها راه نشان دادن عشق‌ش به من پُر کردن ِ شکم‌م است و خواهری که پایه‌ی بخور بخور است...

در این‌که من آدم شکمویی هستم، شکی نیست. در این که من سیر نمی‌شوم و تنها وقتی دست از خوردن می‌کشم که "آن چیز ِخوردنی" تمام شود، شکی نیست. در این هم که بین وعده‌های غذایی برای صبحانه بیشترین ذوف را دارم، شکی نیست.

اما نمی‌دانم چه حکایتی‌ست که من فقط وقتی تبریز هستم صبحانه می‌خورم و هرجای دیگری که باشم به جز یک لیوان شیر به ندرت صبحانه‌ی کامل می‌خورم... ولی امان از وقتی که تبریز باشم و خانه باشم و ... امان، امان، امان.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :