تصویری هست توی ذهن‌م – جلوی ورودی مجتمع، اشک‌هام را پاک کرده باشم که پیاده شوم، صدام کرده بودی، برگشته بودم و گفته بودی: دوست‌ت دارم – در را بسته بودم و رفته بودم توی خانه.

حالا هر بار دل‌م تنگ می‌شود، صدات می‌پیچد توی سرم... دوست‌ت دارم.
 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ٢٧ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


 

1-      جمله‌ها را می‌نویسم و می‌پیچم توی روزنامه‌های باطله، قایم می‌کنم زیر تشک، پشت نردبان؛ هر جایی که بدانم فراموش خواهد شد.

2-      من عوض شده‌ام، عوضی اما...؟ شاید. هنوز مطمئن نیستم.

من عوض شده‌ام وقتی تمام سعی‌م این است که خودم نباشم، بشوم آن چیزی که هیچ‌کس نمی‌شناسد.

3-      عشق؟ چطور مجنون می‌توانست عاشق بماند؟ دارم به کل داستان شک می کنم... بله بله... شک می‌کنم.

4-      شب خواب دیدم. خواب کسی را که خیلی دوست بودیم. هر دو 18 سال داشتیم. من کمی هم حتا دوست‌ش داشتم. او؟ نمی‌دانم و ترجیح می‌دهم از روی شواهد و قرائن نتیجه نگیرم – اما شب خواب‌ش را دیدم که توی خانه‌شان، توی راهرویی که پر بود از کتاب، پیراهن‌م را در می‌آورد و چیزهایی می‌گفت از سینه های سفت و خوش‌رنگ من.

5-      هنوز هم حال‌م ازش به هم می‌خورد.

6-      کمی بعد بیدار شده بودم و زمین می‌لرزید.

7-      داشتم کنترل بهینه (یا چیزی شبیه آن) می خواندم که به فکرم رسید چرا دارم خودم را انکار می کنم؟ بعد یادم افتاد از همین چند روز پیش که فهمیدم دیگر هیچ امیدی نیست، حال‌م به‌تر است.

از همین چند روز پیش که فهمیدم که حتا نخواهم دیدش دیگر، آرامِ آرام ام. دارم خودم می‌شوم؛ همان خود مهربان و صبور.

آدم وقتی چیزی برای از دست دادن نداشته باشد، نمی‌ترسد. دست و پا نمی‌زند و مثل من همه چیز را به هم نمی‌ریزد.

لااقل آدمی که من باشم این‌طور است که آن‌قدر دوست نداشته شده است که وقتی خیال می‌کند دارد دوست داشته می‌شود از ترس ِ از دست دادن دیوانه می‌شود، هی به علامت‌ها نگاه می‌کند، به حرف‌ها به نکته‌ها. هی سعی می‌کند بهترین باشد، پرفکت‌ترین، کامل‌ترین... مبادا که رها شود.

نتیجه‌ش... می‌شود یک آدم ِ بیچاره که برای یک ثانیه دوست داشته شدن دارد خودش را پاره می‌کند.

بعد وقتی لابه‌لای زجه و مویه‌هاش می‌بیند که دیگر کار از کار گذشته، یک هو آرام می‌شود. مثل این که وسط یک چهارشنبه سوری پر ترقه، کر بشوی و مغزت هیچ صدایی نگیرد؛ خاموش ِ خاموش.

تمام می‌شود و درست همان وقت، می‌فهمی چه سکوت خوب است، چه خودت خوبی... چه اصلن از اول‌ش هم هیچ تلاش مذبوجانه‌یی لازم نبود.

8-      کتاب کنترل بهینه را می‌بندی، شراب کهنه‌ را از توی گنجه برمی‌داری و می‌شوی همان آدم ِ ساده‌ی همیشگی.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۱ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :


 

"شما خیلی راحت مشمول عفو می‌شوید. من پیش‌نهاد می‌کنم کاری بکنید که هیچ وقت قابل بخشایش نباشد، فقط در این صورت است که برای‌اتان صرف می‌کند که خود اتان را با تلاش برای رستگاری تحقیر کنید."

 /پوست انداختن - فوئنتس

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۳ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :