بعد من نشسته بودم پشت میزم، دور و برم همکاران بودند. از آن همکارانی که آدم هیچ نمی‌خواهد دل‌ش را باهاشان شریک شود.

به عادت همیشه ریدر را باز کرده بودم و خوانده بودم‌ش و بعد همین‌طور تلفن‌م زنگ خورده بود و من جواب داده بودم که "بله"... و چشم‌هام رسیده بودند به "که دستهای مردانه ای مرا حوالی زمین قبل از ضربه خوردن نگه می دارد". اشک‌هام ریخته بود که "یک جایی زیر شانه راستم، کنار گردنم خالی مانده بود" و گوشی تلفن دستم بود "جای خالی تو زد مثل سیلی توی صورتم و بعد درد پیچید توی شانه و کتف راستم" و صدام خفه شده بود "نوشتن دردی از آدم دوا نمی کند"...

کسی پشت خط حرف می‌زد... همکاران‌م به اشک‌های من سکوت کرده بودند و من فکر می‌کردم چرا چراغ‌ت روشن نیست که آن‌سوی اقیانوس هنوز شب شنبه است و "چه جور، بعد از مدتها، به کسی اعتماد کرده ام و دلم و تنم را داده ام دستش" ...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز ٢٩ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها :


 

ادم می‌تواند چیزهای زیادی را به خودش تاتو کند...
دارم از شعف تصور این تاتوها روی خودم ذوق مرگ و مفرح می‌شوم...
چه دنیا جای بهتری‌ می‌شود برای زندگی بعد از تاتو ...

 

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ٢٦ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها :


 

آن‌شب رسیده بود و من خواب مانده بودم – از خواب پریده بودم (دیر) و پیغام‌ت را دیده بودم – که بیدارم نکرده بودی و رفته بودی... با گریه باز خوابیده بودم.

خواب‌م هنوز؛  تا بیایی.
 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز ٦ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها :