وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست،
نگفتم : عزیزم ، این کار را نکن .
نگفتم : برگرد
و یک بار دیگر به من فرصت بده .
وقتی پرسید دوستش دارم یا نه ،
رویم را برگرداندم.
حالا او رفته
و من
تمام چیزهایی را که نگفتم ، می شنوم.
نگفتم : عزیزم متاسفم ،
چون من هم مقّصر بودم.
نگفتم : اختلاف ها را کنار بگذاریم ،
چون تمام آنچه می خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است.
گفتم : اگر راهت را انتخاب کرده ای ،
من آن را سد نخواهم کرد.
حالا او رفته
و من
تمام چیزهایی را که نگفتم ، می شنوم.
او را در آغوش نگرفتم و اشک هایش را پاک نکردم
نگفتم : اگر تو نباشی زندگی ام بی معنی خواهد بود.
فکر می کردم از تمامی آن بازی ها خلاص خواهم شد.
اما حالا ، تنها کاری که می کنم
گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم.
نگفتم :بارانی ات را درآر...
قهوه درست می کنم و با هم حرف می زنیم.
نگفتم :جاده بیرون خانه
طولانی و خلوت و بی انتهاست.
گفتم : خدانگهدار ، موفق باشی ، خدا به همراهت .
او رفت
و مرا تنها گذاشت
تا با تمام چیزهایی که نگفتم ، زندگی کنم.

/شل سیلور استاین
 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز ٢٩ دی ۱۳٩۱
تگ ها :


 

تو را عاشق شود پیدا، ولی مجنون نخواهد شد.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز ٢٧ دی ۱۳٩۱
تگ ها :


 

امشب به بر من از تو آن مایه ی ناز...

یادت هست؟ گفته بودی این جزو معدود آوازهای ایرانی ست که از وصل عاشق و معشوق می‌گوید و من دراز کشیده بوده کنارت و سرم را گذاشته بودم روی بازوت. گفتی که به وصال رسیده‌اند و از خدا می‌خواهند که صبح نشود و من به عقربه‌های ساعت بالای سرم نگاه کرده بودم. گفتی آرزو می‌کنند که کلید صبح در چاه بیفتد و من جمع شده بودم توی بغل‌ت و...
 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز ٢۳ دی ۱۳٩۱
تگ ها :


 

چهارم دبستان که بودم توی مسابقه‌ی علمی مدرسه اول شدم – جایزه‌ام یک کره‌ی جغرافی بود – یک کره‌ی جغرافی خیلی کوچک... بعد من همان موقع عاشق‌‌ش شدم – عاشق زمین. ساعت‌ها می‌نشستم و کشورهاش را می‌گشتم، شهرها را- رفتم کتاب اطلس خریدم – عاشق جغرافی شدم بعدها فهمیدم که جغرافی کافی نیست – تاریخ هم یاد گرفتم. سال‌های سال تفریح‌م چرخیدن توی آن کره‌ی جغرافی بود و رویای سفر کردن و رفتن و دیدن آن همه زمین، آن همه آب؛ چه می‌دانستم یک روز همین کره – همین جغرافی آدم‌هام را از من خواهد گرفت و هر کدام را پرت خواهد کرد توی یک گوشه‌ش.

شب خواب دیدم مادرم هم چمدان به دست دارد می‌رود به دورترین نقطه‌ی زمین و من همین‌جا مانده‌ام – و تکه‌تکه‌های دل‌م را که روی این کره ی کوچک جغرافی پخش شده‌است تماشا می‌کنم...

آدم نباید عاشق جغرافی شود – آدم نباید عاشق تاریخ باشد – آدم نباید دل‌ش را بدهد دست زمین – دست آب – دست باد...

آدم اصلن نباید.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱٥ دی ۱۳٩۱
تگ ها :


 

Hi, you are very beautiful, and I am interested in you, so I want know you, if you want to Know me please Email me, my mail is ...........@hotmail.com .with my best Wishes


فیس‌بوک است دیگر – پرایوسی نگذاشته برای آدم – حالا گیریم پسر عموی 60 ساله‌ و متاهل آدم زیر عکس یک دختر شیتان فیتان ژاپنی کامنت می‌گذارد – همان موقع من می‌بینم خب!

نکنید آقا جان – نکنید... یا اگر می‌کنید جلو من نکنید... یا اگر جلو من می‌کنید ننشینید دو روز قبل‌ش با من ته یک بطری ویسکی فرد اعلا را دربیاورید و در مستی و راستی از عشق به همسر و وفای به عهد و بیستون و شالیمار حرف بزنید... 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱٢ دی ۱۳٩۱
تگ ها :


 

اسم دخترش را گذاشته "اطلس".
 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱ دی ۱۳٩۱
تگ ها :