دلی-بای ِ من، تا تو هستی هیچ چراغی نور نمی‌دهد، خورشیدکم. تو با لکنت حرف بزن که من با لکنت تو را ببوسم. به زبانت فشار بیاور زمانی طولانی تا چیزی بگویی، به لب‌هام فشار می‌آورم زمانی طولانی تا تکه تکه و لکنت‌دار ببوسمت. زبانت می‌گیرد؟ خیال کن لب‌های من هم می‌گیرد. به لب‌های تو می‌گیرد. بگذار تکه تکه ببوسمت، تکه تکه پرپرت کنم، بوی تنت را بنوشم. با لکنت. جوری که خدا هم مجنون شود. 
نمی‌شود؟ 

/ دلی بای و آهو - عباس معروفی
 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز ٢٢ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها :


 

و من نمی‌دانم آیا مادرش هم او را به اندازه‌ی من دوست داشت؟ آیا کسی می‌توانست بفهمد که دوست داشتن او چه لذتی دارد و آدم را به چه ابدیتی نزدیک می‌کند؟ آدم پر می‌شود. جوری که نخواهد به چبزی دیگر فکر کند. نخواهد دل‌ش برای آدم دیگری بلرزد و هیچ‌گاه دچار تردید نشود.


/ سمفونی مردگان - عباس معروفی
 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۸ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها :


 

اولین و آخرین 
بوسه ی عاشقانه را
از لب های تو گرفتم. 
همه ی عمر به دیگران هدیه دادم
اولین هدیه ی خدا را
از چشم های تو گرفتم.
این لباسها
این کفش ها
این عطرهای رنگ وارنگ
این شال این کلاه
این ساعت شنی 
این جغدهای قشنگ را 
از تو گرفتم.
عشق را هزار بار دیده و شنیده ام 
عشق را هزار بار خوانده و نوشته ام
اما نخستین بار 
درس ها و دست های عشق را
از تو گرفتم.
لذت و شادی و خوشبختی
در واژه ها می رقصد
من این لحظه های ناب را
من آغوش و مستی شراب را
از تو گرفتم.
تبعید و غربت و تنهایی!
نمی دانستم جایم کجاست
چی بنویسم کجا بخوانم
رفیقی که مرا دریابد، کو؟
گل قشنگم!
رفیق بزرگوار من!
ماندن در خانه ی ادبیات را
از تو گرفتم.
درد و رنج زندگی
همه کاه بود
دلتنگی ات کوه 
کوهی که بر خانه ام فرو نشست
من این زنده به گوری را
از تو گرفتم؟

 

// عباس معروفی (؟)

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱٤ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها :


 

  

1-  زندگی کوتاه است و ساده. خیلی کلیشه‌یی؛ یعنی هر طور که بخواهی از کلیشه‌‌ها فرار کنی، یک جایی یقه‌ت را می‌گیرد. یک موقع‌هایی، جوان‌تر که هستی، کارهای عجیب-غریب می‌کنی، کارهایی که شاید همان موفع هم قبول‌شان نداشتی، ولی خب چه می‌شود کرد... کرده‌ای.

بعد سال‌ها می‌گذرد، به عبارتی بزرگ‌تر می‌شوی، خیلی هم که نه، اما کمی سن‌ت بالاتر می‌رود، ممکن است راه‌ت کج شود، برسی به یک جاهایی، به یک مکان‌هایی، به یک موقعیت‌هایی که شبیه‌شان را پیش‌تر از سر گذرانده‌ای – حتا با همان آدم‌های قبل. اما این‌بار واکنش‌ت خیلی فرق کند با آن موقع‌ها و آن وسط، چیزی که عجیب است عوض نشدن واکنش آن آدم دیگر است. توی فکرت خالی می‌شود و یک آن می‌بینی چه‌قدر بازی زندگی آدم‌ها را از هم دور می‌کند، جدا می‌کند. می‌خواهی قضاوت نکنی، نمی‌شود. تمام‌ش می‌کنی.

 

2-  زندگی کوتاه است و ساده. توی همان سال‌های بی‌خیالی و جنون، گاهی هم سر از جاهای در آورده بودی که نه جای تو بود و نه می‌توانست باشد، اما تو رسیده بودی و لم داده بودی و دروغ چرا – کلی هم خوش‌گذرانده بودی – قضاوت کرده بودی، خیانت کرده بودی و آخرش، یک جایی خواسته بودی که تمام شود ، شاید هم حوصله‌ت سر رفته بود از تمام آن همه واقعیت تلخ ِ بی مثال ِ وقیح.

سرِ خرت را کج کرده بودی و دور زده بودی، با همان رویاهای متعالی و ایده‌آل و نگاه‌های تحقیرآمیزی که به دیگر(ان) کرده بودی.

خیال کرده بودی – من که فرق دارم – من این‌طور نمی‌شوم. ریشخندشان کرده بودی و آمده بودی دنبال پرفکت لایف استایل خودت.

بعد سال‌ها گذشته بود و خودت گیر افتاده بودی لای همان داستان‌های سخیف ِ تکراری؛ خیانت، دروغ، بی‌مسولیتی، قساوت، تک‌روی، بی‌مهری، تنهایی، خستگی ... و باز هم خیانت.

توی هذیان‌هات می‌چرخی که چرا – از کجا – از کی – چطور .

 

3-  زندگی کوتاه است و ساده. داستان‌های همه‌ی آدم‌ها به هم شبیه است و هیچ‌کس با هیچ‌کس فرق نمی‌کند. داستان ِ من را اگر بخواهی، می‌توانی بروی توی یکی از همان مجله‌های زرد  بگردی و بخوانی‌ام، یا توی داستان تک تک همسایه‌ها، همکار‌ها، دوست‌ها...

 

نمی‌دانم این مَثَل مال ِ ما تُرک‌هاست فقط یا جهانی‌ست؛ به کسی نخند، سر خودت می‌آید... مادرم زیاد تکرار می‌کرد این را.
 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها :


 

روزی ما دوباره کبوترهای‌مان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.
روزی که کم‌ترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری‌ست.
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی‌بندند.
قفل
افسانه‌یست
و قلب
برای زندگی بس است.
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.
روزی که آهنگ هر حرف، زندگی‌ست
تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه
نبرم.
روزی که هر لب ترانه‌یست
تا کم‌ترین سرود، بوسه باشد.
روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود.
روزی که ما دوباره برای کبوترهای‌مان دانه بریزیم . . .

و من آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی
که دیگر
نباشم.

 

/افق روشن – شاملو
 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ٦ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها :