خواب ‌دیدم در انتظار تولد پسرم هستم. می‌گفتم اسم‌ش را می‌گذارم دامون، کسی می‌گفت آراز....

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز ٢۸ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :


 

کسی یادش هست من گفته باشم عشق بی‌هوده است ؟ بی‌جا است و نا تمام است و نیست اصلن؟

تا به حال گفته بودم؟

نه –

خب، الان می‌گویم...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱٢ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :


 

آدم‌ها همیشه تنها می‌مانند.

و من، دل‌م تنگ می‌شود برای کسی که حافظ را از بر بود و فال که می‌گرفت از دل ِ من بود و محبت خودش. دل‌م تنگ می‌شود برای...

اصلن می‌دانی، چرا بی‌راهه برویم، دل‌م تنگ می‌‌شود برات دوست بزرگ روزهای کوچک ِ من. کاش می‌خواندیَم، کاش دوست بودیم هنوز.

کاش می‌شد این روزهای تلخ شماره‌ت را بگیرم و برات گریه کنم تا خوب شوم... خوب ِ خوب ِ خوب.

ولی می‌دانی من همیشه تو را کنار گذاشتم، تو را که می‌‌خواستی نزدیک باشی به من. من هی هل‌ت می‌دادم که دور بایستی، که بشود که کسی باشد که باشد، همیشه باشد و گَرد عاشقی دل‌ش را نپوساند، و تو هی خواستی که نزدیک باشی.... حالا ببین که آن‌قدر رفته‌یی که دیگر کسی نیست برام حافظ بخواند و فال‌م را از لابه‌لای این روزهای پر درد بیرون بکشد...

کجایی مَرد؟

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ٢ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :