توی زندگی همه‌ی آدم‌ها یک صبحی هست که بیدار که می‌شوند، چشم‌شان می‌افتد به زخم، نگاه‌ش می‌کنند و می‌گویند چرا خوب نمی‌شوی؟ و بعد زخم خودشان را می‌بوسند و راه می‌افتند و می‌روند دنبال زندگی‌شان.

گاهی خوب می‌شود، گاهی نمی‌شود.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱٧ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها :


 

مجنون خواست که پیش لیلی نامه‌ای نویسد
قلم در دست گرفت

خیالِ تو مقیمِ چشم است
و نامِ تو از زبان خالی نیست
ذکرِ تو در صمیم جان جای دارد
پس نامه پیش کی نویسم
چون تو در این محله‌ها می‌گردی

قلم بشکست
و کاغذ بدرید

/ مقالات مولانا

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱٧ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها :


 


و فی صدری لباناتٌ
إذا ضاق لها صدری
نکَتُّ الأرض بالکفِّ
و أبدیت لها سرّی
فمَهما تنبتُ الأرضُ
فذاک النّبتُ من بذری

در سینه رازهایی دارم
هر گاه سینه ام از آن ها به تنگ می آید
با دست بر زمین می کوبم
و راز دلم را برای زمین بازگو می کنم
پس هر گاه زمین گیاهی برویاند
آن گیاه
راز دل من است....

 

/علی بن ابیطالب (!؟)

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز ۸ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها :


 

از وقتی برگشته‌ام هوای تهران خوب است؛ خیلی خوب است و من تبدیل شده‌ام به یک جاروبرقی که همه چیز را می‌خورد، زیاد می‌خورم، همه چیز می‌خورم. روزی 5-6 وعده می‌خورم، همیشه می‌خورم.
از وقتی برگشته‌ام می‌خورم؛ کباب، برنج، دوغ، چیپس، بستنی، فسنجان، آب‌گوشت (!)، مرغ، شیر، شیرینی، کیک، میوه، آش؛ این آش را زیاد می‌خورم... روی ترازو هم نمی‌روم، حدس می‌زنم 55 یا 56 شده باشم.
هوا خوب است و من دل‌تنگ‌ام، خسته‌ام، حوصله ندارم و هیستری ِ خوردن؛ زیاد خوردن – افتاده به جان‌م.
این جای خالی گنده توی دل‌م پر نمی‌شود... با هیچ‌چیز پر نمی‌شود.
 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ٦ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها :