صبح، یاد آن روزی افتادم که توی بزرگ‌ترین پارک شهرمان رفته بودم روی طولانی‌ترین دیوار که آن‌ور ِ پارک را با این ور ِ خیابان جدا می‌کرد و پهناش اندازه‌ی همین آجرهای نارنجی ِ معمولی بود. رفته بودم آن بالا و گل‌هایی را که روی دیوار در آمده بودند چیده بودم و تا آخر دیوار رفته بودم و با کسی که همراه‌ام بود حرف زده بودم و خندیده بودم.

او - آن پایین، قدم به قدم با من آمده بود. ولی می‌دانی... یادم نمی‌آید چه‌کسی/کدام‌شان بود.

به همین سادگی.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز ٢۸ تیر ۱۳٩٠
تگ ها :


 

عشق من سلام

من دارم دق می‌کنم؛ کی می‌رسی؟

با بهترین آرزوها
الهام

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ٢٧ تیر ۱۳٩٠
تگ ها :


 


تصمیم دارم به زودی از این روزها بنویسم. از این روزها که خیلی خوب می‌گذرند؛ هر که نداند گمان می‌کند راه‌م افتاده به مونت کارلویی جایی... نه به حضرت عباس... همین جای همیشه‌گی ام، صبح و ظهر و عصر و شام... اتفاق خاصی هم نیفتاده، مشکلی هم حل نشده، هیچ ِ هیچ... فقط یک‌جور ملسی خوش‌ ام... بی‌دلیل ِ بی دلیل.

گاهی کسل‌ام، اکثرن کم‌خواب و یک وقت‌هایی کرخت و ترکیب این‌ها با هوای گرم تیرماه و دبه دبه (واحدش این بود؟!) آب خوردن شده یک آدم خیلی یواش ِ خیلی نرم ِ خیلی هنری !!

من؟!!

بله بله.. خود ِ خودم... خیلی خوب‌ ام (برسم خانه حتمن اسفند دود می‌کنم برای خودم – چشم بخیل... کور) . ولی نمی‌دانید چه حسی دارد به خانه رسیدن و بطالت. بعد از این همه سال که دور خودم و خودت و زمان چرخیدم حالا یک سرگیجه‌ی اعلایی گرفته‌ام که گوش میانی و حلزون و صدف و همه چیز به هااا رفته... یکی بیاید من ِ مست را بگیرد و انگشت کند توی حلق‌م که بالا بیاورم این همه را...

شب خواب ِ ماهور می دیدم.
 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز ٢٦ تیر ۱۳٩٠
تگ ها :


 

 

نمی‌شود حالا
همین فردا صبح
رسیده باشی خانه و خزیده باشی زیر ملافه؟
نمی‌شود پاهات را حلقه کرده باشی دور کمرم و تنگ در آغوش‌م گرفته باشی؟
نمی‌شود گوشه‌ی لب‌ت را بوسیده باشم؟
چه‌قدر صبر کنم که تولدت شود و شعر بگویم نازنین؟

زودتر بیا

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز ٢٥ تیر ۱۳٩٠
تگ ها :


 

همیشه این‌طور نیست که بلندترین شبِ سال دل‌ را پر ِ حسرت نبودن‌ت کند، بلندترین روزِ سال را چه کنم؟

ای لب‌ت باده‌فروش و دل من باده‌پرست
جان‌م از جام می عشق تو دیوانه و مست
تن‌م از مهر رخت موئی و از موئی کم
صد گره در خم هر موی‌ت و هر موئی شست
هر که چون ماه نو انگشت‌نما شد در شهر
هم‌چو ابروی تو در باده‌پرستان پیوست
تا ابد مست بیفتد چو من از ساغر عشق
می پرستی که بود بی‌خبر از جام الست
تو مپندار که از خود خبرم هست که نیست
یا دل‌م بسته‌ی بند کمرت نیست که هست
آن‌چنان در دل تنگ‌م زده‌ئی خیمه‌ی انس
که کسی را نبود جز تو درو جای نشست
همه را کار شراب‌ست و مرا کار خراب
همه را باده به‌ دست‌ست و مرا باد به دست
چو بدیدم که سر زلف کژت بشکستند
راستی را دل من نیز بغایت بشکست
کار یاقوت تو تا باده فروشی باشد
نتوان گفت به خواجو که مشو باده پرست

 

 / خواجوی کرمانی
 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱ تیر ۱۳٩٠
تگ ها :