به "م" که همیشه همین‌جاست؛ توی دل‌م: این سفر هم طلب‌ت.

می‌دانی چند وقت است ننوشته‌ام و آن‌قدر از این شهر به آن شهر رفته‌ام، که من این‌جا و تو آن‌جا نشسته باشی؟ می‌دانی چرا؟

اصلن می‌دانی من از آن روزی که دل‌م را گذاشتم کف دست‌ت دیگر انگشت ندارم که بشمارم و تو هی شمردی، هی شمردی و یک روز جام گذاشتی جایی که جای من نبود؟ مگر من روی زانوهات ننشستم و نگفتم که دل‌م تنگ می‌شود؟ نگفتم؟

اصلن می‌دانی چه‌قدر بغض کردم و دورتر نشستم که چای بخوری که مستی از سرت برود و دل تو دل‌م نباشد و خیال‌ت جایی باشد که من نیست؟

اصلن می‌دانی چه‌قدر دوست‌ت دارم؟

نمی‌دانی جانِ دل، نمی‌دانی که کلمات چه لال می‌شوند وقتی قرار است از تو به تو فرار کنم. نمی‌دانی پوست چه منقبض می‌شود وقتی دست می‌کشی روی موهام و من جمع می‌شوم توی همین چند کلمه که گم شوم که هی نشوم عاشق‌ترت. نمی‌دانی چه دردی دارد، نمی‌دانی جانِ دل، نمی‌دانی.

با این حال...
 

"باید به یادت بیاورم که بعد از تو،
بی‌هودگی
آخرین تکلیفِ زندگی‌ست.

با این حال باید به یادت بیاورم که بعد از تو،
من
هنوز هم
نمازِ واژه و دعایِ ترانه را
ترک نکرده، ترک نخواهم کرد."

/ سید علی صالحی

سفر به خیر جانِ دل.
 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز ٢۸ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها :