از شهرهای من

شهرهایی هم هستند که هرسال یک روز باران دارند؛ بارانی که درست روز رسیدن‌ت می‌بارد و تمام می‌شود که انگار همان شهر شهر تو باشد.

توی این شهر، هیچ‌کس نیست و من هر روز توی راه کارخانه فکر می‌کنم پس این مردها و زن‌ها که پشت میزها و ماشین‌ها‌ی کارخانه کار می‌کنند از کجا می‌رسند و چرا توی هیچ خیابانی مدرسه نیست و چرا توی هیچ کوچه‌یی نانوایی نیست و چرا چراغ‌های راهنمایی همیشه زرد اند؟

صبح که بیدار می‌شوی دیوار روبه‌روی تخت نارنجی است و می‌دانی شب که می‌خوابیدی سبز بود.
هتل‌ها جاهای امنی بودند پیش‌تر، پیش از آن‌که چمدان‌‌م را بگذارم توی چمدان بزرگ تو و بخندیم به دنیا که توش جا می‌شد. آن روزها می‌رسیدی به هتل و دنیا تمام می‌شد؛ خودت بودی و خودت. کسی نمی‌دیدت و زندگی می‌کردی.
این‌روزها اما هتل‌ها دیگر امن نیستند که وقتی غلت می‌زنم نیستی که دست‌م را بگیری و جمع شوم تو دل‌ت و هی سرت را بکنی توی موهام. این روزها هتل‌ها دیگر امن نیستند وقتی لباس‌هات از میز و صندلی آویزان نباشد که غر بزنم.

این روزها... شاید اصلن نه شهرها شهر باشند و نه سفرها سفر... شاید اصلن من دیگر سفر نمی‌روم و هیچ شهری شهر من نمی‌شود بی تو که همه‌ی شهرها بودی.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها :