** غول سالخورده با نوک چنگالهای بلند تیزش  پشت گوشش را خاراند، از پشت ابروهای سپید پرپشتش چشمان روشن دودو-زنش را به دخترک کوچولوی مو بلند که کنارش روی کندهی درخت نشسته بود دوخت و گفت: "چطور تو از من نمیترسی دختر جان؟ همه از من میترسند."

دختر کوچولوی مهربان موهای بلوندش را پشت گوشش گذاشت، لبخندی به غول زد و گفت: "چون آنها همه فکر میکنند تو بدی. ولی من باور نمیکنم"
غول پیر لبخند غمگینی زد و گفت: "باید بکنی" و بعد با یک حرکت نرم خرخرهی دخترک را برید، و همانطور که خون تازهی سرخ توی صورتش میپاشید، سوتزنان شکم دخترک را درید و اندرونش را بیرون ریخت و بعد جسد را گذاشت روی کولش تا ببرد برای زمستان نمک سودش کند.


  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز ٢٥ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها :


 

این اتوبان شماره ندارد، شرط می‌بندیم. مثل همیشه تو می‌بری که من مست بشوم و تو برانی و بخندی به شماره‌ی پیچ‌هایی که من می‌شمارم.

من که مست می‌شوم زیاد حرف می‌زنم؛ زیادی و تو می‌خندی به مهملات و من به دیگری فکر می‌کنم که از رگ گردن هم نزدیک‌تر است و دروغ چرا، هیچ‌وقت حرف هم را نمی‌فهمیم که انگار برای نفهمیدن باشیم.

مست‌تر که می‌شوم دیگر تو نیستی و دارم با او حرف می‌زنم. خواب‌م می‌برد و توی خواب می‌بینم که مست هستم و تو را توی جاده جا می‌گذارم، پیچ هفدهم، در انتهای احترام روزها.

هنوز مست‌‌م که بیدارم می‌کنی که به خانه‌ رسیده‌ایم. توی خانه پسرک از حال رفته‌است؛ فکر می‌کنم چه دیر. پدر و مادرش می‌دوند و فریاد می‌زنند و دخترک مراقب‌ش است. کمی نگاه‌شان می‌کنم و دراز می‌کشم روی تخت و او حرف می‌زند... فکر می‌کنم راست می‌گوید؛ همیشه راست می‌گوید.

 نمی‌دانم کجا نشسته‌ای که خواب‌م می‌برد و توی خواب دوست‌ت دارم هنوز...
 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ٩ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها :