از تمام دوست داشتنها...

آن‌قدر مست باشد که چشم‌هاش برق بزنند توی تاریکی، که بین آن‌همه غریبه، بخواهد ازم که بروم توی آغوش‌ش و من آن‌قدر هُشیار باشم که روی کاشی‌های خیس بایستم، دست‌هام را باز کنم از هم، حواس‌م باشد به فواره‌ها و زیر باران بگویم: بیایم؟

و آواز بخواند.
 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز ٢٩ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :