ای سرطان شریف عزلت،
سطح من ارزانی ِ تو باد*

شهر‌هایی هستند که سال‌ها بعد، فقط یک آسمان ازشان مانده، آسمانی که در این ارتفاع نزدیک‌ترت ‌می‌کند به روزهایی که زود گذشتند و مردی را جا گذاشتند که دوست‌‌داشتنی بود. مردی که دیگر نمی‌شود دنبال‌ش گشت و تمام ارتباط تو با او می‌شود همین شماره تلفنی که همیشه خاموش است. شهری که همیشه ساعتی پس از نیمه شب تا طلوع خورشید میزبان تو بود و خیابان‌هاش شاهد بزرگ‌ترین آغوش زمین.
 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۳۱ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


 

آن سال‌ها که من شعر می‌نوشتم
لا به‌لای کلمات
همه چیز معنا می‌شد.
این روزها
دل‌م شعر می‌خواهد
شعری که لا‌ به‌لای کلمات‌ش عکس تو باشد
و من.
عکسی که همیشه نگرفتیم
و همیشه خیال می‌کنم
بی آن عکس،
نه تو بوده‌یی، نه من
نه آن خیابان برهنه


  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ٢٦ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


 

از شهرهای من 

شهرهایی هم هست که آن‌قدر خاطره داری توی‌شان که دست‌انداز کوچه‌ پس کوچه‌هاش را می‌شناسی، چشم‌هات را می‌بندی و پیش‌بینی می‌کنی که شهرداری کدام دست‌انداز را پر کرده و کدام همان‌طور مانده تا پرت‌ت کند سمت خیابان بعدی.

آن‌قدر خاطره داری که بنشینی توی اولین تاکسی‌ی خالی و در شلوغ‌ترین ساعت ظهر شهر را سیر کنی و تمام مردهایی را که پیراهن راه‌راه به تن دارند و سر به هوای بوسه‌های تو راه را گم کرده‌اند بشناسی.

بعدتر، برسی به فرودگاه نارنجی و برگردی.

پ.ن. سرنوشت من و تو را نوشته‌اند پای پله‌های این هواپیما، ایلیا... هوس چیز غریبی‌ست و من زن ِ پر هوس ِ بی‌مرزی هستم که همین‌طور که روزها می‌گذرند هوس‌ران‌تر می‌شوم

از در خانه‌ت که می‌گذشتم، به تمام صبح‌هایی فکر کردم که توی آغوش‌ت نمانده بودم و تو، با همان چشم‌ها ایستاده بودی پای پله‌های همان هواپیما که هر دومان را می‌برد...
 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۱ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


 

از شهرهای من


شهرهایی هم هستند که آن‌قدر خاطره نداری توی‌شان که تاب نمی‌آوری آن‌جا بودن را، صبح می‌رسی، از این بزرگ‌راه به آن‌ یکی بزرگ‌راه و شهر را دور می زنی تا که شب شود و برگردی.

گاهی، فقط گاهی، ناگهان، زیر آفتاب داغ، توی شهری که آن‌قدر بی‌خاطره است که تاب‌ش نمی‌آوری، خیلی ناگهانی دچار نگاهی می‌شوی که خاطره می‌شود برای‌ت، سوار اولین ماشین آن حوالی می‌شوی و می‌روی توی شهر، زیر درخت‌ها قدم می‌زنی و خیال می‌کنی شهر خوبی‌ست این‌جا هم.
 

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز ٢ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :