از شهرهای من

شهرهایی هم هستند لا به لای کوه‌ها؛ که از هر طرف که وارد می‌شوی نوشته‌اند: به شهر اولین‌ها خوش آمدید.

خوش آمدید؟

شهر من است این‌جا و اولین بار است بی‌ تو برگشته‌ام؛ اولین‌ بار پس از چند هزار سال؟ گیلگمیش هم این‌طور بود پس از آن همه در به دری؟

شهر من است؛ شهر کودکی‌های من و عاشقی‌های من؟

شهر من است؛ که کنار تو نشسته باشم و حرف بزنیم از چه؟

توی همه‌ی دنیا چند شهر هست؟ چند شهر که بشود توش دل‌تنگ تو نشد؟ چند شهر که گز نکرده باشم با تو؟

شش بار آب می‌خواهم از مهماندار، بار ِ هفتم می‌روم به کابین‌شان، می‌گویم حوصله‌ام سر رفته، می‌گوید از پرواز؟ می‌گویم از پرواز و به سایه‌های شهر نگاه می‌کنم، که پایین می‌رویم و می‌نشینیم.

می‌دانی، آخرین تصویر، آن نبود که ایستاده بودی در تاریکی، آخرین تصویر وقتی بود که برگشتم و پشت سرم آمدی که سوار شویم و برویم با هم از این شهر... فکرش را بکن، حالا من برگشته‌ام و تو توی شهری که من نمی‌شناسم توی قطار نشسته‌یی...

حالا دیگر این‌جا شهر اولین‌ها نیست.
 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز ٧ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :