از شهرهای من

شهرهایی هم هستند در منتهی الیه استوا؛ جایی که خورشید عمود بر تمام سطوح می‌تابد و افق خطی است مابین آخر دریا و جای پای تو که در ساحل ایستاده‌ای و من که به موازات سایه‌ی تو شنا می‌کنم. می‌دانستی خطوط موازی در بی‌نهایت به هم‌ می‌رسند؟ می‌دانستی بی‌نهایت خارج‌قسمت تقسیم همه‌ی عدد‌های دنیاست بر صفر؟

می‌دانستی.

گاهی فکر می‌کنم چرا آن جدول‌ها را می‌کشیدند پشت جلد دفترهای کاهی ِ آن سال‌ها؟ 40 برگ، 60 برگ، 100 برگ. همان جدول‌ها که روزهای هفته را نشان می‌داد – شنبه، یک‌شنبه، دوشنبه، زنگ اول، زنگ دوم، زنگ سوم... حتا جمعه‌ها هم زنگ داشت. شاید از همان زمان تفریح بزرگ زندگی‌ِ من شده پر کردن زنگ‌های تک تک روزهای هفته، که شبیه دختر خوبی شوم که همه چیز زندگی‌ش معلوم است، جز این جمعه‌ی آخر که منتظر کتاب‌هام نشسته‌ام و خیره مانده‌ام روی عکس تو در زمینه‌ی سفید... جایی که هنوز در استوا نشسته‌ایم و امتداد دست‌های تو دور کمر من است؛ روزی که خانه‌های جدول‌ش خالی ماند و من سرگردان از این خانه‌ تا آن خانه‌ی جدول به تو فکر می‌کردم و تو سرخوش لِی لِی می‌آمدی و لِی لِی می‌رفتی.

من هنوز به شهرها فکر می‌کنم و زندگی‌م که تمام‌ش می‌شود چمدانی که به اندازه‌ی یک لپ‌تاپ جا دارد. هنوز به شهرها فکر می‌کنم که در مسیر سفرهام بی تو می‌گذرم ازشان، شهرهایی که بی‌دیوار تو را از من می‌گیرند.
 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز ٢٤ دی ۱۳۸٩
تگ ها :


 

 

از شهرهای من

شهرهایی هم هستند در کنار جاده. هیچ‌وقت واردشان نمی‌شوی، هیچ‌وقت توی‌شان قدم نمی‌گذاری، فقط عبور می‌کنی ازشان، حتا به کنارشان هم نمی‌رسی، با این‌حال نشانی‌ت را که می‌خواهد کسی، نام شهر را می‌دهی؛ بر ِ جاده.

بعد این جاده را دوست داری؛ نیمی تاریک، نیمی روشن، جاده‌ی جا گذاشتن عشق‌بازی‌های پشت فرمان و خواب‌های قیقوله.

اصل مطلب؟

نمی‌دانم از گذشت خشک این همه سال است یا پیر تر شدن یا بعید بودن ِ معشوق که یک جور دیگری عاشق شده‌ام، یک جور دیگری که جور نیست با من ِ من و با این‌حال خوب است و خواستنی است و عجیب است.

در همه‌ی این سال‌ها عشق توی جاده بود، توی جاده‌یی که می‌رسید به آن فرفره‌ی کوچک و شب می‌زد به برف‌های حاشیه و ما می‌لغزیدیم روی لب‌های هم، یا توی جاده‌یی که می‌رسید به همین شهر حومه و کسی از کسی خبر نداشت.

چه‌طور شده که هوس کرده‌ام که خلاصه‌ی عاشقی‌هام را جمع کنم توی همین یک متن و تماشا کنم این من ِ تازه را با تویی که آن‌قدر سکوتی که انگشت‌هام پرده‌های سه‌تارت را گم می‌کنند؟

بعضی متن‌ها یک‌هو تمام می‌شوند، درست مثل همین: در تمام شهرهای تازه زمان هم‌چنان بر دو قسم است؛ ماضی بعید و مستقبل دور. حال ِ من تویی.
 

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱ دی ۱۳۸٩
تگ ها :