ما درون هم می‌میریم، نه در خاک نه در آسمان 

ما دیوانه‌تر از آن‌ ایم که بتوانیم زنده باشیم 

شهرام شیدایی
 

 1- روزهای خوبی نیستند این روزها که می‌گذرند. بگذار نگویم چرا، بگذار رد بشوند که می‌دانم می‌گذرند،اما بگذار بگویم که می‌ترسم از آن تلخی که خواهد ماند زیر زبان‌م. رد ِ این زخم، روی انگشت خواهد ماند، جای آن شیشه‌ی شکسته، درد نخواهد کرد، اما هر بار ببینم‌ش، یاد آن پنجره خواهم افتاد؛ تصویر تو که محو می‌شود. باید سکوت کرد. سکوت علامت رضا نیست، سکوت علامت کم آوردن نیست، یا علامت پشیمانی، یا ترس. سکوت یعنی بگذاری که زمان بگذرد- به اندازه ی کافی بگذرد- که وقتی می‌گذرد چیزی نمی‌ماند جز همان زخم روی انگشتِ کوچکِ دستِ راستِ من.
 

 2-  زبان مادری ما، زبان ناقصی‌ست و حوادث ورای زبان‌ها روی می‌دهند.
 

 3-  بار اول که دخترک‌ت را دیدم، توی آن گهواره‌ی سبز نشسته بود – کنار همان تختی که سال‌ها هر صبح خودم را به آن رسانده بودم. چشم‌هاش مثل چشم‌های تو سبز بود، می‌گفتی به مادرش شبیه‌تر است. بار دوم که دحترک‌ت را دیدم، در آغوش مادرش بود، مادرش سرش را گذاشته بود روی شانه‌ی تو. نمی‌شد بایستم و تماشاتان کنم. گفته بودی برمی‌گردید و خیلی اتفاقی توی آن فرودگاه بودیم، همه. و من دل‌م پر زده بود برای دوست داشتن‌ت، برای خواستن‌ت، برای عشق‌بازی‌ت. دل‌م خواسته بود همان‌طور که رد می‌شوم از کنارت تن‌ت را بکاوم که رسیده بودم به دخترت که مادرش صداش کرده بود: آلما.
 

4- بعضی آدم‌ها را نمی‌شود دوست داشت. من هم یکی از آن‌ها هستم لیلا. جواب تمام سوال‌هات همین است؛ بیش‌تر نپرس.
 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱٥ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :


 

تب می‌کند.

تاب می‌آورد.

شیدا.
 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ٥ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :


 


نوستالژی، همیشه دو قسمت می‌شود: نیمی من، نیمی من.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز ٢ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :