این‌ها مال پاییز است، می‌دانم.

امروز توی کلاس، وقتی استاد پرسید که داستان آن 9 نقطه را چه‌ کسی بلد است، فهمیدم که بالاخره می‌شود نوشت. نوشت که 2 سال از آن 9 سال مانده بود. نوشت که توی شماره تلفن‌ت، 9 عدد ِ من بود. نوشت که نیستی و قرار ما این نبود.

من، در مرگ تو سکوت کردم. مثل همان شبی که پرسیدم : چرا؟ و تو سکوت کردی.


  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز ۳٠ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


 

می‌گوید پاریس بی‌عشق، بی‌عاشق، بی‌معشوق زیبا نیست.
فکر می‌کنم بعضی چیزهای را خلق کرده‌ایم که این‌طور باشند.

چراغ که روشن می‌شود کمی از حرف‌هاش را باور می‌کنم: یادم تو می‌افتم فقط.
 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز ٧ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


 

Pet Farm یا تابستان خود را در کارخانه‌ی جدید چگونه گذراندید؟

آقای رتیل احتمالن از گرسنگی مرده است. جسد آقای رتیل را می‌گذاریم توی قفس (!) آقای عقرب که بخورد (!؟). دو تا از پاهای آقای رتیل توسط آقای عقرب خورده شده‌اند. آقای عقرب مسموم شده، تقریبن نیمه‌جان است...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۳ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


 

 

1- گیره را که از روی موهام باز می‌کنم، موهای لخت سشوار کشیده‌ام همین‌طور ولو می‌شوند روی شانه‌ام، دروغ چرا، کیف می‌کنم، گیره را می‌گذارم کنار و شال را می‌کشم روی موهام، سرم را که برمی‌گردانم، 2 ردیف عقب‌تر، مردی زل زده به موهام، کیف‌ام بیش‌تر می‌شود، نگاه‌اش می کنم با لبخند، از آن مردهای جا افتاده‌ی خوش پوش خوش قیافه است (کم پیدا می‌شوند دور و بر من – نگویید ندید بدید است). فکر می‌کنم کاش می‌آمد و سر صحبت را باز می‌کرد که 3 صندلی کناری با یک عدد مادر و دختر و پسرش اشغال می‌شوند. برای این‌که مرد را یک‌بار دیگر ببینم، بلند می‌شوم می‌روم از ته راه‌رو روزنامه بردارم، بین کیهان و اطلاعات دو دل ام (!) فکر می‌کنم الان اگر پشت سرم ایستاده باشد، باید روزنامه‌یی را بردارم که به چشم‌ش روشن‌فکرتر بیایم – با شالی با پهنای 15 سانتی‌متر، مشکی، با گل‌های قرمز درشت-  کیهان را برمی‌دارم. برمی‌گردم، پشت سرم مهمان‌دار ایستاده، یک لبخند هم برای او می‌زنم.

2- دندان‌هام را که مسواک می‌زنم، یاد آن شبی می‌افتم که خبر پیچیده بود که فرزاد فوت شده. من خواب بودم، 12 شب، با صدای زنگ موبایل که بیدار شدم، حال‌‌م را پرسیدی، عصرش سر این که تو می‌خواستی موهات را کوتاه کنی حرفمان شده بود، فکر کردم زنگ زده‌یی از دل‌م درآری، پرسیدی حال‌ت چطور است، گفتم موهات را کوتاه کردی؟ گفتی نه، و گفتی خوب بخواب و من خواب بودم. صبح از نرگس شنیدم که فرزاد غرق شده، با هم صحبت می‌کردیم که گفتی زنگ زده بودی که اگر من غمگین‌ام (!!!) تسکین‌ام بدهی. من گفتم اما فرزاد به من چه ربطی داشت مگر؟ گفتی: مگر باهاش سفر نرفته بودی؟ مگر توی آسمان آن قشنگ‌ترین شهر دنیا دست‌ت را نگرفته بود توی دست‌ش؟ مگر 3 شب تا صبح...  من خندیده بودم... که دست‌م را که از دست‌اش بیرون کشیدم، به‌ش برخورده بود و وقتی حاضر نشده بودم توی قشنگ‌ترین شهر دنیا باهاش بروم دیسکو، آن‌قدر لج کرده بود که 3 شب متوالی با علی رفته بود عرق‌خوری و نیمه شب که برگشته بودند، تا خود صبح توی همان اتاقی که من خوابیده بودم، با علی شوخی و خنده راه انداخته بودند. بعد یادم می‌افتد 12 شب پرواز داشتیم و ساعت 10 شب فرزاد داشت غذا می‌پخت، یادم می‌افتد فرودگاه که رسیدیم گیت را بسته بودند، من و علی می‌خندیدیم و فرزاد داشت می‌دوید دنبال کارت پرواز، یادم می‌افتد، آن‌قدر مشروب خورده بود توی پرواز که همین که پای‌ش روی باند رسید سیگار روشن کرد، 4 صبح حراست گرفتش که آقا روی باند سیگار نمی‌کشند، یادم می‌افتد که مجبورم کرد از آن آب‌جو بدمزه بخورم که مهماندار تٌرک-ایش شک نکند بهمان!!

3- دکتر حسینی، پشت سر من است، فکر می‌کنم چرا به جای این همه استادهای اتو کشیده، یک بار نمی‌شود من آن دکتر بالازاده‌ی احمق را ببینم که کمی دل‌م شاد شود؟

4- هی دل‌م می‌خواهد غر بزنم، غر هم زیاد دارم، اما لامصب چسبیده بیخ گلوم...

5- حذف شد...

6- هیچ‌کجا خانه‌ نمی‌شود...

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ٢ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :