اردی‌بهشت

چند روز است آمده‌ام این سمت. این سمت تا چشم کار می‌کند بی صداست، تا چشم کار می‌کند، گرم است.

چند روز است آمده‌ام این سمت. این سمت خیلی دور است از آن سمتی که تو بودی، از آن سمتی که دیوار نداشت.

یادت هست؟ می‌راندیم تا آخر همین بزرگ‌راه. آن روزها، این‌جا این‌قدر سفید نبود. من می‌گفتم عمر من کفاف این سوله را نمی‌دهد، تو می‌گفتی همین بهار بعد خواهیم دید.

می‌بینی؟ بهار آمد و رفت و این سوله سفید شد و عمر من کفاف داد و تو نیستی که ببینی.

کسی از من نخواسته بیایم این‌ سمت، کسی از من نخواسته هر روز چشم بدوزم به تویی که توی این پنجره می‌ایستادی و حرف می‌زدی.

کسی نخواسته، اما من می‌آیم، هر روز می‌آیم و نگاه می‌کنم به این درخت گیلاسی که ایستاده جای رد پاهای تو و دل‌م برات تنگ می‌شود.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز ٢۱ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


 

** می‌دانستی وقتی چیز شکستنی‌ای را پرتاب می‌کنی، وقتی تقدیرش در سراشیبِ بی‌بازگشت ِ تحقّق می‌افتد، از همان کسرهای نخستینِ نخستینْ ثانیه، در همان کشاکش تعلیق مابین زمین و هوا، هنوز به خاکْ نخورده می‌شکند؟

// **

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱٩ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


 


امروز، دو سال گذشت از شبی که تا صبح از درد به خودت پیچیدی و من بالای سرت نشسته بودم و فرداش، تو گریه کردی و دیگر ندیدم‌ات.
امروز یک سال گذشت از شبی که تا صبح نجوا کردیم و من نخواستم و نشد و تو خواستی و نشد که بشود و دیگر نبودی.
امروز، یک روز شد که شب خواستم بگویم و نشنیدی و شکست حرمت آن سکوت.

فردا می‌آید.

می‌دانی لیلا، من هنوز می‌توانم عاشق بشوم، یا عاشق بمانم یا از عشق بنویسم، اما این‌جا را کسی/کسانی ممکن است ببینند که آن‌قدرها هم محرم عشق نیستند و من سعی می‌کنم پیش چشم آن‌ها مراقب عشق باشم؛ لااقل مراقب عشق خودم...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ٦ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :