شاید تقدیر همین بود، همین که  14 ماه پیش رفته باشی و امروز برگشته باشی، با دخترکی 4 ماهه. شاید تقدیر همین بود که شب خواب دیده باشم که ماهی کوچک‌م مرده و صبح ساعت موبایل که زنگ بزند، پیغام تو باشد آن کنار: می‌آیم، می‌آیم و آستانه...

شاید تقدیر همین بود  که دل من همین‌طور بتپد تا آن در سبز و تو باشی پای پله‌ها و آن‌قدر گریه کنی که دخترک بیدار شود. شاید تقدیر همین بود که دست بکنم توی موهات و بنوشم لب‌هات را باز. شاید تفدیر همین بود که دراز بکشم کنارت و تو مرور کنی تن ام را و برسی به آن خال سیاه کوچک و بپرسی باز عاشق می شویم؟

شاید تقدیر همین بود که من هیچ وقت دو بار عاشق یک نفر نشدم و هیچ وقت نپرسیدم کجا بودی ایلیا؟

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز ٢٧ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :


 

حق با تو بود
میبایست میخوابیدم
اما چیزی خوابم را آشفته کرده است
در دو تاقچه رو به‌روی‌م شش دسته خوشه‌ی زرد گندم چیده‌ام
با آن گیس‌های سیاه و روز پریشان‌شان
کاش تنها نبودم
فکر می‌کنی ستاره‌ها از خوشه‌ها خوش‌شان نمی‌آید‌؟
کاش تنها نبودی
آن‌وقت که می‌تواستیم به این موضوع و موضوعات دیگر این‌قدر بلند بلند
بخندیم تا همسایه‌هامان از خواب بیدار شوند
می‌دانی‌؟
انگار چرخ فلک سوارم
انگار قایقی مرا می‌برد
انگار روی شیب برف‌ها با اسکی می‌روم و
مرا ببخش
ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت‌؟
می‌شنوی‌؟
انگار صدای شیون می‌آید
گوش کن
می‌دانم که هیچ‌کس نمی‌تواند عشق را بنویسد
اما به جای آن
می‌توانم قصه‌های خوبی تعریف کنم
گوش کن
یکی بود یکی نبود
زنی بود که به جای آب‌یاری گل‌های بنفشه
به جای خواندن آواز ِ ماه خواهر من است
به جای علوفه دادن به مادیان‌های آبستن
به جای پختن کلوچه‌ی شیرین
ساده و اخمو
در سایه‌ی بوته‌های نی‌شکر نشسته بود و کتاب می‌خواند
صدای شیون در اوج است
می‌شنوی؟
برای بیان عشق
به نظر شما
کدام را باید خواند‌؟
تاریخ یا جغرافی‌؟
می‌دانی ؟
من دل‌م برای تاریخ می‌سوزد
برای نسل ببرهای‌ش که منقرض گشته‌اند
برای خمره‌های عسل‌ش که در رف‌ها شکسته‌اند
گوش کن
به جای عشق و جست‌جوی جوهر نیلی می‌شود چیزهای دیگری نوشت
حق با تو بود
می‌بایست می‌خوابیدم
اما مادربزرگ‌ها گفته‌اند
چشم‌ها نگهبان دل‌هایند
می‌دانی‌؟
از افسانه‌های قدیم چیزهایی در ذهن‌م سایه‌وار در گذر است
کودک
خرگوش
پروانه
و من چه‌قدر دل‌م می‌خواهد همه‌ی داستان‌های پروانه‌ها را بدانم که
بی‌نهایت
بار
در نامه‌ها و شعر‌ها
در شعله‌ها سوختند
تا سند سوختن نویسنده‌شان باشند
پروانه‌ها
آخ
تصور کن
آن‌ها در اندیشه‌ی چیزی مبهم
که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را
در ذهن کوچک و رنگارنگ‌شان می‌رقصاند به گل‌ها نزدیک می‌شوند
یادم می‌آید
روزگاری ساده‌لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه‌های وحشی را یک دسته می‌کردم
عشق را چگونه می‌شود نوشت
در گذر این لحظات پرشتاب شبانه
که به غفلت آن سوال بی‌جواب گذشت
دیگر حتی فرصت دروغ هم برای‌م باقی نمانده است
وگرنه چشمان‌م را می‌بستم و به آوازی گوش می‌دادم که در آن دلی می‌خواند
من تو را
او را
کسی را دوست می‌دارم

// حسین پناهی

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز ٢٤ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :


 

NEXT

توی آغوش یک غریبه که می‌روی، همه‌چیز جور دیگری می‌شود.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ٢۳ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :


 










پ.ن: روزهایی که رفتند – و رفته‌ها مثل مرده‌ها هستند.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱٥ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :


 


بعد او همین‌طور نشسته است و من به عادت این 2 سال ِ گذشته، پا می‌شوم، می‌آیم این سو، برای خودم چای می‌ریزم.

می‌گوید: مثل این است که سکس برای تو یک موضوع کاملن شخصی‌ست.

جوابی ندارم بدهم، جز این که 2 سال ِ تمام، با چندین پارتنر مختلف، همه‌ی چیزی که از سکس داشتم، همان نفس نفس زدن‌های بی‌دلیل ِ بی‌عشق ِ خشک بود.

جوابی ندارم بدهم، جر این که...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :


 


CNC & NC Pipe & Tube Bending Machines

CNC Vertical Machining Centers

CNC Spring Making Machines

CNC Turning Lathes

CNC Pipe & Bar Cutting Machines

CNC Wire & Strip Forming Machines

EDM & Wire Cut Machines

Rebar Bending & Cutting Machines

گرفته است. اما من از دیدن‌ش خوش‌حال‌ام، از سر و کول‌ش بالا می‌روم.
تعریف می‌کند، که عاشق شده، که دروغ شنیده، که چرا آدم‌ها حرف دل‌شان را رو راست نمی‌گویند، که چرا این‌طور است.
باور نمی‌کنم، اما می‌گوید و می‌گوید، از سیزده به‌در که برای اول بار بغل‌ش کرده، از امتحان‌هاش که زیاد است، که سخت است، که خسته است.
باور می‌کنم، توی سرم داغ می‌شود، یاد آن دست‌خط می‌افتم، گوشه‌ی میز، شیشه را می‌دهم پایین، داغ است هوا، می‌گویم دارم می‌روم، می‌گوید: تو نمی‌روی هیچ‌وقت، نمی‌توانم نگاه‌ش کنم.
چشم‌م می‌افتد به پام که لاک ندارد و از کفش معلوم است. می‌گویم: لاک یادم رفت بزنم، می‌خندد: الهام تو دیگر از این مزخرفات نگو، بگذار یک نفر باشد که بشود باهاش حرف زد.
می‌گویم: باشد، تو حرف بزن.
و باز سکوت می‌کنم، می‌رسیم، می‌گوید بیا برویم برای تو جهزیه انتخاب کنیم، دری وری می‌گویم، توی سر و کله‌ی هم می‌زنیم، برمی‌گردیم.
می‌گوید به چه فکر می‌کنی؟ می‌گویم: هوس کله پاچه کرده‌ام و گیلاس‌ها را نشان‌ش می‌دهم.

 

 

پ.ن. دوست داشتم این‌جا همه‌ش را بنویسم، اما می‌دانم که گاهی می‌خوانی...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱٢ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :


 


کتاب می‌خوانم. هنوز خوابی. تماشات می‌کنم. هیچ فکری توی سرم نیست.

این جور زندگی چیزی نیست که خواسته باشم، اما هست؛ با تو.

سرت را روی پام جا به جا می‌کنم، چشم‌هات را باز می‌کنی و می‌بوسی‌م، کتاب را می‌بندم و ...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱٠ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :


 


آپاردیی سئل‌لر سارانی؟

دروغ می‌گوید و من اجازه می‌دهم که دروغ بگوید. دروغ می‌گوید و من با اشتیاق گوش می‌کنم. دروغ می‌گوید و من فکر می‌کنم چرا؟

 

در مقابل، لبخند می‌زنم و در سکوت نگاه‌ش می‌کنم که همین‌طور ذره ذه کم‌رنگ می‌شود.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز ٩ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :


 


از همکاران‌م سوال می‌‌کنم که برای صبحانه چه می‌خواهند. هر کدام سفارشی. می‌روم تا سوپر، شلوغ است، خریدهام را جمع می‌کنم گوشه‌یی از پیش‌خوان و می‌ایستم به تماشای بقیه‌ی مشتری‌ها... زنی، یک بسته پنیر کوچک برمی‌دارد، مهدی – فروشنده – می‌گوید 450، پسرکی نیمه عاقل بیسگوییت می‌خواهد، مهدی انتهای مغازه را نشان می‌دهد، پسرک اما کیکی برمی‌دارد، کیک 500 تومان است، مهدی یکی از اسکناس‌های 2000 تومانی را از پسرک می‌گیرد و راهی‌ش می‌کند، پیرزنی با پسری، یک پنیر دیگر برمی‌دارند و یک بسته نان شیرینی، 1800، رفتگری، یک بسته کره، 800 تومان، مردی یک کیک 250، پسر جوانی شیر، 850... مهدی خریدهای من را جمع می زند، ناگهان به خاطر آن همه خرید خجالت می‌کشم، بعضی را برمی‌گردانم، 14000.

می‌گویم: آقا مهدی چرا این‌قدر گران‌ فروشی؟ می‌خندد و یک چیزهایی می‌گوید که نمی‌شنوم. دارم از مغازه بیرون می‌روم، مهدی داد می‌زند: آب گریپ‌فروت آورده‌ام برای‌تان، نمی‌برید؟ می‌دانم که دیگر توی مغازه‌اش نخواهم رفت.

روزنامه می‌خرم، می‌رسم شرکت، صبحانه آماده می‌کنم، همه می‌آیند آشپزخانه، حرف می‌زنیم.، انتخابات تحلیل می‌کنیم، هر کسی می‌رود دنبال کار خودش، جمع می‌کنم میز را.

سال‌هاست گریه نکرده‌ام انگار...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ٥ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :


 


عشق، ماضی ندارد.

عشق، مضارع ندارد.

عشق، مستقبل ندارد.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ٤ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :


 

کار

از شطرنج بی‌زار شده‌ام، از این صفحه‌ که خانه‌یی در مختصات (1- و 1-) ندارد و تمام ترفندهاش توی یک کتاب جیبی جا می‌شود و حریف، فقط یک بار حریف است.

خسته ام و نگران و ملتهب. این ترس چنگ می‌زند توی دل‌م؛ دغدغه‌ی همه‌ی آن بایدها و نبایدها.

شب‌‌ها، بررسی و تحلیل و برنامه‌ریزی، روزها کار و کار و کار.
و نتیجه‌یی که نمی‌گیری و سنگ‌هایی که می‌بینی توی راه و باید کنارشان بزنی و نمی‌توانی و کسی جز تو مسوول نیست.

بی‌خواب‌ شده‌ام.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۳:٤۳ ‎ق.ظ روز ۳ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :