آرام ام، مثل همیشه‌ی این وقت‌ها. خزیده‌ام توی گوشه‌ی خودم، توی آن گوشه‌ی خودم که آن دیگری نیست. پیش‌تر این وقت‌ها، این‌طور نبود. پیش‌تر، من قسمت می‌شدم که کسی تنها نماند. حالا، توی این گوشه دارم فکر می‌کنم که عادت کرده‌ام به توی خودم بودن. فکر می‌کنم که من توی خودم بودن را دوست نداشته‌ام هرگز، اما عادت شده برام از جایی دیگر...

حالا تعمیم‌ش می‌دهم و آن دیگری تاب ندارد آن من ِ در گوشه را.

برمی‌گردم، چشم دوخته به آسمان – به سقف. می‌دانم که منتظر است... منتظر ِ من. می‌خزم توی آغوش‌ش.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز ۳٠ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


 


حرف می‌زنی و من فکر می‌کنم همیشه می‌شود با تو خلوت کرد، بی تشریفات. فکر می‌کنم خوب است که می‌شود در کنار ِ  آن-همه، آهسته گرم شد از خواب؛ هر چند تو تا صبح بیدار بمانی...

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز ٢٤ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


 

-  شوالیه یی را ندیده اید که از این‌جا بگذرد؟

- کدام شوالیه؟ تا به حال دو شوالیه از این جا عبور کرده اند و تو سومی هستی.

-  آن که در پی اولی می‌رفت...

آیا راست است که یکی از آن‌ها مرد نیست؟

- دومی یک زن است

- و اولی؟

- هیچی

- تو خودت چی؟

-  من؟ من... یک مرد ام

- عافیت باشد!

 // شوالیه‌ی ناموجود - کالوینو

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز ٢٢ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها :