باران
بهانه بود

که تو
زیر چتر من
تا انتهای کوچه بیایی
و دوستی
مثل گلی
شکوفه کند
بر لبانمان

/
جواد محقق


**
تکیه داده‌م به میز، دست بر سینه و فکر می‌کنم به تمام حرف‌هایی که دوست دارم بگویم و بنویسم و نمی‌گویم و نمی‌نویسم.

کاش سنگ مرمر بودم...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :


 


با تو کشف کردم که بهار
برای گرامی داشت تنها یک پرستو می‌آید...
پیش از تو، می‌پنداشتم که پرستو
سازنده‌ی بهار نیست...
با تو دریافتم که خاکستر، اخگر می‌شود
و آب برکه‌ی گل‌آلودِ باران در گذرگاه‌ها
دوباره، به ابر بدل می‌شوند،
و نوشابه‌ی جویباران، در نزدیکی مصب خویش
پالوده می‌شوند و به سرچشمه‌های خویش باز می‌گردند،
و قطره‌ی عطر، خانه‌ی مینایی‌اش را رها می‌کند،
تا به گل سرخش، بازگردد،
و گل‌های پژمرده در تالارهای ظروف سیمین،
به غنچه‌های کوچک در کشتزاران ِ خویش باز می‌گردند.
و جغدهای لطیف می‌آموزند، چونان مرغ عشق
ترانه‌های غمگین سر دهند...
با تو به ریگ‌های کبود در ساعت شنی‌ام خیره شدم،
که از پایین به بالا فرو می‌افتاد،
و عقربه‌های ساعت به عقب می‌شتافت...
با تو کشف کردم که چگونه قلب،
باغچه‌ی شیشه‌ای گیاهان زندگی را،
رها می‌کند تا به باغ بدل شود...
و با تو این حقیقت ناخوش را دریافتم
که عشق، تنها برای آخرین معشوق است...

غاده السمان

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ٤ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :


 


من
مخاطب خاص ندارد... تو اما هست.


انگشت
های من عاشقانه نیستند دیگر .این را وقتی می‌فهمم که دلم پر زده باشد برای تو و کلمهیی روی انگشت‌‌هام نباشد برای نوشتن. این را وقتی میفهمم که دلتنگ شده باشم و هر چه فکر کنم دلیلی جز دلتنگی نباشد برای شنیدن صدای تو. وقتی که احتیاط میکنم . احتیاط کلمهی عجیبیست برای من که هیچوقت توی زندگی احتیاط نکردهام، که همیشه از معکوس نگاه کردهام .

هوای ابری امروز، مثل هوای بیخود همهی روزهاییست که توی خیابان راه میرفتیم و باران میزد و کوچهها خلوت بودند.

جمله‌ها را من تمام نمی‌کنم. جمله‌ها با فعل‌های ناگزیر تمام می‌شوند و گاه گاه سر به زیر می‌مانند.

هوای ابری امروز شبیه هوای تو است وقتی.

(من با تو در سکوت‌ام  ناجوانمردانه – کدام حادثه جوانمردانه تر است؟)

من دوست دارم از تو بگویم را هنوز – اما نمی‌شود – این نمی‌شود چیزی نیست که من باشد. چیزی است که این لباس‌ها پوشیده‌اند روی تن من وقتی توی همه‌ی آن تاریکی دوست دارم دست بیاندازم دور کمرت و همان جا سکوت کنم – تو سکوت‌های مرا نمی خواهی – و سال‌هاست نگاه‌ت چیز ترسناکی ست که می‌گردانی در محیط این دایره .

این که آدم باور کند تو مرا نمی‌خواهی – غم‌انگیز است، تلخ.

باران زده است. دارم فکر می‌کنم یکی از همین روزها، یک بار، برات بگویم. و بعد؟

پ.ن. چه کسی گفته که وقتی به جایی رسیده باشی که من‌ ام ، شرم‌سار می‌شوی از این اشک‌ها که سر می‌خورند جای بوسه‌های تو؟
که شرم چیز عجیبی ست برای خودخواهی‌.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز ۳ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :