تخت من پای پنجره است؛ پنجره باز است، من زیر پتو. دانه‌های برف می‌ریزند روی کی‌برد؛ آب می‌شوند، کتاب ورق می‌زنم و آرزو می‌کنم این جمله‌ها بروند جایی توی حافظه‌ی بلند مدت من بمانند؛ برای شب امتحانی، سوالی، نمره‌یی.

دخترک پریشان است، من براش حافظ می‌خوانم، او گریه می‌کند. براش از سگ کوچک بازیگوش می‌گویم، باز گریه می‌کند، براش از عشق می‌گوبم، سکوت می‌کند. بعدتر می‌گوید: هیچ‌چیز به اندازه‌‌ی مرگ به عشق نزدیک نیست.

می‌گویم این را بنویس. می‌گوید انگشت‌ها دل را می‌شکنند پای جمله‌هایی که پشت‌بندشان فاصله‌های ناممکن است.

دراز می‌کشم و حرف‌هاش را با خودم تکرار می‌کنم. بعدتر می‌گویم که نفهمیدم حرف‌ش را. می‌گوید او که باید، می‌فهمد و باز گریه می‌کند...

تخت من پای پنجره است؛ پنجره باز است؛ من زیر پتو. کسی نیست؛ او اما، با چراغ روشن ِ روبه‌روی اسم‌ش، هم‌چنان منتظر است...

دانه‌های برف می‌ریزند روی کتاب و من زیر جمله‌ها خط می‌کشم.
 

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱٦ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :


 

- میلی که تو رو وادار به شعر گفتن می‌کنه چیه؟
- همون میلی که تو رو وادار به توالت رفتن می‌کنه.

/ موسیقی آب گرم - چارلز بوکوفسکی


  
نویسنده : الهام ; ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز ۸ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :


 

می‌ایستد رو به روم. می‌خواهم بگویم نکن این کار را، گریه امان نمی‌دهد. بغل‌ام می‌کند. می‌گوید: باهات قهر بودم اما بگو چه‌ت شده؟ سرم را می‌گذارم روی بازوش و سعی می‌کنم ریمل چشم‌م آستین لباس‌ش را سیاه نکند، دست‌‌هاش را حلقه می‌کند دور کمرم. گریه می‌کنم و توی همان حال فکر می‌کنم: چه‌قدر هیکل‌ش آن‌طور است که من دوست داشته باشم. می گوید: بگو چی شده؟ توی بغل‌ش دور می‌زنم حالا پشت‌م به اوست. دست‌هاش را حلقه می‌کند دور بازوهام. می‌گویم: چیز مهمی نست. می‌گویم: 10000 سال بود بغل کسی نبودم. می‌گوید: من هم. می‌گویم: دروغ نگو. می‌گوید: اوکِی 5000 سال. (یادِ آن گل می‌افتم که همراه آن عطر به من داد و من حتا نمی‌توانستم/نمی‌خواستم ببوسم‌ش، یاد دوست دخترش می‌افتم)

شانه‌ام را ماساژ می‌دهد، گردن‌ام را. درست آن‌طور که من دوست دارم و درست آن‌طور که هیچ‌کس نمی‌داند که من آن‌طور دوست دارم؛ حتا تنها کسی که تا امروز گردن‌ام را ماساژ داده – او هم نمی‌داند. هم‌چنان گریه می‌کنم و هم‌چنان توی همان حال فکر می‌کنم: از کجا می‌داند که من این‌طور ماساژ را دوست دارم؟ دست‌ش می‌رسد روی صورت‌م. می‌گویم: دوست ندارم کسی به صورت‌م دست بزند. (توی دل‌م فکر می‌کنم: 20000 سال است که کسی حتا سعی نکرده به صورت‌م دست بزند.) دست‌ش را برمی‌دارد. می‌گوید: آرام شدی؟ می‌گویم: نمی‌شوم.

هنوز گریه می‌کنم که شال و کلاه می کند به رفتن. دل‌م می‌خواهد بگویم: نرو. دل‌م می‌خواهد بماند، دل‌م می‌خواهد همین حالا باهاش بخوابم. نمی‌گویم اما. چمدان‌ش را برمی‌دارد. فکر می‌کنم: پیش‌‌تر نمی‌دانستم چنین احساسات قوی و صادقی دارد. اما چه اهمیتی دارد وقتی من نمی‌خواهم که باشد، که کسی باشد، که هر کسی باشد؛ هیچ‌کس.

دراز می‌کشم، سر درد امان‌م را بریده، کتاب‌ آمار را می‌گذارم جلوم، می‌خوانم و می‌خوانم و می‌خوانم... و یادم نمی‌آید وقتی سرش را گذاشته بود روی شانه ی چپ، کنار گودی گلوم من به چه چیز فکر می‌کردم که نه دل‌داری‌ش را به یاد دارم، نه نفس‌هاش را، نه بوی عطرش را و نه خودش را... 
 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز ٢ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :


 

 

به مردی که دوست‌تر‌ش دارم.


پیش از کشف عدد صفر، بشر گمان می‌کرد که عدد یک ابتدای هرچیز است، قرن‌ها طول کشید تا بفهمد که صفر هم ابتدای چیزی نیست و همیشه همه‌چیز خیلی پیش‌تر از آن شروع می‌شود که نقطه‌ی آغاز است.

وردی که بره‌ها می‌خوانند / رضا قاسمی

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :