از سفر، همین لحظه را دوست‌تر دارم؛ که چمدانِ برگشت را بسته باشم، چند ساعت مانده باشد تا پرواز، چند ساعتی که برنامه‌یی نمی‌شود داشت برای‌ش.

نشسته باشم پشت ِ میزی، چای و تماشای آدم‌هایی که زنده‌گی می‌کنند... فکر کنم... فکر کنم...

دل‌م تنگ می‌شود برای پسرک تایلندی که برای‌م بستنی خریده بود و همراه‌م می‌آمد که دوست شویم، به گمان این‌که روس‌ هستم!! بعد که ایستادیم، گفتم: اما من روس نیستم، ایرانی‌ ام. ایستاده بود و گفته بود اما تو که روسی حرف می‌زدی! و من گفته بودم خوب تو روسی شروع کردی! و خندیده بودم.

برگشته بود و رفته بود، بستنی را هم برده بود!


  
نویسنده : الهام ; ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز ٢٩ دی ۱۳۸۸
تگ ها :


 


- مردم چی فکر می‌کنن؟
+ اونی که من بهشون میگم

/ همشهری کین - اورسون ولز

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز ٢٤ دی ۱۳۸۸
تگ ها :


 

 

در زمانهای بسیار قدیم، زن و مردی پینه‌دوز، یک روز به هنگام کار بوسه را کشف کردند. مرد دستهاش به کار بود، تکه نخی را با دندان کند. به زنش گفت بیا این را از لب من بردار و بیانداز. زن هم دستهاش به سوزن و وصله بود. آمد که نخ را از لب‌های مرد بردارد، دید دستش بند است، گفت چه‌کار کنم، ناچار با لب برداشت؛ شیرین بود، ادامه دادند!

سال بلوا / عباس معروفی

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ٢۳ دی ۱۳۸۸
تگ ها :


 


* هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم نصف شدن کیبورد کابوس است. اگر یک‌روز خ نداشته‌باشم برای نوشتن خودم، ت نداشته‌باشم برای نوشتن تو، چه حرف‌هایی را مجبورم بخورم، چه جمله‌هایی که  جایگزین شود. فکر کن همین یک ردیف اول حروف را نداشته‌باشم، از عشق فقط ش می‌ماند، جانم سر ندارد، عزیزم شروع نمی‌شود… ولی خب؛ بی‌ردیف اول می‌توانم دوستت داشته‌باشم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱٥ دی ۱۳۸۸
تگ ها :


 

 

*;... که توی سهند همه با ترس بالا رفتن من را تماشا کنند از دکل توربین بادی و تو بیایی بالا و شب بشود و برف باشد و جاده‌یی که توی بلندی فقط من را دارد و تو را دارد، که شب بشود و من برگردم خانه و تو بگویی کاش یک شب... *

آن یک شب رسید، نه خیلی زود، نه خیلی دیر، دراز کشیده بودم توی رختخواب – منتظرت بودم، در نیمه باز بود. آمدی. من کنار دیوار بودم، سمت چپ‌ام دراز کشیدی، بعد، چیز زیادی یادم نمانده، مگر هرم داغ نفس‌هات. من فکر کرده بودم باید همین یک ام‌شب به جای تمام شب‌ها باشد. فکر کرده بودم باید چیزی بماند از همین یک شب. فکر کرده بودم باید التهاب‌ت را جایی نگه دارم، برای همه‌ی شب‌های باقی‌مانده. بعد بغضی آمده بود توی گلوم. دل‌م خواسته بود سیر بنشینم کنارت، سکوت باشد و آن هرم.
اما نمی‌شد، من حرف زدن نمی‌دانستم و تو همیشه در رفتن بودی. من آمده بودم، نشسته بودم رو به روت و تو می‌‌گشتی بین لباس‌هات.
چه‌قدر دل‌م خواسته بودت و چه‌قدر ندیده بودی م و رفته بودی که سفر را شروع کنی.

شب بود. همان یک شب بود.

همیشه فکر کرده بودم، دختری خواهد بود. اما پایان آن شب، پسری بود؛ با چشمانی به رنگ چشم‌های تو و صورتی مهربان؛ پسرم اسم نداشت و من دوست‌ ش داشته بودم، برای همان یک شب و تمام شب‌های باقی‌مانده.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱٢ دی ۱۳۸۸
تگ ها :


 

 

می‌پرسد: شما چند سال داشتی موقع انقلاب؟

می‌گوید: 15 سال

می‌گوید: من 18 سال داشتم. بیش‌تر از شما توی انقلاب بودم. 2 ماه توی کمیته بودم، چیزهایی دیدم که... (سکوت می‌کند) رفتم پیش ... گفتم: گه خورده‌ام.

سرش را بالا می‌گیرد، کمرش را صاف می‌کند، زل می‌زند توی چشم‌هاش...

کلاس ساکت می‌ماند.

می‌گوید: موفق باشید، نمره‌ از 14 خواهد بود.
 

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱٢ دی ۱۳۸۸
تگ ها :


 

 

می‌گوید: برویم فرح‌زاد قلیان بکشیم. من که می‌گویم فرح‌زاد، شما فرض کنید کلمه‌یی ست که یک کُرد به یک تُرک (نه از نوع ایرانی‌ش) یاد داده باشد و شنونده منی باشم که زبان مادری ندارم و پدرم لکنت داشته. حساب می‌کنم کجای تهران می‌شود قلیان کشید؟ (و دورترین نقطه‌یی که من در تهران از مبدا دفتر شرکت بلد هستم اتوبانی ست که مستقیم می‌رسد به نمایشگاه). شبیه‌سازی می‌کنم، یاد دربند می‌افتم؛ توی این هوا، این وقت شب، من کجا؟ دربند کجا؟ قلیان کجا؟

می‌گویم: بیا برویم شهر کتاب! می‌خواهم برای یکی از مشتریان‌مان کارت کرسیمس بگیرم. می‌گوید: چه دستگاهی خریده؟ می‌گویم: دستگاهی نخریده، اما خوش‌حال می‌شود هر بار من براش اس ام اس می‌زنم برای کریسمس! می‌خندد؛ خب ام‌سال چرا اس ام اس نمی‌زنی؟ می‌گویم: ‌گوشی‌ام  فرمت شد، شماره موبایل‌ش را ندارم! باز می‌‌خندد.

کارت می‌گیریم. یک کارت آبی ِ آبی ِ آبی... با کاجی محو در دوردستِ نقاش.

بعد می‌رویم تا آن عطر فروشی؛ عطری را می‌گیرم که دوست‌ترش داشت. حدس می‌زنم: این‌بار هم که بزنم این عطر را باز خواهد پرسید: اسم‌ش چیه؟

باران نم‌نم می‌بارد.

شام می‌خوریم، از کارش می‌گوید، از زندگی‌ش، از دوستان‌ش، از تلاش‌هاش، از اقتصاد، از رشد کشورش، از موفقیت‌ها، از همسرش، از برنامه‌هاش، از رنگ مبل‌های خانه‌ش و کاشی‌هاش.

و من دوست دارم بشنوم قصه های آدم ها را وقتی از پشت دود سیگار نگاه می کنند توی چشم هات و می روند توی خاطرات شان و شریک می کنند تو را توی آن لحظه ی ناب که زندگی از میان انگشتان شان سُر می خورد.

می‌گوید: تو هم بگو، می‌گویم: این عطر را دوست دارم، که بوی گلی‌ست. می‌گوید: کار؟ می‌گویم: گنجشک – می‌گوید: زندگی؟ می‌گویم: آب – می‌گوید: عشق؟ می‌گویم: بهار – می‌گوید: آینده؟ می‌گویم: دور – می‌گوید: گذشته؟ می‌گویم ناب – می‌گوید: الهام؟ می‌گویم: این دستگاه را که بفروشیم بعضی‌ها از کار می‌مانند، بعضی‌ها به نان می‌رسند – می‌گوید: کدام به‌تر است؟ می‌گویم: همان‌که چراغی را روشن کند.

می‌گوید: برگردیم هتل. و من فقط خیابان‌های مستقیم تهران را می‌شناسم و ولی‌عصر رو به پایین یک‌طرفه است. می‌گویم: پیاده برویم!

باران می‌زند.

کارت خیس شده.

عطر را گذاشته‌ام توی جیب پالتو ام.

تا هتل، باران شُره می‌شود. می‌رسیم، او می‌ماند، من برمی‌گردم و روی آن کاناپه‌ی نارنجی، خواب می‌بینم که می‌پرسد: اسم عطرتون چیه؟

حالا منتظرم، نمایشگاه بعد، بیاید غرفه‌مان همراه با دوست‌ش، آقای یعقوبی، صدام کند و بگوید: شما که به ما دستگاه نفروختی، اما اون تبریک کریسمس قد دنیا می‌ارزه.

و ‌همه‌ی بهانه‌های ساده‌ی خوش‌بختی...
 

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ٧ دی ۱۳۸۸
تگ ها :


 


یک روز می‌آیم و از این روزها می‌نویسم، با جزییات؛ اگر که یادم مانده باشند.


یک روز می‌آیم و از این زمان می‌نویسم که قرار بود در سکوت بگذرد، اما انگار کن چنگک‌ش را گیر انداخته‌باشد توی گودی کنار گلوی من و قدم به قدم آمده باشد با من همه‌ی این راه را.


یک روز می‌آیم و اگر باشی – هنوز – می‌گویم که دوست‌ت داشته بودم... به قاعده‌ی فعلی که بی تو صرف نمی‌شد، به قاعده‌ی خیابان‌هایی که امتدادشان  را چشم می‌دوختم به خرامش تو و معشوقان‌ت و سر به زیر ِ اندوهی جان‌کاه می‌گذشتم.


اگر که دیده بودی مرا...
 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۳ دی ۱۳۸۸
تگ ها :