ساز می‌زنم و کاش کسی دوست‌م داشت.

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز ۳٠ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها :


 


باران می‌زند. می‌گویی وسط چهارراه ایستاده‌ای. پیدات می‌کنم. قدم می‌زنیم. توی فکرم دنبال چیزی می‌گردم که نمی‌دانم چیست. حرف می‌زنی. رد می‌شوم.

توی فکرم می‌نویسم که باران می‌زند. بیش‌تر نمی‌شود. راه می‌رویم. می‌بوسم‌ت. رد می‌شوی.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز ٢٧ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها :


 


هر صبح، می‌دود بغل‌م. با هم قایم باشک بازی می‌کنیم و قهقهه می‌زند.

امروز آکواریوم سالن را نشان‌م داد، می‌گوید:

می‌گویم:

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز ٢٠ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها :


 



به ساعت آن‌جا که بخوابم ... به ساعت این‌جا که بیدار شوم…

به ساعت این‌جا وقت ناهار است، این‌ها باور کرده‌اند که من غذا نمی‌خورم و شرافت‌م را گواه می‌گیرم که دروغ بزرگ‌تر از این نگفته‌ام در زنده‌گی (آشنایان می‌دانند که چه شکمویی هستم من). یک سینی بزرگ تدارک دیده‌اند شامل هندوانه، سیب و میوه‌یی که نام‌ش را نمی‌دانم. دوریس دیس را می‌گذارد رو به روم: .here is your lunch

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱٦ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها :


 

*‌دیوید، مدیر عامل این کارخانه مثل روح سرگردان همین طور که خش-خش‌کنان کفش‌هاش را روی زمین می‌کشد، از این سر سالن به آن سر سالن می‌رود و زیر لب یک چیزهایی می‌گوید؛ نه کاری دارد، نه چیزی…

*‌پام-پام از دیوید فعال‌تر است. از این در می‌دود بیرون، از آن یکی در می‌پرد تو… گاهی هم همین‌طوری پارس می‌کند، یعد هم می‌آید زل می‌زند به من غریب.

*‌گلاب به روی‌تان، من هم که مسموم شده‌ام، یک پام این‌جاست، یک پام آن‌جا…

پ.ن. : کشف رستوران ایرانی توی این گوشه‌ی دنیا، درست مثل این است که توی عطارد خورشت ِ قیمه بادمجان پیدا کنی.

مَت، وب‌سایت رستوران را که نشان‌م می‌دهد، ناخودآگاه می‌خندم. بلند بلند می‌خندم، کل آدم‌های سالن می‌آیند ببینند چه چیز این قدر جالب است.

می‌پرسند: حتمن دوست داری… می‌گویم: نه! اتفاقن از غذای ایرانی بدم می‌آید… همه‌شان با هم می‌خندند‼

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها :


 


من حرف ندارم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱٢ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها :


 


سخت-‌جان بودن کافی نیست. گاهی باید سگ‌-جان بود...

‌دل‌م می‌سوزد برای سیسکا، سگ مهربان‌ ِ پیر…


کاش  می‌شد لااقل کمی پیش از آن‌که بروم، بغل‌ت می‌کردم. چیز مهمی نیست، بزرگ هم نیست، اما خوب است و چیزهای خوب همیشه در فواصل معین – در نیمه‌ عمرهای پوست – میرا می‌شوند.

لیلا! پیغام‌ت رسید، من هم فراموش نمی‌کنم هق هق دخترک را که وقتی داستان را شنید تا صبح گریه کرد. تو اما گریه نکن، افسانه‌ها را ساخته‌اند که بچه‌ها گریه کنند، تو بزرگ شده‌‌ای… چیزی که زیاد است جان است جان ِ دل. 
اما یادت باشد این افسانه‌ها را توی دل‌ت نگه‌داری،‌ بچه‌های ما این افسانه‌ها را نمی‌خواهند.

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز ٧ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها :


 


می‌پرسد: هنوز هم جایی هست که بنویسی؟

سکوت می‌کنم؛ چون هست.

گاهی آدم‌ فرار می‌کند؛ از همه‌ی آن‌ها که نردیک اند. اصلن آدم‌ از نزدیک‌ها فرار می‌کند، از آدم‌های دیگری که می‌دانند، که گاهی آن قدر دوست اند که زیاد می‌دانند، زیادی می‌دانند.

از آدم‌هایی که با چشم‌های قهوه‌یی‌شان، بعد از خواندن آخرین نوشته، زل می‌زنند توی چشم‌هات، در سکوت، که یعنی با این که قضاوت نمی‌کنیم، اما wow! و آن‌قدر سکوت‌شان کش می‌آید برای شنیدن توضیح که آدم مجبور می‌شود چیزی ببافد، راست یا دورغ.

این‌هاست که آدم گاهی فرار می‌کند. اما این فرار از جنس فرار تو نبود وقتی پنجره را می‌بستی و می‌لغزیدی زیر پتو که نبوده باشی، که نکرده باشی، که…

آدم‌ها گاهی سانسور می‌کنند. من که می‌نویسم آدم‌ها، همه می‌فهمند کدام آدم‌ها.

87 سال بی‌نظیری بود، نه که خدا شده باشم توش، نه که سواد-دار شده باشم، یا معرفت‌دار یا معرفت‌پذیر، نه، این‌ها نبود، ولی 87 بی‌نظیر بود. از 86 ریشه گرفته‌بود و آمده بود توی 87. آن قدر بالا – پایین داشت، آن قدر چیز یاد گرفتم. چیزهای زیاد که حالا حالا چیز هست برای درک و تفسیر.

اما آن‌شب که گفتی خیلی دوست‌م داری، من یک طوری شدم، 87 داشت خوب تمام می‌شد که تو گفتی دوست‌م داری، خب این انصاف نبود که 87 بی تو تمام شود، هر چند نه با آن جمله.

ولی همان یک جمله با من آمد تا 88. 88 خوب شروع نشد؛ با چیزی مثل شنیدن یک نه بزرگ ِ غلیظ از یک آدمی که هر چند انتظار خاصی ازش نداری، اما دروغ چرا… خیلی انتظارها ازش داری.

تو هم که توی بک-گراند بودی با آن زخمه‌های تند همیشه‌گی‌ت.

اولین فکری که به ذهن‌م رسید این بود که 88 آمده تا از دماغ‌م بیاورد 87 را. اما تو حرف خوبی زدی. آخرین جمله‌ت خیلی مهم بود بعد از 4 ساعت ور زدن در شبی که تا صبح فراموش نمی‌شود: در تصمیم‌هات عجول نباش.

راست گفتی و 88 خوب شد.

بعدش فکر کردم، اصلن چرا فرار؟ مگر نه که آدم اگر آدم باشد می‌تواند سرش را بلند کند و بگوید: عاشقی جرم هم که باشد، جنایت نیست!

خب… همین، هر کسی هر سوالی دارد، سرش را بلند کند و بپرسد…

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز ٦ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها :