می‌گوید کاش با تو برمی‌گشتم، کاش بی تو توی آن اتاق دراز نمی‌کشیدم و فکر نمی‌کردم که... و من نگاه‌ش می‌کنم که چشم‌هاش سبز است و کسی نمی‌داند. سکوت کرده‌ام، دوست دارم صداش کنم، مثل آن روزها و خودم را ول کنم توی آغوش‌ش و ریز ریز بخندم به هیچ چیز. اما سکوت می‌کنم. نگاه‌ش می‌کنم که حرف می‌زند و من لب‌هاش را دوست دارم و نمی‌شنوم چه می‌گوید و فقط نگاه‌ش می‌کنم و دوست دارم صداش کنم، مثل آن روزها ولی سکوت کرده‌ام و به هیچ چیز فکر نمی‌کنم و نمی‌شنوم که چه می‌گوید و توی آغوش‌ش تنگ‌تر می‌شوم و چیزی بالا می‌آید از دست‌هام و می‌رود توی چشم‌هام و نگاه‌ش می‌کنم که چیزی می‌گوید و من نمی‌شنوم و دست‌هاش که حلقه می‌شود و ... دوست دارم صداش کنم و بگویم که چیزی بگو اما می‌دانم که نمی‌شنوم و لب می‌زند و لب می‌زند و من فقط دوست دارم صداش کنم اما صدا نیست دیگر و نفس آخر سرش را می‌گذارد روی شانه‌م و هر دو آرام می‌شویم و این بار اول است که در سکوت و من می‌ترسم از این سکوت کش‌دار و باز چیزی می‌گوید که من نمی‌شنوم و یادم می‌افتد که من برگشتم و او ماند توی آن اتاق و چه‌قدر دل‌م می‌خواهد صداش کنم مثل آن‌روزها اما چشم‌هاش سبز هستند هنوز و من نمی‌شنوم دیگر...

 

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز ٢۸ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :


 


One way ticket

نوشته‌ی کیوان را که می‌خوانم خودم را می‌بینم، توی همان سرازیریِ تندِ دل‌بخواه. کسی کسی را مجبور نمی‌کند. لذت اگر نباشد یا رضایت، کسی دوام نمی‌آورد توی این شیب تندِ مداوم. بماند که تن‌خستگی و آزردگی فکری کم نیست و پیش‌تر هم که می‌روی بیش‌تر می‌شود. شاید نه فقط رضایت که آن پله‌ی آخر هرم مزلو خیلی اثر می‌گذارد، آن حس قدرت ِ همراه با توانستن و ارضای من (بماند که هر قدر این من را پنهان  کنم در ما، باز من می‌ماند. که را فریب می‌دهیم؟)

کتاب که می‌خوانم، فیلم که می‌بینم، موسیقی که گوش می‌کنم، توی استخر و سونا که هستم, با مادرم که از این در و آن در حرف می‌زنم، یک چیزی هست آن وسط، انگار منتظر ای‌میل هستم، یا تلفن یا فکس. همیشه هست. همیشه در حال برنامه‌ریزی هستم و پیش‌بینی اجرای آن برنامه‌‌ها. خواب‌شان را هم می‌بینم. تمام شدنی نیستند و نمی‌خواهم که تمام بشوند.

آرزوها که دست‌یافتنی بشوند، دیگر آرزو نیستند، می‌گردم توی خیال‌هام، تنها آرزوم این روزها داشتن چند زندگی‌ ِ موازی است که توی تمام‌شان من باشم و بتوانم تک تک آن چیزهایی را که دنبال‌شان هستم تحربه کنم، یاد بگیرم و حس کنم. بجنگم، خسته شوم، شاد باشم، گریه کنم، بروم، برگردم و باشم.

آرزوست... همان به که دست‌نایافتنی...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ٢٧ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :


 

معلم پای تخته داد می زد

صورت‌ش از خشم گل‌گون بود

و دستان‌ش به زیر پوششی از گرد پنهان بود...

ولی آن ته کلاسی‌ها

لواشک بین خود تقسیم می‌کردند

و آن‌یک در گوشه‌یی دیگر جوانان را ورق می‌زد.

دل‌م می‌سوخت به حال او که بی‌خود های و هو می‌کرد

و با آن شور بی‌پایان

تساوی‌های جبری را نشان می‌داد

با خطی روشن به روی تخته‌ی تاریک

که از ظلمت چو قلب ظالمان تاریک و غمگین بود

تساوی را نوشت و بانگ بر آورد:

که یک با یک برابر هست

که یک با یک برابر هست... این جا...

به نا گه ... از میان جمع شاگردان یکی برخاست

همیشه یک  نفر باید به پا خیزد... همیشه یک نفر باید ...

به آرامی سخن سر داد:

این تساوی اشتباهی فاحش و محض است.

نگاه بچه‌ها ناگه به یک سو خیره شد با بهت

معلم مات بر جا ماند

و او پرسید: اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آیا باز هم یک با یک برابر بود؟

سکوت مدحشی بود و سوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد: آری برابر بود

و او با پوزخندی گفت: نه!

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آن که زوری و زری می‌داشت بالا بود و آن که

قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت

پایین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آن که صورت نقره گون، چون قرص مه

می‌داشت بالا بود

وان سیه چرده که می‌نالید پایین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

این تساوی زیر و رو می‌شد

حال می‌پرسم یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفت خواران از کجا آماده می‌گردید؟

یا چه کس دیوار چین‌ها را بنا می‌کرد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشت‌ش زیر بار فقر خم می‌شد؟

یا که زیر ضربت شلاق له می‌شد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می‌کرد؟

یا چه کس این راد مردان را فنا می‌کرد؟

در این هنگام... معلم ناله آسا گفت:

بچه‌ها در جزوه‌های خویش بنویسید:

که یک با یک برابر نیست

یک با یک برابر نیست.


/ خسرو گلسرخی

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز ٢٦ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :


 


Non sono più un ragazzino e non cerco un'avventura, non lo sei né meno te.

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱٩ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :


 

 - آقای واو می‌گوید بهشت همان‌جاست که دل آدم آن‌جا بخندد.

-  آقای واو نمی‌داند که همه به دل ما خندیده‌اند.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :


 


١- می‌گوید: عینک‌‌ت را بردار. می‌خندم. می‌گوید: حرف بزن. می‌خندم. می‌گوید می‌‌خواهم چیزی بگویم. می‌خندم. می‌گوید چرا می‌‌خندی؟
می‌گویم: می‌خواهی بگویی TI AMO!
می‌خندد...

٢- می‌گویم: همه چیز تمام شده. می‌گوید: از همین الان؟ می‌گویم: از همین لحظه‌یی که گفتم. می‌گوید: از نظر من چیزی تمام نشده. می‌گویم: چیزی هم نبود. می‌گوید: چیزی نبود؟

نمی‌گویم اگر بود تمام نمی‌شد...

٣- می‌گویم: تا 2 روز بعدش بغل‌م نکردی.
می‌گوید: 2 روز نه... دیگر بغل‌ت نکردم.

۴- و من یاد آن شبی می‌افتم که نشسته بودیم زیر آن آینه و من به تو گفتم ام‌شب را یادت نگه‌دار و تو فراموش کرده‌ای انگار.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ٥ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :


 

 


یکی لذت مستی ست، نهان زیر لب کیست
از این دست بدان دست چو پیمانه بگردید


شماره‌ت را که می‌گیرم، زنگ که می‌‌خورد، فکر می‌کنم صدات را که بشنوم چه باید بگویم؟ چه‌کار باید بکنم؟ مثلن بگویم بیا برویم خرید؛ می‌‌خواهم کت و شلوار بخرم، یا کفش یا کتاب.

انگار که همین دیروز رفته باشی.

خرید کنیم و برگردیم خانه. تو بگویی عجب عطر معرکه‌یی زده‌ای و بخزی توی آغوش‌م و شب بشود و بگویی صدا را دوست داری و من باز سکوت کنم در نفس نفس.
نمی‌دانم هوس چه کرده‌ام. قصه‌ی تازه‌یی که ندارم، همه چیز همان‌قدر کهنه است که بود.

 

دوباره شماره‌ت را می‌گیرم، شاید چون شماره‌ی دیگری نیست. فقط همین.‌

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ٢ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :