یک  وقت‌هایی منتظر می‌نشینم تا صدام کنی: مخمل‌ام!!

یا چگونه از نمایشگاه قطعات خودرو بازدید کنیم؟


*‌شما را به مقدسات‌تان، نگیرید دست دوست‌دختر/پسرتان را، نامزدتان را، همسرتان را، بیاورید نمایشگاه قطعات خودرو!! توی این سرما. مکان، بهتر از این‌جا سراغ ندارید؟
حالا زد و به همراهی ِ نام‌بردگان آمدید نمایشگاه قطعات خودرو، نیایید جلوی غرفه‌ی ما بایستید؛ arm in arm
اگر arm in arm می‌ایستید جلوی غرفه‌‌ی ما، اقلن وقتی در مورد مشخصات فنی دستگاه‌ها می‌پرسید، armتان را از arm همراه‌تان در بیاورید.
وقتی دوست‌پسر/ نامزد یا شوهرتان دارد از من سوال می‌پرسد، دارد فقط سوال می‌پرسد، لازم نیست آویزان‌ش شوید و همراه با من و او دور دستگاه بچرخید. نترسید. من سر ِ کار که هستم خیلی بی‌خطرم. قول می‌دهم.
اگر هم خودتان علاقه‌مند هستید، مثل آدمی‌زاد بایستید و گوش کنید که چه می‌گویم؛ وگرنه، باور کنید با آویزان شدن از دوست‌پسر/ نامزد و شوهرتان، نشان نمی‌دهید که به کار آن‌ها علاقه‌مندید. اصلن چه لزومی دارد علاقه‌مند باشید به هر کوفتی که آقا خوش‌ش می‌آید؟
با شما هم هستم آقای عزیز، جای شما باشم دست ضعیفه‌م را نمی‌گیرم بیاورم نمایشگاه قطعات خودرو که این همه نر ِ چشم‌چران‌تر از خودتان زیر و روش را زیر و رو کنند.

*اگر نمی‌دانستید، بدانید که خیلی کهنه مغزم.

*‌موقعی که دارید از یک غرفه بازدید می‌کنید، آن سیگار لعنتی را خاموش کنید.

* قیمت یک دستگاه آخرین چیزی‌ست که مهم است. قبل از قیمت دستگاه باید در مورد مشخصات فنی، نحوه‌ی کار و قابلیت‌های دستگاه سوال کنید.

*‌من هم پیاز خیلی دوست دارم. اما وقتی قرار است در فاصله‌ی 30 سانتی‌متری من بایستید، قبلش‌ پیاز نخورید.

* موقعی که من دارم با یک نفر دیگر حرف می‌زنم نپرید وسط و کاتالوگ نخواهید.

*  وقتی می‌گویم نقشه‌ی قطعه لازم است، نگویید که سایز لوله‌ی ما این‌قدر است، خوبیت ندارد، مردم چه فکر می‌کنند، زشت است این‌چیزها، آبروی من را نبرید!!

* دفعه‌ی بعد اگر ببینم که بچه‌ی 5 ساله‌تان را همراه‌تان آورده‌اید همچین جایی، می‌کشم‌تان. یک چیزی اگر بخورد توی سر بچه‌تان چه کار می‌کنید؟ مگه نمایشگاه شهربازی است؟

* وقتی توی زندگی‌تان بیش‌ترین ارتباط‌تان با برق، زدن کلید لامپ بوده، ننشینید برای من ایراد فنی بگیرید از تابلو برق دستگاه. یک چیزی می‌گویم به‌تان هاااا.

* اگر دفعه‌ی بعد وقتی قیمت دستگاه را به‌تان گفتم، بگویید که چرا این‌قدر گران است، هر جه دیدید از چشم خودتان دیدید.

*‌خانم و آقای دانشجو!! ما هم یک زمانی دانشجو بودیم. خوب درک می‌کنیم که آدم ِ دانشجو فکر می‌کند که حق دارد سوال بپرسد. اما جان عمه‌تان، وقت ما را نگیرید. علافی هم حدی دارد. نمایشگاه قطعات خودرو جای زیر سوال بردن سیاست‌های اقتصادی و انرژی هسته‌یی نیست.

* ما پول داده‌ایم این کاتالوگ‌ها را طراحی کرده‌ایم، چاپ کرده‌ایم. همین‌طور که از جلو غرفه رد می‌شوید نگویید: یه کاتالوگ می‌دید به ما؟
اقلن اول یک نگاهی توی غرفه بیاندازید.

* شرکت ما ربطی به ماشین‌سازی تبریز ندارد. این هزار و دو بار.

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز ٢٢ آبان ۱۳۸٧
تگ ها :


 


پدر  تو
دو بار به این‌جا آمد. بار اول خیلی زود بود و بار دوم خیلی دیر.

BIG FISH - Tim Burton

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۸ آبان ۱۳۸٧
تگ ها :


 

آن‌جا که دیگر نمی‌توان عشق ورزید باید آن‌ را گذاشت و گذشت.

 چنین گفت زرتشت و دیوانه و شهر بزرگ را گذاشت و گذشت.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱٤ آبان ۱۳۸٧
تگ ها :


 


می‌گوید: آن‌ها ماندند در گذشته.

فکر می‌کنم کدام ماضی بعیدتر می‌کند گذشته را... ماندند؟ مانده‌اند؟ مانده بودند؟ می‌ماندند؟

فکر می‌کنم فعل ماضی نمی شود به صرف.

فکر می‌کنم فعل که بی‌قاعده باشد...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳ آبان ۱۳۸٧
تگ ها :


 


قاصدکی را فال می
گیرم
و رها می
کنم به ماه:
برگرد جمعه
ی روزهای بچگی
برگرد با همان پسرک که بادبادک روییده بود از دست
ش
 و من با تمام ده انگشتی که بلد بودم
                                  عاشق
ش بودم


/ گراناز موسوی

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ٧ آبان ۱۳۸٧
تگ ها :


 


آی ویل تیک یو تو د ِ ودینگ وید می، ویل یو کام؟

جولیان می‌ایستد کنارم: ویل یو کام تو لانچ وید می پریتی لیدی؟

جولیان تکه‌های غذا را برام جدا می‌کند: وات دو یو لایک تو درینک؟

جولیان بشقاب را می‌گیرد جلوم: مای وایف سنت دِ فروت فور یو.

جولیان یک دسته از آن ریشه‌های خوراکی می‌خرد: دیس ایز فور یو پریتی لیدی. دو یو لایک تو ترای؟

جولیان از پذیرش هتل زنگ می‌زند: آی ام ویتینگ فور یو تو تیک یو تو دِ ویند میلز.

جولیان می‌دود به طرف‌ام: سیت داون پریتی لیدی. ویند ویل کَری یو.

مهمانی تمام می‌شود: ویل یو کیس می گودبای پریتی لیدی؟

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ٤ آبان ۱۳۸٧
تگ ها :