که گر روزی فراق افتد،‌ تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم

به موازات من، تو هستی که پیک هفتم را به سلامتی من می‌زنی که هفت واحد فاصله دارم تا خواب‌ تو، تا رویای تو.
می‌گویم: همیشه اول‌ش تمام ِ زندگی‌ می‌شود «تو»، اما بعدها...
نگاه‌م می‌کند، می‌آید تا تخت ِ من، خم می‌شود، می‌بوسدم، پیک هشتم را می‌زند و زبان‌ش را می‌گرداند روی زبان من.
پیک نهم «تو» هستی.
پیک دهم، نفس نفس می‌زند و من به پیک اول فکر می‌کنم، به اول ِ اول‌ش.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٤:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱٩ مهر ۱۳۸٧
تگ ها :


 

چه دانستم که این سودا مرا زین‌سان کند مجنون

شاید همین‌ روزها وقت‌ش بشود که از تو بگویم و دل‌تنگی ِ این چهار ماه. شاید یکی از همین روزها دست‌نوشته‌هام را بگذارم این‌جا که بخوانی؛ همان‌ها که هیچ‌وقت نپرسیدی کجا قایم‌شان می‌کنم، همان‌ها که هرم داغ نفس‌های تو را داشت روی پوست من و لرزش صدای من را وقتی می‌لغزیدی در امتداد خطوط متقاطع تن ِ من.
عشق چیز خوبی‌ست و حال ِ این روزهای من شبیه سردردهای بعد ِ بد-مستی‌ست، که درد می‌کند چیزی در درون تو و تو هنوز لبریز حالی هستی که تمام شده.

می‌دانی؟ نه، نمی‌دانی! نمی‌دانی که سکوت ِ من تقلای بی هوده‌یی‌ست برای گذاشتن و گذشتن از من ِ من ِ من.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۸ مهر ۱۳۸٧
تگ ها :


 


زخم روی انگشت را می‌بوسد: مگر چهارشنبه نبریده بود، چه زود زخم‌هات خوب می‌شوند.


می‌خندم،خیلی زود خوب می‌شوند... خیلی زود...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱٢ مهر ۱۳۸٧
تگ ها :


 

دل‌ات گرم شود به بوسه‌یی که تابستان وعده کرده‌بودی زیر اولین برف... ولی نه. تمام خلاقیت‌ام را هم به خرج بدهم، باز تو یک‌باره سرت را عقب می‌کشی، همان‌طور که یک‌باره ساعت را عقب می‌کشند شب آخر شهریور، به چشم‌های‌ام زل می‌زنی تا یادت بیاید من‌ام و هنوز این‌جایی، همان‌طور که روز آخر شهریور به ساعت زل می‌زنی و می‌فهمی یک ساعت بیش‌تر می‌توانی بخوابی. ولی می‌دانی؟ پاییز چند روزی‌ست که شروع شده به هر حال. وقتی هم که بخواهند این ساعت اضافی را پس بگیرند، عید است و خلایق ترجیح می‌دهند سال کهنه را زودتر دور بیندازند. حکایت من همین ساعت است انگار، که بهار جلو می‌افتد و پاییز برمی‌گردد همان‌جا که بود... واقعیت عریان است و من دیگر بنا ندارم بجنگم. پشت‌ام خالی‌ست و تو این را خوب می‌دانی. جنگیدن پشتِ گرم می‌خواهد، پشتِ گرم هم نخواهد، دل قرص که می‌خواهد... این سیب نصف بشو نیست. دست کم نصف‌کردن‌ش کار تو نیست. باشد هم که آخر شب یلدا دیگر نصف‌بشو نیست... حالا که نشسته‌ام این‌جا منتظر که بیایی، شب‌های زمستان را پیش‌پیش مرور می‌کنم؛ جای خالی‌ات را که پرنمی‌شود حتا با سردرد...

 

* آرش

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ٦ مهر ۱۳۸٧
تگ ها :