صبح جمعه است. می‌رسم دفتر. در ِ ورودی را قفل می‌کنم. چراغ اتاق‌م را روشن می‌کنم. آقای ن. دیروز لامپ‌های اتاق را عوض کرده، روشن‌تر شده. این اتاق را دوست دارم. چشم می‌گردانم، کمد‌های کاتالوگ‌‌، قفسه‌های مجله‌، زون‌کن‌ها، میز گرد وسط اتاق، وایت برد دیوار روبه‌رو، وایت برد کنار میزم، عروسک‌ها، همه‌ی این‌ها را دوست دارم؛ نتیجه‌ی سه سال زنده‌گی شبانه‌روزیِ من توی این شرکت. میز خودم را دوست دارم، حتا میز نرگس را، و میز مهدی را. همه‌شان را دوست دارم. انگار مالک انحصاری تمام این تخته‌ها و آهن‌ها هستم، حتا این ماهی قرمز کوچک را که از اسفند سال پیش با ما زنده‌گی می‌کند.
من این‌جا را دوست دارم. نه به این خاطر که تکه‌‌هایی از عشق‌های بزرگ و کوچک زنده‌گی‌م را این‌جا شکل داده‌ام، نه برای این‌که بزرگ‌ترین دوست‌م پشت همین میز می‌نشست، نه چون به جز من هیچ‌کس دیگری ذره‌ ذره‌ی این‌جا را بلد نیست. این‌جا را دوست دارم، چون شبیه من است. چون همه‌ی آدم‌هایی که پا می‌گذارند توی این اتاق و ماندنی می‌شوند یک‌جورهایی یاد می‌گیرند که این‌جا، توی این اتاق 4 در 5 متری، یا باید عاشق بود، یا... «یا» نداریم.

این‌جا اتاق من است. با خروارها خروار کاغذ، کاتالوگ، زون‌کن، عروسک و یک صندلی کهنه که هرگز کسی روش نخواهد نشست...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ٢٩ شهریور ۱۳۸٧
تگ ها :


 


دل
ت میخواهد با خاطرههایت زندگی‌یی را زنده کنی که آن را مدیون هیچ‌کس نیستی؛
اما او از این کار بازت می‌دارد. خاطره‌ی او _ او را به نام رجینا می‌خوانی، به نام لائورا، به نام کاتالینا، به نام لیلیا _ خاطره‌ی او همه‌ی خاطرات دیگرت را در بر می‌گیرد و وا می‌داردت تا قدر او را بشناسی: اما هم‌زمان با هر فریاد دردی که می‌کشی می‌دانی که این شناسایی ترحمی است به حال خودت، خودت که تباه می‌شوی: هیچ‌کس بیش از این زن چیزی به تو نمی‌دهد و چیزی از تو نمی‌گیرد‌، این زن که تو او را با چهار نام گوناگون دوست داشته‌ای، چه کسی جز او ؟

/ کارلوس فوئنتس - مرگ آرتمیو کروز

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز ٢۸ شهریور ۱۳۸٧
تگ ها :


 


طعم سیب می‌دهی نازنین...


  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز ٢٦ شهریور ۱۳۸٧
تگ ها :


 

دهان‌ت را می‌بویند
مبادا که گفته باشی،
«دوست‌ت می‌دارم»*

ایلیا!
ما لحظه‌های بی‌نظیری را کنار هم گذراندیم. مهم نیست توی آن لحظه‌ها تو دنبال چه بودی یا من به چه فکر می‌کردم. ما کنار هم لذت بردیم؛ تو از تجربه‌ی من، من از تکرار تو.
شاید هیچ‌کدام از سلول‌های من و تو به حس مشترکی از لذت نرسیده باشند در کنار هم. اما من از تو و تو از من، یا حتا تو از تو در کنار من و من از من در کنار تو لذت برده‌ام.
ایلیا!
تمام آن‌چه حالا دیگر نیست، موهبتی از تن‌خواست‌هامان، یا حتا اگر عشقی، خوب بود.
زمان گذشت ایلیا و تو تکه‌یی از تجربه‌یی شدی که زیبا بود و هست.
سفر خوش ایلیا...



/* شاملو

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ٢٠ شهریور ۱۳۸٧
تگ ها :


 

از همه‌ی اسرار الفی بیش برون نیفتاد و باقی هر چه گفتند در شرح آن الف گفتند و آن الف البته فهم نشد.

/ بورخس - الف

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱٦ شهریور ۱۳۸٧
تگ ها :


 

آب ِ تو در من می‌رود
این تو، شبیه تو نیست، یا تو، یا تو
تو یی‌ست که نیامده
تو یی که ملتهب عقربه‌ها نیست و زبان‌ش می‌چرخد
می‌چرخد، می‌چرخد
خلسه از من است در آب
تیک می‌گذارم، رو به تو
پشت به تن‌نازی
بچرخ تا...
تا بچرخی، غلت زده‌ام
تا بچرخیم

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۱ شهریور ۱۳۸٧
تگ ها :


 

من که عاشق فرفره‌ها نمی‌شوم، تو باد بیاور..

گلم....دلم
حرمت نگهدار
که این اشکها خونبهای عمر رفتهی من است
سرگذشت کسی که هیچکس نبود
و همیشه گریه میکرد
بی مجال اندیشه به بغضهای خود
تا کی مرا گریه کند
تا کِی و به کدام مرام بمیرد

آری...گلم...دلم
ورق بزن مرا
و به آفتاب فردا بیندیش
که برای تو طلوع میکند
با سلامی به عطر آویشن

/
 حسین پناهی


برای «تو» که سکوت ممتدی هستی بین عصر پنج‌شنبه تا صبح جمعه و بعد تکه تکه‌‌‌ی خیال‌های مرا کنار هم می‌گذاری و بی وداعی می‌روی که نیامده بودی.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱٠ شهریور ۱۳۸٧
تگ ها :


 

نام دیگری نداری.
فنجان را سُر می‌دهی سمت من؛ «بنویس. برام بنویس»
خیره می‌شوم در چیزی که نیست، خبری که آمدن‌ش گذشته.
در تو که نام دیگری نداری.
چه‌قدر دوست دارم پهلوی دیگری باشد از این‌«جا»، به بعد را دیگر کسی نمی‌شناسد.
یک بار هم تو بگو... تمام.
دفترم را می‌گذارم برای تو... اِقراء ... اگر که خواسته باشی...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ٤ شهریور ۱۳۸٧
تگ ها :