آن‌وقت می‌گردی پی کسی که نیست، یا اگر باشد آسان به چشم نمی‌آید، یا اگر آمد، مال تو نخواهد بود.

چاه بابل- رضا

 

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز ٢٩ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها :


 

-    نرگس که می‌پرسد، یادم می‌افتد که یک سال است ندیده‌ام‌اش؛ یک سال و 17 روز.
به همین سادگی.

-    بعد فکر می‌کنم خود نرگس را چند وقت است ندیده‌ام؟
میز رو به رو.

-    دخترجان! ایلیا نیست. تو انگار کن هنوز یک سال نشده باشد، من انگار می‌کنم 9 ماه. 9 ماه و ...
همان یک شب بود دخترجان و این 9 ماه... قابلی ندارد.

-    طنز غم‌انگیز من از همین‌جا شروع می‌شود دخترجان.
نی‌نا هم مال همین موقع‌ها بود.

-    توی خواب، مادرم حامله است. دخترش که به دنیا می‌آید بند ناف‌ را می‌برم. اسم‌ش را آی‌سان می‌گذارم که شبیه آی‌لین باشد.
توی خواب دنبال آی‌لین می‌گردم؛ نیست.

-    حالا دیگر هوا تاریک شده.

-    هی آلفردو! یک بازی دیگر هم تمام شده باشد و تو دراز کشیده باشی کنار من و بپرسی هنوز نظرت همان است: «یا همه، یا هیچ»؟ و من بگویم: «یا همه، یا هیچ اما تو می‌توانی که بخواهی».
و تو بخواهی و نتوانی و همان‌جا بمانی که وقتی کسی تو را بیش‌تر از آن‌ چیزی که تو او را دوست داری... این بار من نبودم که همه چیز را
complicate کرده بود. آلفردو! این شب‌ها زیاد تکرار خواهند شد.

-    لیلا نام توست وقتی من هنوز بچه بودم. می‌دانم چه دردی دارد لیلا... یک سال پیش هم همین درد را داشت که... من هنوز توی همان درد هستم.

-    تمام مردهای زمین به شانه‌های من تکیه می‌کنند وقتی به جای حوا سیب‌های کال را تماشا می‌کنم.

-    «تو کجایی نازی،
عشق بی عاشق من
سردمه
مثل یک قایق یخ کرده رو دریاچه‌ی یخ، یخ کردم»

-    یادم می‌ماند ایلیا!. امروز یادم می‌ماند، مگر این‌که فراموش کرده باشم که تو هوس تمام زمستان‌های استوایی هستی توی ایستگاه‌های خالی نیمه‌شب‌های مست.

-    یادم می‌ماند ایلیا بی هیچ دلیلی امروز را یادم می‌ماند...

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ٢٢ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها :


 

مرد که گریه نمی‌کنه ایلیا.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها :


 

ایلیا! چه چیز این همه را عجیب می کند؟ شاید اصلن ایلیا تو نبوده باشی. من دیگر رد پای خودم را نمی‌بینم. کسی به کسی که تو نیستی سلام می‌کند که صبح امروز خانه نبودی. شاید هم من تمام راه را اشتباه دویده بودم. سردم است ایلیا. از آن همه صدا تنها صدای خنده‌های تو در سرسرای خالی باقی‌ماند،‌ ولی تنها صدا نیست که می‌ماند. چیزهای کوچک دیگری هم می‌مانند، مثل جای خالی تو روی صندلی گوشه‌ی باغ که این روزها موریانه دارد. مثل کتابی که توش هر کس مسؤول گل خودش است، شاید هم نیست. اصلن شاید گلی نیست. یک ماه شد ایلیا... یک ماه سکوت کرده بودم. چه خوب که دست‌نوشته‌های مرا نمی‌بینی.

زندگی من
غرق است
در هزاران عشق بزگ پاک
هزاران
عشق کوچک ناپاک*

// ولادمیر مایاکوفسکی – ابر شلوار پوش

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز ۸ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها :


 

ایلیا! تمام این دست‌نوشته‌ها برای توست که من هنوز به سکوت تو عادت نمی‌کنم، هیچ‌وقت و بی‌وقت تر از این نمی‌شود. همان روزها هم که خانم معلم سیب‌ها را می‌شست، سهم من نگاه خسته‌ی تو بود وقت اذان ظهر و بی‌حالی هندوانه‌های سر حوض. تو برای دختر من دل‌نگران می‌شوی من برای دل تو می‌پوسم. نقطه. سر خط بعدی نام مرا هجا هجا برای بازمانده‌ی خواب دی‌شب تعریف کن. سر-مشق دفترهای تو عشق کوچک من است وقتی بدرقه می‌کردی من را بعد ِ آن همه حرف حرف حرف. ایلیا! کاش می‌ماندیم توی همان شبی که من سردم بود و تو با ترس بازوت را می‌انداختی دور شانه‌ی من و می‌کشیدی من را توی بغل خودت که چه بشود... لابد گرم شوم و من سیگارهای تو را می‌کشیدم که هنوز هم به یاد نداری توی آن های و هوی و رقص و مستی و تاریکی. اگر می‌دانستی... اگر می‌دانستی ایلیا...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ٧ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها :


 

ایلیا! تمام این دست‌نوشته‌ها برای توست که من هنوز به سکوت تو عادت نمی‌کنم، هیچ‌وقت و بی‌وقت تر از این نمی‌شود. همان روزها هم که خانم معلم سیب‌ها را می‌شست، سهم من نگاه خسته‌ی تو بود وقت اذان ظهر و بی‌حالی هندوانه‌های سر حوض. تو برای دختر من دل‌نگران می‌شوی من برای دل تو می‌پوسم. نقطه. سر خط بعدی نام مرا هجا هجا برای بازمانده‌ی خواب دی‌شب تعریف کن. سر-مشق دفترهای تو عشق کوچک من است وقتی بدرقه می‌کردی من را بعد ِ آن همه حرف حرف حرف. ایلیا! کاش می‌ماندیم توی همان شبی که من سردم بود و تو با ترس بازوت را می‌انداختی دور شانه‌ی من و می‌کشیدی من را توی بغل خودت که چه بشود... لابد گرم شوم و من سیگارهای تو را می‌کشیدم که هنوز هم به یاد نداری توی آن های و هوی و رقص و مستی و تاریکی. اگر می‌دانستی... اگر می‌دانستی ایلیا...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ٧ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها :