تو راست می‌گفتی نی‌نا...

شاید اولین بار است که از نداشتن مردی تاسف می‌خورم. از این‌که مردی از آن ِ من نیست. از این‌که آن‌قدر دور است که هرگز نزدیک‌تر از آن‌چه اکنون هستیم نخواهد بود. از این که هیچ صبحی در کنار او از خواب بیدار نخواهم شد.
این را برای تو می‌نویسم که نوشتن را دوست نداری، که هرگز پا به پای من  هیچ کتابی را ورق نزدی، که حتا نپرسیدی دست‌نوشته‌هام را کجا پنهان می‌کنم، که ادبیات را دوست نداشتی.
برای تو که موسیقی ِ زنده‌گی‌ت هیچ شباهتی به موسیقی زنده‌گی من ندارد، ساده بگویم، که هیچ‌چیزمان به هم ربط ندارد. برای تو، که خودت هستی. مانند ِ من نیستی و سعی هم نکردی خودت را شبیه ِ من کنی برای رسیدن به من، که حتا نخواستی به من برسی.
برای تو می‌نویسم که با تو بودن هیچ‌ هوسی نداشت، برای من نداشت. عادی‌ترین اتفاق دنیا بود که هر صبح، گرگ و میش، بیایم سراغ‌ت. چشم‌های سبزت را تماشا کنم، روی پوست تن‌م بلغزی و آن‌قدر توی آغوش‌ت بمانم تا یادم بیاندازی که دیر شده است و باید بدوم تا شرکت.
من برای از تو نوشتن هیچ بهانه‌یی ندارم. تو شبیه هیچ‌کدام از تجربه‌های ریز و درشت گذشته‌ی من نبودی، شاید دیر یا زود دورتر شویم از هم، شاید دیر یا زود سیر شویم از هم، یا خسته، یا دل‌زده، شاید هم تکراری شویم برای هم، شاید دیگر نباشیم برای هم.این‌ها اتفاقات ممکنی هستند که من تو را و خودم را مبرا نمی‌کنم از چنگ انداختن به هر کدام. چه دلیلی دارد فریب بدهیم هم‌دیگر را با دل‌خوش‌کنک‌های بی‌هوده؟
شاید هم بمانیم برای هم، مثل همین روزها. نمی‌دانم. هیچ نمی‌دانم. در کنار تو، من دیگری هستم، آن‌قدر دیگری هستم که به هیچ چیز فکر نمی‌کنم. تو برای من لذت عمیقی هستی که هیچ بندی ندارد و من تو را دوست دارم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ٢٧ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها :


 

دارد اتفاق می‌افتد. به همین زودی. می‌دانم که زل خواهی زد توی چشم‌هام. با تعجب نگاه‌م خواهی کرد و خواهی گفت: قرارمان این نبود. خواهم گفت: پیش آمد. خواهی گفت: به همین ساده‌گی؟ خواهم گفت: به همین ساده‌گی.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ٢٢ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها :


 

خیلی فرق هست بین خوابیدن با مردی که عاشقشی و مردی که عاشقته.


حتا خیلی فرق هست بین خوابیدن با مردی که عاشق‌اش هستی، با مردی که عاشق‌اش نیستی،‌هر چند هیچ‌وقت با مردی نخوابیده باشی که عاشق‌ش هم باشی... اما فرق هست، خیلی فرق هست...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱٩ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها :


 

تایپ می‌کنم: این عکس‌ت را دیده بودم قبلن.
تایپ می‌کند: فرستادم برات که نگه داری.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها :


 

ملالی نیست...
چشم‌های او جور خاصی هستند. فرقی نمی‌کند شب باشد یا روز، بهار باشد یا پاییز، چشم‌های او جور خاصی هستند.
میز آن‌قدر کوچک است که نفس‌‌اش را روی صورت‌م حس می‌کنم. زل می‌زنم توی چشم‌هاش، توی چشم‌های سبزش. دست‌م را می‌گیرد. میز را سُر می‌دهد و من جا می‌شوم توی آغوش‌ش. مثل همیشه...
من جاده‌ها را دوست دارم. جاده‌های زمینی را، هوایی را، حتا دریایی را. جاده‌هایی را که از آن در ِ قهوه‌یی شروع می‌شوند و انتهایی ندارند و توی همه‌شان تو دست انداخته‌یی دور شانه‌ی من و من دارم به جاده فکر می‌کنم.
نمی‌شود نوشت، اصلن نمی‌شود کلمه‌یی پیدا کرد که چیزی شبیه عاشقانه باشد یا حتا شبیه تذکره، هیچ چیز.
بعضی چیزها حسرت می‌شوند. بعد هر چه قدر هم بیایند و بروند و اتفاق بیافتند، حسرت می‌مانند. حالا، هر بار که دراز می‌کشی کنار من و می‌لغزی روی پوست من، هر دو مان به آن شب فکر می‌کنیم که دراز کشیدیم کنار هم...
هی من قول می دهم به تو، هی تو قول می‌دهی به من که باز یکی از آن شب‌ها...
ملالی نیست.
توی هیچ‌کدام از این جاده‌ها از تو دور نمی‌شوم. راست‌ش را بخواهی من همان شب فهمیدم که چشم‌های تو سبز نیستند...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱٢ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها :