8:12 صبح، مکان طبقه‌ی بالا، در حال مرتب کردن میز!!

صدای تلفن.

من: بفرمایید.

ایشون: می‌تونم با آقای هوشیار صحبت کنم؟ (واضح است که هوشیار پسوند نام خانوادگی مدیر عامل گرامی است؟؟)

-          نیستن. شما؟

-          من خانم (!) ص هستم. مدیر فروش شرکت الف.

-          من می‌تونم کمک‌تون کنم؟

-          مدیر فروش‌تون هستن؟

-          نه! ایشون هم نیستن. در چه موردی می‌خواهید صحبت کنید؟

-          شما مدیر تدارکات دارید؟

-          بله. اما ایشون هم نیستن. شما امرتون رو بفرمایید. شاید من بتونم کمک‌تون کنم.

-          می‌شه کارتون رو توضیح بدید!!

-          (بسم ا... ) خب ما تولید ماشین آلات داریم و واردات...

-          خب! پس خم‌کن هم دارید.

-          بله. اگه در مورد خم‌کن‌ها اطلاعات می‌خواهید من در خدمت‌تون هستم.

-          پس من باید با آقای هوشیار صحبت کنم(!) ما می‌خواهیم از دستگاه‌های خودمون بدیم به شما و ازتون خم‌کن بخریم.

-          حدود قیمت ماشین‌هاتون چنده؟

-          از 2 میلیون داریم تا 8 میلیون (با لحنی که نشان می‌دهد برای مشتری هاشان 8 میلیون خیلی گران است)

-          اما خم‌کن‌های ما از 18 میلیون شروع می‌شن تا 400 میلیون

-          خب مهم نیست. من با آقای هوشیار صحبت می‌کنم. (!!)

-          باشه. هر طور میل‌تونه.

-          هفته‌ی آینده نمایشگاه تبریز غرفه داریم.

-          خوبه. ما هم داریم. حتمن میام از نزدیک صحبت کنیم.

-          مگه شما منشی نیستید. میاید نمایشگاه!!!!؟

-          نه‌خیر من منشی نیستم.

-          پس چرا تلفن رو جواب دادید؟

-          تو شرکت ما، بالاترین سمت اولین پاسخ‌گو برای تلفنه.

-          اااا.... چه جالب!! پس سمت شما چیه؟

-          من مدیر پروژه هستم. (این عنوانی است که من فقط در این‌جور موارد استفاده می‌کنم. حالا چه پروژه‌یی و چه مدیری... بماندکه آگاهان خود می‌دانند!! لکن محض اطلاع ناآگاهان عرض می‌شود که 3 سالی می‌شود که نمی‌دانم چه کاره ام)

-          اااا... من فکر کردم شما منشی هستید... حالا ساعت کاری کی شروع می‌شه تو شرکت شما؟

-          8:30

-          پس شما چرا این‌قدر زود اومدید.

-          ...

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ ها :


 

راست می‌گوید... زن بودن سخت است
سخت‌تر از آن زن «ماندن»‌است

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ ها :


 

ام‌شب بوی قهوه می‌دهی
این تمام چیزی‌ست که از تو باقی می‌ماند
خاکستر سیگار را می‌تکانم روی کتاب
کمی تعجب و بعد سکوت
دوربین را می‌چرخانی
قاب را می‌گذاری زیر سر من
قاب‌م می‌کنی
توی تمام عکس‌ها می‌خندم
آب می‌چکد از موهام
همین روزها این سی دی آن‌قدر خش برمی‌دارد
که هیچ عکسی باز نشود


- ساعت‌های زیادی نشستم تا بیایی و بگویم
نیامدی و نگفتم
اگر بمانی و مانده باشم،
نخواهم نوشت
و من
بین تو و نوشتن،
...
می‌نویسم

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ ها :