مثل روز آخر یک سفر؛ من دوست دارم از تو بگویم را. اما بهار نزدیک است و چه‌قدر فراموش‌کار می‌شوم من وقتی راه به راه است این راه نیمه، یک طرف‌ش من‌ ام و آن سو تر کسی. نمی‌شود عاشقانه نوشت از تو وقتی عاشقانه نیستی، وقتی نیست. وقتی صبح به صبح صدات نمی‌رسد از پای پنجره؛ باز کن پنجره را، پنجره را می‌بندی. من گاهی فراموش می‌کنم تقلا را.

گاهی کسانی، عاشقانه هاشان را کنار هم که می‌گذارند، چیزی می‌شود، مال من نمی‌شود بوی سیگار نمی‌دهد و بوی ردپای خام.

چیزی را نمی‌شمارم، هنوز سیگار نمی‌کشم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ٢٤ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :