تمام شد

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ٥ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :


 


وقتی کسی از شغل‌م می‌پرسد، هیچ تعریفی ندارم؛ ‌دوست‌تر دارم بگویم شغل‌م سفر کردن‌ است که زیاد سفر می‌کنم. زیاد سفر می‌کنم و خسته نمی‌شوم. می‌توانم خیلی راحت آخر این یکی سفر را بدوزم به اول آن یکی سفر؛ کوله بارم را روی دوش‌م بیاندازم و همین‌طور بروم شهر به شهر.

گاهی دل‌م می‌‌خواهد از سفرهام بنویسم، از این همه شهرها و خیابان‌ها و آدم‌ها و آدم‌ها و آدم‌ها.

شاید روزی آن‌قدر کلمه یاد بگیرم که بشود سفرها را نوشت. بشود نشست و نوشت از عاشقی‌های کوتاه، از شب‌های مستی، از گوشه‌ی اتاق و عشق‌بازی تنهای دل و دست، از برگشتن و پشت سر گذاشتن سیبی در بشقابی کهنه روی میز صبحانه، از خورشید که می‌زند توی چشم‌هات و از دردی که سینه‌ی چپ‌ت را سوراخ می‌کند و آدمی که انتظار داری سفر بعدی همراه باشد.

من زیاد سفر می‌کنم. آن‌قدر زیاد که دیگر خیلی چیزها نمی‌ترسانندم، نمی‌ترسم از جاده‌های خلوت و تنهایی، از آدم‌های سخت، از غربت، از خیابان‌های ناشناس، از مردمی که نه زبان‌شان را می‌دانی و نه می‌‌خواهندت.

من زیاد سفر می‌کنم. آن‌قدر زیاد که بدانم ‌صندلی کنار من جای خالی کسی‌ست که ایست‌گاه بعد سوار می‌شود و شاید زودتر از من پیاده شود... و من هرگز نام‌ش را نمی‌پرسم...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۳ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :


 


Я знаю, что эта маленькая рыба обыкновение когда-либо умереть

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز ٢ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :