رازهای کوچک، بزرگ می‌شوند...


Жил был художник один,
Домик имел и холсты.
Но он актрису любил,
Ту что любила цветы.
Он тогда продал свой дом,
Продал картины и кров,
И на все деньги купил
Целое море цветов.
Миллион, миллион, миллион, алых роз,
Из окна, из окна, из окна видишь ты.
Тот, кто влюблён, кто влюблён, кто влюблён, и всерьёз,
Свою жизнь для тебя превратил в цветы.
Утром ты встань у окна
Может сошла ты с ума?
Как продолжение сна,
Площадь цветами полна.
Похолодеет душа
Что за богач здесь чудит?
А под окном чуть дыша,
Бедный художник стоит.
Встреча была коротка.
В ночь её поезд увёз.
Но в её жизни была
Песня безумная роз.
Прожил художник один,
Много он бед перенёс.
Но в его жизни была
Полная площадь цветов. 

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۳٠ دی ۱۳۸٧
تگ ها :


 

شهلا می خواهی ترکم کنی؟
تو این کار را نمی‌کنی
چون که من تنها می‌مانم.
اما اگر خواستی این کار را بکنی
و در آغوش هر کسی که باشی،
باش.
تو در آغوش هر کسی که باشی
در آغوش من ای.
من یک تن نیستم.
من همه ی مردان‌ ام.

/ اردشیر رستمی

داستان تمام بشود. کاش همه چیز به همین راحتی تمام شود. آدم فقط یک‌هو خیره می‌ماند توی صورت مسافر رو به رویی، بدون عینک، همین طوری هم دنیا تار است، چه برسد به این که زل بزنی به تابلو رو به رو: مسافرین محترم پرواز شماره‌ی 540 – هواپیمایی ایر تور – به مقصد شیراز راه‌ش را بکشد و برود یا با چیزی که یک حس عریان بهت آمیز دارد مواجه شود. این دختره رفته همان‌جا که نیکلاس رفته بود و نیکلاس برگشته، حالا این دختره کجاست؟ آن شب که چیزی نیست، از آن شب‌ها زیاد آمده و رفته، یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا، همه بودند و همه کار کردند به جز آن کار ِ آخر. شکست. تو تمام مردان زمین بشوی و من تنها شهلا بمانم، تن تن به تن. کسی چه می‌داند. جای جای‌گزین، آدم حساب کار دست‌ش می‌آید که این همه سال واقعن کجای کار بوده باشد خوب است؟ هم تو، هم من، یا ما و آن‌ها و بقیه؟ سخت است آدم  از بی آدمی توی تنهایی برود تا کترینگ هما که چه؟ که این وقت شب پذیرایی شود تا خود خود  ِ صبح. شاید هم شبیه همین قاتل‌ها هستم توی این فیلم‌ها که یک گل‌دان کوچک دارند و صبح به صبح آب‌شان می‌دهند؟ من که فیلم نیستم جان ِ دل – فوق فوق‌ش پانتومیم ساده‌یی می‌شوم از علائم طبیعی ِ یک ارتباط LOST.

جوانی بد دردی بود، می‌شد که نگذرد کاش...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۱ دی ۱۳۸٧
تگ ها :


 


وقتی زبان مادری‌ت فقط 127 فعل داشته باشد که مستقیم صرف می‌شوند، وقتی هزاران فعل دیگر را باید به کمک فعل معین صرف کرد و این فعل هم درست همان فعلی باشد که برای عمل هم
خوابگی صرف می‌شود، آن‌وقت زبان خیانت‌کار می‌شود.

// رضا قاسمی- وردی که بره‌ها می‌خوانند

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز ٧ دی ۱۳۸٧
تگ ها :


 


این شماره‌ها فرق دارند با آن شماره‌ها. دکتر که می‌گو‌ید این را، خنده‌ام می‌گیرد. او هم می‌خندد؛ شاید فهمیده که عاشق‌اش شده‌ام. می‌گویم دست بردید توی شماره‌ها؟ می‌خندد.

می‌گوید می‌خواهم عمل‌شان کنم. اما من نمی‌گویم که دوست ندارم کسی به چشم‌هام دست بزند، نمی‌گویم که همین سو سوی کم بد هم نیست؛ که می‌‌شود نبینی بی‌آن‌که چشم‌هات را ببندی.

می‌گوید پنچشنبه بیا! راستی، کارت چیست؟ کارم راحت است، روزی 12 ساعت کامپیوتر و 6-5 ساعت کتاب، کاری نیست...

نگاه می‌کند توی سیاهی چشم‌ها، می‌دانم زل زده درست توی تاریکی چشم‌ها تا من عاشق‌ترش شوم، پرونده را می‌دهد دست‌م، برو، هر وقت کارت سبک‌تر شد بیا تا دست کنم توی شماره‌ی چشم‌هات.

عشق‌‌م تمام می‌شود؟ بروم؟ به همین سادگی؟ همین حالا که؟ کم مانده بود...

هیچ‌کدام‌تان امروز را یادتان نمانده. حتا حالا که یک جاده‌ است که مستقیم می‌رود تا همان شهر و تو به‌ترین اتفاق زندگی من بودی و جای انگشتر درد می‌کند روی انگشت‌هام.

نه! ایلیا تو نبودی، تو هم نبودی علی، نه آن گنجشک، نه آن جیرجیرک، من توی آن شهر تنها بودم و همان شب بود انگار.

دوست نداشتن هم حکایتی‌ست.

در را که باز می‌کنم، می‌پرسم: چه‌طور دست می‌برید توی شماره‌ی چشم آدم‌ها؟

می‌گوید: کاری نیست، می‌تراشیم و یک بار که بتراشی، دیگر نمی‌شود کاری‌ش کرد.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز ۳ دی ۱۳۸٧
تگ ها :