اللهم و هذه رقبتی.

(.... این، گردن من است) **

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز ٢٩ فروردین ۱۳۸٧
تگ ها :


 

پیرمرد هم...

-
دل‌م می‌‌خواهد بنویسم.
-
خوب بنویس.
-
 این‌جا نمی‌توانم، می‌خوانندم.
-
 جای دیگری بنویس، برای من، فقط برای من. 2 سال بعد که می‌روم، بدانم که همیشه همان‌جا هستی برای من... 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز ٢٥ فروردین ۱۳۸٧
تگ ها :


 


می‌گوید: آن‌شب خیلی حرف زدم؟
می‌گویم: کاش همیشه همان‌طور حرف بزنی...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز ٢۳ فروردین ۱۳۸٧
تگ ها :


 

چون مرا دل‌خسته‌گی از آروزی روی توست

اگر قرار باشد سالی که نکوست از بهارش پیدا باشد... حساب کنید که من سال کاری‌م را با سفر شروع کردم. توی جاده‌هایی که زیبا بودند و سرشار از تازه‌گی؛ سرزمینی که سرزمین من نبود... هر چند حالا که 5 ساعت مانده به بازگشتن‌م مطمئن ام که سرزمینی ندارم.

امروز، الهامی را شناختم که بناها را دوست ندارد، از دیدن آثار باستانی لذت نمی‌برد و نمی‌تواند ارتباطی با سلاطین و شکوه‌شان برقرار کند، علاقه‌یی به گشتن توی تاریخ پر زرق و برق ندارد. حتا علاقه‌یی به تماشای زنده‌گی متوسط و یا فقر آلود مردم ندارد. تنها چیزی که براش مهم است، باران است و دریای نیمه توفانی و درخت‌ها و جنگل‌ها و باد و باد و باد...

این روزها بچه هم زیاد فکرم را مشغول می‌کند.

سال خوبی را شروع کرده‌ام. با عشق، با عشق‌ورزی، با شرخوشی و شیطنت‌های ناب. سال سختی پیش رو دارم، با تمام برنامه‌های ممکن و ناممکنی که ریخته‌ام.

تنها آرزوم این است که شبانه‌روز 72 ساعت باشد برای من و 24 ساعت برای باقی مردم...

به گمان‌م 4 صبح فردا می‌رسم تبریز و باید 8 سرکار باشم...

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۸ فروردین ۱۳۸٧
تگ ها :


 

آن‌تن بده لامصب... 

۱- توی فرودگاه، از درد گریه می‌کنم. قرص‌ها را با خودم آورده‌ام. چند تا یک جا می‌خورم. مسؤولان بازرسی خواهران، به خانم بارداری گیر داده‌اند. احتمالن می‌خواهند که محتویات توی شکم‌ش را بریزد روی نقاله‌ی بازرسی. 
۲-  در سرزمینی که جاده‌هاش محدودیت سرعت ندارد، بزرگ‌ترین ضد حال این است که وقتی داری بدون عذاب وجدان 200 تا می‌روی و سوت می‌زنی، پلیس را ببینی که از یک کیلومتری ایست می‌دهد: جریمه به خاطر نبستن کمربند ایمنی! (البته که من پشت رل نبودم)!!
۳- 
یک ساعت و 37 دقیقه توی ترافیک می‌مانیم برای دور زدن و پارک کردن توی کوچه‌یی که هتل‌مان آن‌جاست. 
۴- دریا برای من همیشه پدیده است. یاد خان دایی می‌افتم. می‌گفت دخترهای این شهر بی‌نظیر هستند. کاملا موافق‌ام.
۵-
 توی هر جلسه، همین که می‌فهمند ایرانی هستم، زبان بلافاصله عوض می‌شود، انگار که یک ایرانی (آن هم از نوع ترک‌ش) حتمن باید زبان این‌ها را بلد باشد. من هم نه که بلد نباشم، لج می‌کنم، انگلیسی حرف می‌زنم، بلبشویی می‌شود.
۶-
توی این ده‌کده‌ی کوهستانی، در فاصله‌ی 40 کیلومتری از شهر، دور و بر هتل گرگ هم داریم. جنگل کاج، آب گرم، برف. نام دهکده ILICA است. دقیقن 78 ویلا شمرده‌ام، و در یک هفته‌ی گذشته به جز کارکنان هتل، ماساژورها (!) و مهمانان آخر هفته، انسانی در این حوالی دیده نشده.
۷-
توی کارخانه، حتا نمی‌دانند خم‌کاری یعنی چه. مجبورم اول به‌شان ریاضی یاد بدهم (اپراتوری که برای دستگاه انتخاب کرده‌اند، مهندس شیمی است)، بعد فیزیک، آخر سر اگر عمری باقی بود، برنامه‌نویسی و طرز کار ماشین.
۸-
جاده‌های مال‌رو بین دهات ایران، به‌تر از اتوبان‌های این‌جاست. این حرف را بعد از 23 ساعت جاده‌نوردی می‌گویم.  
۹-
من باشم و دیگر 2 نفر آدم بی‌احساس را به صرف شام، موسیقی و شراب دعوت نکنم.  
۱۰-
صبح‌ها، توی مه، کنار پنجره 
۱۱-
 آخرش مجبور شدم به زبان این‌ها حرف بزنم. 
۱۲-
فردا تکه‌ی یکی مانده به آخر سفر را شروع می‌کنیم.  
۱۳- می‌گوید: به ماهی‌هات می‌رسم. می‌گویم: مگر هنوز نمرده‌اند؟ می‌گوید: این چه حرفیه؟ می‌گویم: ماهی که نمیرد، حوصله‌ی آدم سر می‌رود. ماهی را می ‌خرند که بمیرد خب...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳ فروردین ۱۳۸٧
تگ ها :