ف که تلفن می‌کند، می‌گویم: ببین، من احساس‌ام را، عشق‌ام را، همه چیز را چال کرده‌ام پشت درهای این شرکت و آمده‌ام تو. این حرف‌ها را این‌جا به من نزن چون نمی‌شنوم. می‌گوید: اما تو زیبایی، پر از عشق. حق نداری این حرف را بزنی. مگر تو همان دختری نیستی که کنار من نشسته بود و دریا را از آسمان نگاه می‌کرد؟ حتا دست‌ات را گرفتم توی دست‌ام. یادت هست؟ من سکوت می‌کنم. پای تلفن داد می‌زند: یادت هست؟ من فکر می‌کنم: که چی؟ ولی می‌گویم: یادم هست. بعد یاد م می‌افتم. شبی که تا صبح سرم را گذاشتم روی شانه‌اش. شب دیگری که تا صبح حرف زدیم و شبی که...
شب‌ها چه‌قدر زود می‌گذرند. دوست دارم فردا صبح بروم فرودگاه استقبال‌ش. و تماشاش کنم وقتی از پشت شیشه‌ها می‌بینم‌ش و دست تکان می‌دهم براش. چه‌قدر دل‌م می‌خواد فردا بروم فرودگاه...
ف می‌گوید: آن شب گفتم جای الهام خیلی خالی است. اگر بود کلی می‌رقصیدیم. می‌گویم: اما من اصلن اهل رقصیدن نیستم. یاد م می‌افتم و آن‌همه رقصیدن؛ درست همان‌جا.
سر درد گرفته‌ام. می‌گوید: سیب برای من همیشه سیب است حتا اگر نتوانم گازش بزنم. فکر می‌کنم: می‌دانم. می‌گویم: miss u. می‌گوید: لزومی ندارد بعضی چیزها را به زبان آورد. فکر می‌کنم: راست می‌گوید.
آ برام یک تکه موسیقی می‌فرستد. او تصویر من را دارد، من صدای او را. می‌گوید: من لبخند تو را می‌بینم، تو لبخند مرا می‌شنوی.
دل‌‌ام برای م تنگ می‌شود. امروز با هم صحبت نکردیم. فکرش را بکن فقط یک روز در تمام 10 روز گذشته... فقط یک بار در آغوش گرفتم‌اش، فقط همان یک بار. فکرش را بکن، دل‌ام می‌خواست غرق بوسه‌اش کنم. نمی‌شد... اولین بار بود که خواستم و نمی‌شد...
ن‌ی‌ن‌ا از او می‌پرسد و من سکوت می‌کنم. تو نیستی. ماه‌ لعنتی، آن شب که دریا مد بود...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱٧ آذر ۱۳۸٦
تگ ها :


 

دوشنبه، 12 دی، 1384

و من هر آن‌چه به آن‌ها داده‌ای از تو خواهم گرفت
و دستان‌ات رقصیدن با باد را خواهند آموخت
و با تو خواهم گفت راز رسیدن ِ آب را به آسمان
و تو را به خدا هم نخواهم سپرد.

این، یک حکایت است با دو روایت.

Вы - мое окно

۱- نی‌نا می‌گوید ساشا، پسرانه است، با این حال تو فقط می‌توانی ساشا باشی؛ ساشنکا. بین من و این پنجره، تو یک فرشته‌ ای، با یک بال صورتی، آن یکی بال را من هیچ وقت نمی‌بینم. روزها در نیم‌رخ این پنجره ایستاده‌ای و می‌شماری نام‌هایی را که من همیشه گم می‌شوم در تفسیرشان: مینا، شبیه تو نیست. تو اسم‌ها را دوست داری، من زبان‌ها را. می‌دانستی توی همه‌ی زبان‌ها م و ن کنار هم هستند؟ فقط یک حرف، این فاصله زیاد نیست و در همین فاصله پنجره‌های این هتل همیشه بسته‌اند، شاید چون آدم‌ها در این ارتفاع به یاد پرواز می‌افتند و پنجره تنها راه پرواز است وقتی آب و آسمان در افق فقط رو به روی هم می‌ایستند.
شاید ندانی، نازی، تنها اسمی است که من خوب می‌شناسم، از همان کودکی ِ خیلی دور، از همان نوزده ساله‌گی. چهار سال و یازده ماه و دو روز باران باریده بود، این‌جا اما ماکوندو نیست و من هیچ نسبتی با اشرافیت پنهان خاندان بوئندیا ندارم.
برای نی زدن باید چوپان بود. باید بود؟ مگر نه این‌که هر چوپانی نی را می‌شناسد؟ من نی را برای خودم می‌زنم و گرگی که همین حوالی نی ِ من را می‌شناسد و آرام تماشام می‌کند. تو نمی‌شناسی‌ش.

ساشا، دختران زیادی این‌جا هستند و نک مدادهاشان را تیز می‌کنند برای نوشتن از تو و تو و تو. من که می‌‌خوانم عکس قدیمی‌ام را آن گوشه پیدا می‌کنم. گاه‌گاهی هم دست‌های دخترک روی کلیدها می‌لغزند و نی‌نا دیگر نیست، او همیشه موقع شنیدن چشم‌هاش را می‌بندد و من هوس می‌کنم کاش یک‌بار حواس‌ش را به من می‌داد؛ به منی در یک قدمی.

۲- ساشا! می‌دانستی توی این پنجره شبیه فرشته‌ها می‌شوی؟ - قشنگ – زیبا -  می‌دانی چرا پنجره‌ی این هتل همیشه بسته‌است؟ چون دختری خودش را از این پنجره پایین انداخت، شاید یک سال پیش، شاید سال‌ها پیش.
شاید من فقط به خاطر نازی این‌جا می‌آیم، اولین بار 19 ساله بودم. مینا آمپولی به من زد و من 4 سال ماندم، ماندم و نی زدم – 4 سال –
می‌دانی ساشا، نینا تازه وارد است. اما راست می‌گوید؛ من چوپان نیستم، من حتا نمی‌توانم برای خودم نی بزنم.

ساشا، دخترک اتاق رو به رو را می‌بینی؟ او هم فرشته نیست. مثل مینا دکتر است. هر بار می‌رسم این‌جا از من می‌نویسد. حتا یک بار توی مجله مقاله‌اش را دیدم، از من؛ عکس شِرِک را هم گذاشته بود جای عکس من و این مرا خیلی خوش‌حال کرد.
ساشا، نینا راست می‌گوید، ولی هیچ‌گاه حواس‌ش به من نبوده، همیشه وقتی پیانو گوش می‌دهد، حواس‌‌ش به من نیست.
می‌دانستی من مینا را دوست ندارم؟ می‌دانستی من از آمپول نمی‌ترسم؟ اصلن می‌دانی چرا من مینا را دوست ندارم؟ چون نینا را مجبور می‌کند پیانو گوش کند...
راستی، یادم رفت بگویم، نینا می‌گوید ساشا اسم پسر است، ولی من ساشا صدات می‌کنم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ٩ آذر ۱۳۸٦
تگ ها :


 

به نی‌نا؛ دختری در آینه

آدم آرزو‌هاش را هم گم می‌کند؛ بهانه‌ها‌ش را هم.
نی‌‌نا! برف بود و ما گم شده بودیم، گفتم: حتا اسم‌م را صدا نمی‌کنی. نگاه‌ام کرد و گفت: ال‌هام! این اولین و آخرین بار بود. درست همان وقت تو پیدا شدی نی‌نا! یادت هست؟
یک روز روی همین صندلی ِ رو به روی من نشسته بود و می‌گفت: هر آدمی expire date دارد و من موافق بودم. راست می‌گفت: دیده بودم که آدم‌های زیادی تمام شده‌اند.
یک روز بعدتر، دیدم ایستاده زیر پنجره. سنگ را توی مشت‌ش گرفت، گفت: ماه ماه! می‌خواهم بشکنم. و شکست.

من شکستن را دوست داشتم و او شیشه‌ها را شکسته بود. شیشه‌ها را شکسته بود و داشت آخرین روزهای سال را می‌شمرد. من را هم می‌شمرد و من نمی دانستم و هر روز سنگ به دست شیشه‌ها را می‌شکستیم و من سرم را می‌گذاشتم روی پاش و او از ماه می‌گفت برای من که هیچ شیشه‌یی ندارد و آن‌جا دست هیچ آدمی سنگی نیست. ما سنگ‌ها را دوست داشتیم. او می‌شمرد و من نمی‌دانستم به زودی آخرین عدد سال روی من خواهد ایستاد. این حرف‌ها از قلم من نیست. قلم من را کسی شکست که سال‌ها رویاهای‌ش را نوشته بودم. این مال خیلی وقت‌ پیش‌تر بود.
شمردن‌ش که تمام شد، دست کشید روی صورت من: حالا دیگر هیچ نامی نخواهی داشت نازنین. چشم‌هام را که باز کردم، شیشه‌ی عینک‌م شکسته بود و رد گنگی از تاریخی که دیگر مصرف نداشت مانده بود روی مردمک چشم راست من.
ما ساده بودیم– آن‌ها گول‌مان زدند- اندکی نشستند – بند کفش کهنه‌ی خویش را گشودند و گفتند: گول‌تان زدیم.

روبه‌روش که نشستم، ‌گفت: عرض کرده بودم، جدول متقاطع تنها جدول این خیابان نیست، ساده‌گی گناه بزرگی‌ست. و دست کشید روی گوش‌های من.
آی دختر جان! آی نی‌نا! همه‌ی مهره‌های شطرنج را تو چیده‌ای. کسی که تب کرده من ام. دنیا جای بزرگی نیست و هیچ ماهی هرگز هزار و یک گره رودخانه را نگشوده
می‌دانی،آدم هر چه‌قدر زودتر برود همان‌قدر زودتر نمی‌رسد. اما بیش‌تر که بماند، دیگر نامی نیست برای خواندن: اقرأ...

نی‌نا! من همین چند روز پیش باز هم عاشق شده بودم. موهاش سفید بود، حتا عکس‌ش را دارم، به زبانی حرف می‌زد که من فقط اسم‌های اشاره‌ی آن زبان را می‌شناسم و تمام جمله‌هاش به فلسفه‌ی هذیان‌های من اشاره داشت. موهای سفید تنها دلیل عشق من نبود. با این‌حال همه فکر می‌‌کنند موی سفید بهانه‌ی خوبی‌ست؛ من موافق‌ ام. اما تو که می‌دانی، موهای او سفید نیست و هیچ‌وقت سفید نخواهد شد. دی‌شب هوای شهر شما بارانی بود و امروز هوای شهر ما. نی‌نا! من همین یک روز قبل‌تر گفته بودم که دارم می‌روم برای خودم کتاب بخرم، تو چرا سکوت را می‌شکنی؟ چرا کسی باور نمی‌کند که مشق‌های برادر من با موهای سفیدش هیچ ربطی به من نداشت که خواهرش نبودم و حتا جیرجیرکی که برای من آواز می‌خواند صدای ضبط شده‌ی یک رادیوی محلی بود که بلندگوی قوی‌یی داشت و فقط یک‌بار مرا به خلوت برد. می‌دانم باورش سخت است. همه چیز اما توی همین اتاق بود. روی همین صندلی رو به روی من. نی‌نا! می‌خواهم بروی. آن‌قدر دور بشوی که من دیگر هیچ‌گاه به یاد نیاورم که بازی‌گردان خوبی بودم؛ آن‌قدر خوب که شب که می‌خزی توی آغوش هم‌سرت، من دل‌تنگ آن کتانی سفید می‌شوم که آن‌روزها می‌پوشیدم.
نی‌نا! نی‌نا! چرا تمام نمی‌شوی؟ دست گذاشته‌ای روی زخم‌های کهنه، که سر که باز می‌کنند تنها علاج‌شان نمک است، بپاشی تا خوب بسوزی. تو نمی‌دانی. این من بودم که تمام شده بود، من بودم که یکی از ابتدا و یکی از انتها می‌شمرد و من تمام شده بودم پیش از آن‌که اسماعیل طرح دست‌های‌ام را سیاه کند. نی‌نا! گفتی بنویسم برای تو. می‌نویسم برای تو. اما باور کن هیچ‌کس صدای تو را نخواهد شنید.

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱ آذر ۱۳۸٦
تگ ها :