به تنهایی‌ات دل ببند. دل‌ات نخواهد کسی دست بکشد روی موهات. فکر نکن کسی قرار است زنگ بزند حال‌ات را بپرسد. بمیر توی کودکی‌ات. باور کن که تمام شد.

 

حکایت روزمره‌گی نیست دیگر؛ حکایت دل هم.

سینا می‌گوید چرا این‌قدر سفر می‌کنی؟ نرگس می‌گوید چیزی را پنهان می‌کنی، بی‌تفاوت شده‌ای. سرهنگ هر بار چمدان به دست می‌بیند مرا چپ چپ نگاه می‌کند و ایگوانای درون‌ام بزرگ‌تر می‌شود.

تا به حال شطرنج بازی کرده‌ای با خودت؟ سعی کرده‌ای مات کنی خودت را؟ نینا که می‌آید او می‌شود مهره‌ی سیاه، من همیشه سفید را برای خودم برمی‌دارم.

پای پله‌ها که می‌رسیم برمی‌گردانندمان. هوای مسیر خوب نیست و من آرام آرام باور می‌کنم که به قطب نزدیک‌تر شده‌ایم. به قطب که می‌رسیم هوا آن‌قدر گرم است که تنها تکه‌ی باقی‌مانده‌ی تو را می‌کنم از خودم و روی سکو می‌نشینم؛ اسکله‌های این حوالی هیچ‌کدام نرده ندارند و باد سرد می‌خورد توی صورت‌ات – گالا.

فکرش را بکن گالا! هفته‌ی بعد همین موقع، از قطب رسیده‌ایم به استوا و من شوهر کرده‌ام؛ ها! به همین ساده‌گی.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز ٢٦ آبان ۱۳۸٦
تگ ها :


 

گاهی دست‌های من بوی تو را می‌دهند؛ بوی تو را وقتی پشت پیش‌خوان می‌ایستادی و صدا می‌کردی: صبحانه؟!

آن‌وقت‌ها تو بوی نان تازه می‌دادی. نانی که من، سر راه که می‌آمدم، می‌خریدم.

یاحتا بوی تو را، وقتی که خیس بودی از آب و می‌کشیدی مرا توی بغل خودت؛ بوی آب داغ و لرزش دست‌های من.

گاهی بوی آن زیر زمین نمور را می‌دهم، همه‌ش 4 پله بود و بعد تو که پشت در منتظر من بودی. بوی کاغذهای بهانه، بوی کتاب‌های بی‌هوده.

حتمن یادت هست، دست‌هام را می‌گذاشتم روی لب‌هات و تو نگران امتداد انگشت ا‌شاره‌ی من بودی و بوی عطری که مرا خواب می‌کرد و قطارهایی که پیش از غروب برمی‌گشتند و تو را می‌بردند.

بعدها، که تو نبودی، دست‌های من بوی سیب می‌داد. بوی تن آدمی که شبیه تکه‌ی ناتمام یک موسیقی محلی است و سیگارهاش را با پک‌های عمیقی می‌بلعد. می‌دانم که خوب می‌دانی بلعیدن چه معنایی دارد.

هر تکه از تن من اتفاقی ست که نیفتاده...


  
نویسنده : الهام ; ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ٢٥ آبان ۱۳۸٦
تگ ها :


 

سوی دیگر زمین

این‌جا شهر شب‌گردی‌های بدون ترس است. می‌توانی نیمه‌شب‌ ساعت‌ها زیر باران بایستی کنار آب‌بندی که موج‌ها را نگه می‌دارد و فکر کنی که جای هیچ‌کس خالی نیست و یاد فرفره‌ی شماره‌ی هفت بیافتی. این‌‌جا، غربی‌ترین جای دنیا نیست اما ساعت‌ها تند می‌گذرند وقتی چیزی را جا گذاشته باشی پشت میزت و بدون چمدان آمده باشی به زیباترین شهر دنیا. این‌جا شهر شب‌های ول‌گردی‌‌‌ست و من منتظر هیچ‌چیز نیستم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز ٢۳ آبان ۱۳۸٦
تگ ها :