شاید جای دیگری بنویسم.
برای رفتن، آدم همیشه از خودش شروع می‌کند.
نشانی‌ تازه‌م را، هر کس بخواهد می‌تواند پیدا کند. سخت نیست.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ٢٠ مهر ۱۳۸٦
تگ ها :


 

به ساعت آن‌جا می‌خوابم و به ساعت این‌جا بیدار می‌شوم. و خواب نمی‌بینم.

می‌گویم: شما همه‌تان مثل هم اید. کاری می‌کنید که آدم هیچ‌چیز را براتان تعریف نکند.
می‌گوید: یک‌بار دختری را سوار کردم که ببرم باغ؛ توی راه گفت «شما همه‌تان مثل هم اید» / پیاده‌اش کردم.
می‌گویم: یعنی الان می‌خواهی من را پیاده کنی؟
(خودم را آماده می‌کنم که بگوید: شما که پیاده هستی سرکار خانم)
می‌گوید: نه! همین‌جوری یادم افتاد.

و من یاد آن لک‌لکی می‌افتم که در بلندی مانده است...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱٦ مهر ۱۳۸٦
تگ ها :


 

وقتی یک ایرانی و یک امریکایی در طبقه‌ی 24 ساختمانی در شرق دور در آسانسور گیر می‌کنند:

یکی از عادی‌ترین سؤالاتی که این‌جا موقع غذا از من پرسیده می‌شود این است:

Do you have a boy friend?
در این جور موارد، بنده در نهایت شرم‌ساری و خجلت، گردن کج کرده، معصومیت ذاتی ِ خویش را به منصه‌ی ظهور رسانده و با لحنی بی‌تفاوت (!؟) می‌گویم:
NO!
و آن‌گاه این موجودات بسیار ساده و خودمانی، می‌پرسند:
But why?
و من قاصر می‌مانم از توضیح این‌که برای ابلهی مثل من boy friend داشتن با نداشتن‌اش هیچ فرقی ندارد، پس ندارم. بنابراین به جاش یک سری مزخرف می‌بافم که ترجمه‌ش این است که: من خیلی busyتر از این حرفا هستم و همه‌ش در travel هستم و اصلن کار خوبی نیست که یک نفر را همه‌ش منتظر خودم نگه دارم و ...

البته با تمام متانت‌شان، مطمئن نیستم به عقل من شک نکرده باشند تا به حال. بنابراین از تمام داوطلبان عزیز دعوت می‌شود موقع بازگشت این‌جانب خودشان را به روابط عومی معرفی کنند تا ما از این فلاکت در بیاییم و دفعه‌ی بعد که می‌آییم این‌جا حرفی برای گفتن داشته باشیم.

شرایط هم که مشخص است: ما علاقه‌یی به زیارت دم به دقیقه‌ی boy friendمان نداریم مگر این‌که خیلی خوش‌مان بیاید ازش که خب آن موقع هی دل‌مان می‌خواهد ببینیم‌اش و روزگارش را سیاه می‌کنیم. از پذیرایی در محل منزل پدری معذوریم. شب‌نشینی و این حرفا بلد نیستیم. پایه‌ی کوه و جنگل هم نیستیم. از SMS بازی خوش‌مان نمی‌آید. بسیار در سفر هستیم اما از سوغاتی خبری نیست. تیتیش و سانتی‌مانتال نیستیم اما امان از روزی که یک کلمه از حرف‌های بنی بشری باب میل ما نباشد. از هدیه دادن بیش از هدیه گرفتن لذت می‌بریم (با این حال دلیل نمی‌شود راه به راه از ما سوغاتی بخواهد). با عشقولانه‌های خود ما را در امر کاهش گشادی مفرط در امر درس خواندن یاری نماید. دروغ بگوید چشمان‌ش را از کاسه در می‌آوریم. آدامس نجود. سیگار نکشد. اهل بستنی باشد بدون محدودیت. سرمایی نباشد. چشم‌چران نباشد. مثل آدم لباس بپوشد. قرتی‌بازی در بیاورد تحویل 110 می‌دهم‌اش. معتقدات‌ش هم اگر سر سوزنی با معتقدات من توفیر داشته باشد به صورت کلی ترور شخصیتی می‌کنیم‌اش.

سایر شرایط در جلسه‌ی مصاحبه‌ حضوری اعلام می‌گردد.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱٢ مهر ۱۳۸٦
تگ ها :


 

شب آخر وحید می‌‌گفت: حس می‌کنم این‌بار که می‌روی برنمی‌گردی، نمی‌بینم‌ات دیگر.
گفتم: چرا که نه. می‌شود مثلن توی دبی بمانم برای آن کارهای بد. یا در آسمان نپال (نمی‌دانم از آن‌حا هم گذشتیم یانه) منفجر شویم و خیال همه راحت شود.
خندید. خندیدم.
راست می‌گفت. دارم می‌روم که برنگردم – یعنی نه که می‌روم، حالا دیگر رفته‌ام – که برنگردم.
شب بعدش می‌گفت: پس تو چی؟ تو کجا بودی؟
فکر کردم واقعن پس من چی؟ من کجا بودم؟
هوس کرده بودم زنگ بزنم به آرش بگویم مسأله بودن یا شدن نیست؛ بوده شدن، یا شاید شده بودن؛ دیر وقت بود.
د
ی‌شب از آن ده‌کده‌ی گرم و نرم اسباب‌کشی کردم به مرکز تمدن. اما صبح تا شب برمی‌گردم به همان ده‌کده‌ی ساحلی و داغ.
زنده‌گی طولانی‌تر می‌شود وقتی خودت این‌جا، در شرقی‌ترین گوشه‌ی زمین هستی و زنده‌گی‌ات در غربی‌ترین جای دنیاست. 4 ساعت و 30 دقیقه بیش‌تر زنده‌گی می‌کنی به حساب همان نیمه‌ی عمرت که در خواب است.

گاهی هم مبهوت، خیره می‌شوی به ذرات معلق توی هوا... و فکر می‌کنی چه اهمیتی دارد اصلن؟ هیچ‌کاری از دست تو برنمی‌آید.
می‌گوید: اگر واقعن می‌خواهی بمانی آن‌جا، من درست‌ش می‌کنم.
و من واقعن آمده‌ام که بمانم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز ٧ مهر ۱۳۸٦
تگ ها :


 

هوا به شدت شرجی است.
تمام ابزارهای ارتباطی دشارژ شده اند و به جر این کامپیوتر ناشناس به هیچ چیز نمی توانم متوسل شوم.
دلم برای هیچ کس و هیچ چیز تنگ نشده.
توی هتل نه اینترنت دارم و نه تلفن. موبایل ایران را خاموش کرده ام و موبایل محلی هم که شارژ ندارد.
ملالی نیست جز این گرسنگی کذایی که خب کاریش نمی شود کرد...
راستش تا به حال همه چیز طعم متفاوتی داشته به جز شیر. حتا خمیر دندان ها هم طعم دیگری دارند.
همین.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٦:٥۸ ‎ق.ظ روز ٦ مهر ۱۳۸٦
تگ ها :