تاب آوردن

می‌گویم: به او هم زور می‌گویی؟
می‌گوید: خیلی دوست‌اش دارم، نمی‌توانم به‌ش زور بگویم.

و من خیلی خوب می‌دانم "خیلی دوست‌اش دارم" چه معنایی دارد.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ٢۳ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :


 

(*)

زير هر آسمان که قدم بگذاری،
شب رخوت ترديد
          
‌در حسرت نوازشی که روشنی فردا را انتظار نکشد
يا به‌وقت سرخوشی و رهايی
               
‌ ‌دست‌به‌دستِ لذتی نامفهوم
ميان هر کوچه

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌- که راه گم‌کرده‌باشی-
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌در هر شهر
ديواری هست
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌- حتماً هست-
پسِ آن، يادگاری از زمان‌های نه‌چندان دور آويزان
آن‌طرف‌تر، يک صندلی گوش سپرده به درددل‌های چراغ
پای پنجره، ديوار تکيه‌داده به بالش تنهايی صاحب‌خانه
و پرده‌ها به انتظار
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌تا قوری چای روز را آغاز کند.
اين خلوت جمع‌وجور،
‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌امپراتوریِ استکانِ عزيز‌کرده هم که باشد
دل‌خوشی‌اش اين است که:
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌«دو استکان چای را
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌از ميان هزار جنگ خونين به سلامت بگذرانم
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌تا...»

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱٦ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :


 

می گوید: بی همگان به سر شود، بی تو...
فکر می کنم چیزی نمانده است که به سر شود...

تصمیم گرفته‌ام این‌جا خاطرات روزمره‌ام را بنویسم. آن‌قدر روزمره که فراموش کنم/کنی که چیزی یا کسی یا حتا حسی توی من در حال پوست انداختن است. کسی می‌فهمد؟ به گمان‌ام زیاد مهم نباشد.

همین الان برای اولین بار به مهم‌ترین خاصیت wireless internet پی بردم: این‌که دراز بکشی توی رخت‌خواب (در حالی که از ساعت 8:11 شب تا 1:47 بامداد یک جلسه‌ی نیمه رسمی خیلی مهم داشته‌ای با دو تا از هم‌کارهات که دارند سعی می‌کنند هم‌فکر کنند تو را با خودشان، که تأییدشان کنی، که لابد فکر می‌کنند مهم است که من هم باهاشان موافق باشم و بعدش هم تا ساعت 2:30 بامداد سعی کنی طرح banner را تمام کنی که فردا بدهند برای چاپ. و بعد تازه بفهمی که نمی‌دانی فارسی باشد یا خارجی!! و نصفه ول‌ش کنی و بیایی بخوابی که فردا صبح زود راه بیفتی بروی اصفهان) و بعد هوس کنی که بنویسی و نای نشستن نداشته باشی. این را گفتم که بدانید من الان دراز کشیده‌ام توی رخت‌خواب و دارم تایپ می‌کنم.
اصولن من خوب نمی‌توانم چیزی را تعریف کنم، یک فیلم 3 ساعتی را می‌توانم در عرض سه دقیقه توضیح بدهم، یا یک جک بامزه را در دو جمله خلاصه می‌کنم؛ بی‌نمک. با این اوصاف، روزمره‌نویسی من هم چیزی نخواهد بود جز این‌که: صبح در آن‌سر کشور بودم، ظهر حرکت کردیم، عصر این سر کشور بودم، بابت ملاقاتی بس حیاتی (که ما رسیدیم، اما آن‌یکی طرف ماجرا خط نداد!!) و فردا قرار است بروم آن‌یکی سر مملکت جهت رتق و فتق امور معوقه و محوله و نیز امور من‌درآوردی که کمبود سر درد باعث شده خودم تولیدشان کنم. دل‌مان را خوش کرده‌ایم به مشتی آرزو و خیال ِ خوش آب و رنگ.

فردا اگر نبودم... احتمالن تا چند روز بعدش هم نباشم. اما برمی‌گردم. هفته‌ی بعد نمایش‌گاه داریم و استثنائن این‌بار هیچ غری ندارم که بزنم. البته اگر تا آن‌موقع بقیه‌ی کارها درست پیش بروند (که خب ذاتن این امر محال است). سر راه اصفهان، یک سر می‌روم مورچه‌‌خورت، یک سر هم شاهین‌شهر، اصفهان را که رد کنم می‌روم زرین‌شهر، در راه برگشت، می‌روم ن. عمری باشد، کیش هم‌می‌روم جهت معامله‌یی حیاتی (زهی خیال خام). حالا حساب کنید همه‌ی این شهرها را یا با اتوبوس می‌روم یا سواری (به جز کیش صد البته) و فردا دوشنبه است و حتمن باید جمعه طهران برگشته باشم که شنبه نمایش‌گاه شروع می‌شود. با یک حساب سر انگشتی، مسلمن من به هیچ‌کدام از این شهرها نمی‌رسم و فقط و فقط جاده‌ها را گز خواهم کرد.

این بود گزارش اولین روز مأموریت بنده –
قابل توجه مدیر عامل عزیز

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱٢ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :


 

ابد جایی‌ست حدفاصل روز مبادا و شبی که خواب تو را نمی‌بینم.

سر ِ پله‌ی هزارم، در نیمه‌باز است. نفس نفس می‌ز‌نم. خم می‌شوم تا بند کفش‌ام را باز کنم. می‌آیی توی همان نیمه‌ی در می‌ایستی و تماشام می‌کنی. چهار پله‌ی باقی‌مانده را که رد می‌کنم...

باقی همه خاطره است.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۱ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :


 

سال‌های زیادی گذشته‌اند و تو هنوز همان پسرکی هستی که روی سکو نشسته بود؛ با پیراهن راه راه و ساکی که کنار پاش بود...

و از همان روز ما سفر می‌کردیم. من و تو؛ تو با آن ساک کوچک و من با کوله پشتی قرمز رنگی که آخرین بار کنار آن ساحل پرت جا گذاشتم.
ما سفر می‌کردیم؛ تو با آن روان‌نویس سیاه‌رنگ و مشق‌های شبانه و من با خودکارهای بیکی که هیچ‌وقت گم نمی‌شدند.
ما سفر می‌کردیم؛ تو با آن دست‌های گرم‌ات که در آغوش‌ام می‌گرفت و من با سکوت‌های نابهنگام‌ که حروف تمام زبان‌های دنیا را به شماره می‌انداخت.
ما سفر می‌کردیم. هنوز هم سفر می‌کنیم. حالا اما دیگر هیچ‌کس در مسیر سفر سراغ چشم‌های من نمی‌آید که ستاره‌ها را توش ببیند، که خیره شود توی چشم‌هام و از مسافری بگوید که سال‌هاست توی این بیابان گم شده. کسی نیست که دنبال کبوترهای توی دل من بگردد که صدای بق بقوشان سکوت جاده را می‌شکست.

آن‌روزها سفر برای تو بود و امروز سفر از تو است.

پ.ن: اگر آمدی و نبودم... نمان.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز ٩ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :


 

O’ CAPTAIN, MY CAPTAIN

سر سری می‌گیرم. سر ِ تو را که دارم، سر- ت را بر می‌داری، به بیابان. به هوا. سر به سر شدن؛ است. به سر؛ آمدن؛ است. سر، به زیر، سر – ریز. سر در گم, است، بود، گشت؛ شدن؛ است؛ باز. سر و ناز, داشت؛ کاشت، بر- نداش – تن. سر به تن؛ ارز- یدن. به شانه؛ به کتف. سر به راه ٍ تو: شدن، به شناسه... می‌شوم. حال حال حال. جهان، هنوز همان یک بُعد را دارد: زمان،که به سر نمی‌آید این قصه به شرط تو.



  
نویسنده : الهام ; ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز ٧ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :


 

هنگامی‌که ساعت نواخت، هیچ چیز بدان‌گونه که قبلن پیش‌بینی کرده بود شباهتی نداشت، بلکه همه چیز ناشی از تصادف صرف، تقریبن غیر منتظره بود.

جنایت و مکافات / داستایوفسکی

دو ماه زمان کمی نیست برای نگران شدن. آقای شماره‌ی یک، کمی می‌خندد. کمی نگران می‌شود. آخر سر سعی می‌کند روحیه‌ش را حفظ کند. به روی خودش نمی‌آورد. امید می‌دهد، سکوت می‌کند. آقای میم، اما نگران است. حالا چرا؟ هیچ‌کس شاید نداند. هر روز سؤال می‌کند. آخر سر دستور می‌دهد.
آن‌جا همه مضطرب هستند. می‌نشینم به تماشا. اصولن توی هر شرایط مزخرفی هم که باشم، یادم نمی‌رود خودم را شریک کنم در خطوط چهره‌ی آدم‌های گوشه و کنار؛ آن‌جا هم که دیگر جای خود را دارد. آن‌ها که کارشان با من یکی است، مردشان را فرستاده‌اند. فکر می‌کنم چرا خودشان نیامده‌اند؟ جوابی ندارم. آخر من و آن‌ها خیلی با هم فرق داریم، لااقل این‌طور به نظر می‌رسد. شاید اگر من هم مردی داشتم او را می‌فرستادم. بغض می‌کنم، نه چون مردی ندارم، چون خودم را جا زده‌ام به جای مردی که ندارم. بماند.
اسم هر کدام را که می‌خوانند، کارنامه‌اش را هم بلند بلند داد می‌زنند و تک تک‌شان خوشحال می‌شوند. من را که صدا می‌کنند، دارم حساب کتاب می‌کنم که چه واکنشی باید نشان بدهم. تصمیم می‌گیرم هر چه باشد، واکنش‌ام بر خلاف آن چیزی باشد که باید باشد. با این حساب  واضح است که قیافه‌ی غمگینی به خودم می‌گیرم. و برمی‌گردم. توی دل‌ام اما هنوز تپش قلب‌م را می‌شنوم که از صبح یک سر دارد می‌کوبد خودش را به در و دیوار. داغ هستم و چه‌قدر دل‌ام می‌خواهد یک نفر- یکی از آن مردها- پیدا بشود من بروم توی بغل‌اش زار زار گریه کنم. گفته بود بروم پیش‌اش. به جاش می‌روم توی پاساژ کناری، کیف بخرم برای لپ‌تاپ‌ام. آقای میم زنگ می زند. می‌گوید بروم پیش‌اش تا در آینده... حرف این آینده که می‌آید من قاطی می‌کنم. قاطی هم که بکنم حتمن باید همه‌ی کاسه کوزه‌ها را سر آقای شماره‌ی یک بشکنم. آقای شماره‌ی یک اما، می‌دانم که ترسیده، یا خیلی نگران است، اما به روی من و خودش نمی‌آورد. یا شاید هم واقعن نترسیده است که به روی من و خودش نمی آورد. به هر حال آقای شماره‌ی یک باور نمی‌کند که آن‌جا چیزی مشکل دارد؛ چیزی که – به گفته‌ی آقای میم خیلی مهم است و من الان حالیم نیست و هر چیزی زمانی دارد و بعدها پشیمان خواهم شد که نمی‌روم پیش‌اش-  آقای میم خیلی واضح و روشن برام توضیح می‌دهد – و البته به عنوان یک زن واضح است که همه‌ی این‌ها را باید بدانم، اما خب با کتاب خواندن این‌چیزها را نمی‌شود یاد گرفت و من دیگر مطمئن می‌شوم که وضعیت خیلی ناجور تر از آن چیزی است که فکر می‌کردم. به آقای شماره‌ی یک که می‌گویم این‌ها را، مثل همیشه بی‌سوادی‌ام را به رخ‌ام می‌کشد و سعی می‌‌کند که با باور نکردن آن‌چیزها، من را هم امیدوار کند. اما خب نمی‌داد این کاغذی که دست من است چیز دیگری می‌گوید؛ در نهایت هر چه باشد او هم به اندازه‌ی من در این مورد بی‌سواد است. با این‌حال می‌خندد: نگران نباش منتظر نمایش‌گاه است. می‌خندم. به آقای میم می‌گویم باید یک بار برای همیشه تکلیف خودم را با این موضوع روشن کنم. می‌گوید الان نمی‌فهمی اما در آینده... و من باز قاطی می‌کنم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ٢ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :