من که برای خودم بنویسم، تو کجا هستی مگر؟

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز ٢٩ امرداد ۱۳۸٦
تگ ها :


 

دل‌م می‌خواهد از کسی هدیه‌یی بگیرم؛ سوغاتی شاید، یا یک یادگاری.

هوس بی‌هوده‌یی است.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ٢٦ امرداد ۱۳۸٦
تگ ها :


 

خاک گرفته‌ام جان ِ جان‌ام.

مجتبا می‌گفت:«آدم‌ها به زبانی خواب می‌بینند که خوب به آن زبان تسلط داشته باشند.» و در مورد من می‌گفت: «کسی که به سه زبان نامسلط است و یک زبان را بلد نیست.» و این یعنی زبان تکلم خواب‌های من به اشاره‌های چشم‌های کسی بسته است که همیشه اغراق می‌کند در واژه‌هایی که من نمی‌شناسم و من صدای هیچ‌کس را در خواب نمی‌شنوم. مجتبا دیگر نیست که ببیند حالا به 5 زبان نامسلط هستم و هنوز همان یک زبان را بلد نیستم. اما خواب که می‌بینم توش چینی حرف می‌زنم؛ این برمی‌گردد به دوستان زیادی که دارم و زبان اول‌شان چینی است. بماند که من از همان بچه‌گی بین زبان اول و زبان مادری آواره بوده‌ام و هیچ وقت اهلیت‌ام را پیدا نکردم.
این روزها اتفاقات دیگری هم می‌افتد. مثلن این‌که منتظر یک نشانه‌ام. یا منتظر یک ایگوانا، یا یک بادکنک قرمز. منتظر صدای کسی که سکوت کرده است. من حتا منتظر خودم هستم و می‌بینم که کسی، کسی که زیاد دوست‌ش داشته‌ام، منتظر انتظار من است و هر روز با زبانی که همیشه خوب بلد بوده‌ام به هم زل می‌زنیم و او منتظر می‌ماند که من انتظارم را تمام کنم و من باز فکر می‌کنم به دخترم که بی‌اسم مانده‌است.

زمان زیادی نمانده‌است. کسی نمی‌خواهد حرفی بزند؟

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۸ امرداد ۱۳۸٦
تگ ها :


 

می‌توانستم دوست‌ات داشته باشم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱٤ امرداد ۱۳۸٦
تگ ها :


 

برگشته‌ام.
و دوباره خواهم رفت. به همین ساده‌گی.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز ۸ امرداد ۱۳۸٦
تگ ها :